روزنوشته‌های من

طبقه بندی موضوعی
توجه: متن زیر کمی ناراحت‌کننده و تلخ است. حرف جدیدی هم در آن نیست. غر زدن‌های روزمره است که روی هم دیگر تلنبار شده و از جایی که این چند روزی که وبلاگ‌نویسی را خیلی جدی گرفته‌ام دیگر میلی به نوشتن در توییتر و اینستاگرام و تلگرام ندارم و احساس می‌کنم فرو کردن متنم در چشم و چار نویسندگان محسوب می‌شود و از طرفی دیگر مخاطبانم در آنجا را کمتر دوست میدارم. از طرفی اگر فعلا غر نزنم میترکم. پس اگر چندان مرا نمی‌شناسید و نمی‌خواهید بشناسید بهترین انتخاب شاید این باشد که این متن را رد کنید و رد شوید و بروید. ببخشید که با باز کردن این متن وقت شما گرفته شده است.

پرده‌ی اول:
پدرم یک گوشی در جشنواره‌ «سیتی سنتر» اصفهان برنده شده بود و ما برای اولین بار فهمیدیم که این جشنواره‌ها واقعا واقعیت دارند و اگرچه از لحاظ آماری و احتمالی به هیچ‌وجه نمی‌ارزد که به خاطر آنها انتخاب فروشگاه خود را تغییر دهید. پدرم رفته بود و گوشی را تحویل گرفته بود. آن گوشی آن زمان یک میلیون تومان قیمت داشت و یکی از اقتصادی‌ترین گوشی‌های تولیدی ۲۰۱۸ سامسونگ است تولیدی که وبسایت بسیار معروف gsmarena که هر سال گوشی‌های مختف را معرفی می‌کند این گوشی را در رده‌ی صد تا دویست یورو در بین گوشی‌های مناسب ۲۰۱۸ برای خرید معرفی می‌کند که می‌توانید در اینجا ببیند. پدرم این گوشی را به من هدیه داد   چون گوشی قبلی خود من خیلی از بین رفته است و باطری و دوربین و همه‌ی اعضا و جوارحش دیگر به درستی کار نمی‌کنند. یک مرورگر که می‌خواهم باز کنم ده ثانیه طول میکشد و واقعا دیگر به عنوان یک ابزار نجات دهنده اصلا حساب نمی‌شود و بیشتر از اینکه حواسش به من باشد من باید حواسم به او باشد.

متاسفانه در ماه رمضان امسال اتفاق بسیار نحسی افتاد و این گوشی من کمی آب دورش ریخت که خیلی اتفاق عجیب و دور از ذهنی هم بود. منظورم این است که اصلا هیچ کس متوجه نشد. فکر کنم حتی کل مقدار آب هم اندازه یک ته استکان بود اما نمی‌دانم تا حالا دیده‌اید که مثلا یک قطره آب زیر نعلبکی می‌آید و دور نعلبکی را دور می‌زند؟ همین مقدار کم آب دور کل گوشی را دور زده بود و تاچ گوشی سوخته بود. من برای تعمیر گوشی را بردم. آن وقتی که گوشی را برای تعمیر بردم قیمت آن یک میلیون و هفتصد هزار تومان بود و من گفتم که امکان ندارد یکی دیگر بخرم.

حالا که آمده‌ام اتریش می‌خواستم گوشی بخرم که به دلایل مختلف تصمیم‌گرفته شد که پدرم همان گوشی را در ایران برایم بخرد. همین دو شب پیش قیمت را پرسیده بودند و دو میلیون و پانصد و هشتاد هزار تومان و امروز صبح پرسیده بودند و دو میلیون و ششصد هزار تومان پدرم خریده بود. پدرم می‌گفت تازه به او گفته بودند که اینها گوشی‌هایی هستند که مسافرها می‌آورند و رجیستر می‌کنند در ایران و گوشی‌های هست که عمده وارد می‌شود و قیمت آن‌ها میشود سه میلیون و صد هزار تومان.

پرده‌ی دوم:
تماس‌های من و پدرم به صورت مرتب البته قطع می‌شود. هزینه‌های رومینگ که به هیچ‌وجه قابل تحمل نیست و با اسکایپ و تماس تلفنی واتس آپ حرف می‌زنیم و هر پنج شش دقیقه یکبار اینترنت لطف می‌کند و قطع می‌شود. البته این خاصیت اینترنت خانه‌ی ماست که انقدر نسبت نویز به سیگنالش بالا رفته است که هر پنج شش دقیقه قطعی داریم و تماس‌های مکرر ما با مخابرات و شاتل و اینها در نهایت به این ختم شده که احتمالا از مخابرات تا دم در خانه‌ی ما است که مشکل دارد و کاری نمی‌توانند برای ما بکنند.

پرده‌ی سوم:
پدرم به من گفتند میلاد حالا که بیرون و در وین هستی یک نگاه بکن ببین قیمت یک لیتر دیزل چقدر است و میگفت تا جایی که به خاطر دارد لیتری یک و سه دهم یورو بوده است و نگاه کردم و باز هم همان یک و سه دهم یوروی لعنتی بود.

پرده‌ی چهارم:
در ایستگاه اتوبوس مخصوص IST که همین موسسه‌ی تحقیقاتی اتریشی باشد که در آن هستیم نشسته بودم و منتظر اتوبوس بودم. IST داخل یک دهکده در کنار وین است به نام maria gugging که آن هم در کنار شهر کوچکی است به نام klosterneuburg. خانم پیری در ایستگاه اتوبوس بود که من بهش پاستیل تعارف کردم. کمی صحبت کردیم. گفت خواننده است. به من دفترچه‌ی نت‌هایش را نشان داد. به او گفتم من نمی‌توانم این نت‌ها را بفهمم. خیلی تعجب کرد. امروز فهمیدم که گویا آموزش موسیقی جزو مدرسه‌های اکثر دنیا هست. حس عجیب و غریبی دارم. حس کردم بقیه‌ی دنیا در حال زندگی با هنر هستند در حالی که برای ما یک چیز لاکچری یا خاص حساب می‌شود.

 پرده‌ی پنجم:
ما برای نهار با همه‌ی اعضای آزمایشگاه دسته جمعی به کافه تریای IST میرویم. این یکی از رسوم بسیار زیبای این‌هاست که پروفسور و دانشجوی دکترا و پست دکترا و هر که باشی در کنار هم ناهار میخورند و بحث می‌کنند و صحبت می‌کنند و حرف می‌زنند و از خاطرات کشورهای مختلفی که از آ‌ن‌ها آمده‌اند والبته اینکه اصولا بین آن‌ها هیچگونه احترام بیمارگونه در عین احترام منطقی وجود ندارد. استاد هم عین دانشجو است. ما یکبار در یکی از این ناهار خوردن‌ها گفتیم که در ایران ما کارتی که بتوان با آن با دنیا پرداخت پول انجام داد نداریم و ویزا کارت و مسترکارت نداریم. همه انقدر تعجب کردند که ما شرمنده شدیم. والا به خدا. انقدر هم تعجب کردن نداشت حالا. به خدا ما اینطوری زندگی کردیم:)
 
پرده‌ی ششم:
باز فردا ساعت هفت و نیم صیح باید برای ایران انتخاب واحد کنم و هنوز برنامه ام را نچیده‌ام. البته علت اولش این است که با توجه به ساعت انتخاب واحدم وقتی نوبت به من میرسد خیلی انتخاب زیادی نخواهم داشت و احتمالا باید به جبر تن دهم. اما اتفاقات عجیب هم کم نداریم. مثلا یکی از آن‌ها این است که درسی را باید برداریم حتما که اعلام شده ارایه می‌شود اما نه زمان معلوم است نه استاد آن نه هیچ چیز آن و این را بگذارید کنار اینکه من میخواهم عین آدمیزاد درسم را چهارساله تمام کنم.

پرده‌ی هفتم:
ایمیل زده‌ام به اساتید برای پروژه ی کارشناسی. آقا تو رو خدا جواب بدید. واقعا گاهی اوقات شک می‌کنم که بعضی اساتید دغدغه‌شون این باشه که ما رشد کنیم. حداقل برای حفظ ظاهر هم که شده باید این دغدغه رو داشته باشند.  بابا حداقل جواب ایمیل من رو بدین که بتونم یکم خیالم راحت باشه که میتونم ۴ ساله تموم کنم. به خدا درست و منطقیش ۴ سال هست.

پی‌نوشت:
من هنوز تعجب می‌کنم که چقدر نوشتن مرا آرام می‌کند. انگار وقتی می‌نویسم و این مطالب را بر روی وبلاگ می‌گذارم آن‌ها را از ذهنم خارج می‌کنم و دیگر ذهن مرا درگیر نمی‌کند. دلم می‌خواهد در مورد موضوعات زیادتری بنویسم و آن‌ها را هم از ذهنم خارج کنم. برای اینکه یادم نرود دوست دارم در مورد یکی «دوچرخه‌های پایتخت وتحلیل من از آن‌ها» بنویسم که البته من تحلیلگر نیستم اما دوست داشتم توانایی‌هایم را در مورد تحلیل این طرح محک بزنم. یکی دوست دارم در مورد :«ازدواج» دوستانم در این مدت بنویسم که نمی‌دانم چرا احساس می‌‌کنم زیاد شده و دلم می‌خواهد نظر خودم را بنویسم. چیز دیگری که دوست دارم بنویسم در مورد مشاهداتی است که از این دو ماه زندگی در اتریش داشتم.

پی‌نوشت ۲:حالا کاملا درک می‌کنم که چرا محمدرضا شعبانعلی اسم وبلاگ قبلیش را گذاشته بوده است «برای فراموش کردن».  به طرز خیلی خنده‌داری نمی‌توانستم بخوابم و حالا که اینها را نوشتم هم حس بهتری دارم و هم خوابم گرفته و میروم اگر بشود کمی بخوابم.

پی‌نوشت۳:
متاسفانه خیلی نمی‌توانم به ویرایش متون بعد از نگارش بپردازم. می‌دانم که این‌کار کیفیت متون را بهتر می‌کند. اما جنس این متن‌ها اینطوری است که همین که از ذهنم بیرون می‌روند دیگر دوست ندارم به آن‌ها سر بزنم. شاید بخاطر این که مدت زیادی نگفته در ذهنم تلنبار شده بودند. کم کم احتمالا ذهنم آرام می‌شود و مطالبم منطقی‌تر.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ شهریور ۹۷ ، ۰۷:۱۶
میلاد آقاجوهری

داشتم امروز برای reading تافل آزمون می‌دادم که یکی از جالب‌ترین مصداق‌های اثر مارکبرا در reading این آزمون مشاهده شد و فهمیدم که بالاخره تافل دادن هم برای خودش لذت‌های خاص خودش را دارد. یعنی البته نمی‌دانم. دارم خودم را توجیه می‌کنم که لذاتی هم دارد. مخصوصا اینکه دیشب اصلا نتوانسته بودم بخوابم و داشتم با وضعیتی آزمون میدادم به محض اتمام آزمون رفتم و تا ساعت دو بعد از ظهر خوابیدم  و آبرویم هم در این موسسسه‌ی تحقیقاتی رفت.

قضیه از این قرار است که گویا از حدود سال ۱۹۵۰ آمریکا خیلی سفت و سخت گروهی را برای خاموش کردن آتش در جنگل‌هابش تجهیز می‌کند که شعار این گروه این بوده که هرگونه آتشی را تا قبل از ساعت ده صبح فردا‌ی روزی که اعلام شد خاموش می‌کنیم. این گروه البته برای چند دهه موفق بوده است تا اینکه ناگهان از حدود سال ۱۹۸۰ عملکرد این گروه افت می‌کند  و تعداد آتش‌سوزی‌ها از آنچه پیش‌بینی می‌شد سبقت می‌گیرد و باید دست به دعا برای باران می‌برده اند تا این آتش‌ها خاموش شوند. اما علت این موضوع خیلی جالب است. بعضی از آتش‌سوزی‌های قدیمی درختچه‌ها و بوته‌های کوچک روی زمین را می‌سوزانده‌اند اما قادر به سوزاندن درخت‌های بزرگ نبوده‌اند و به همین ترتیب به نوعی زمین از درختچه‌های کوچک و خشک عاری میشده و همین از انتقال سریع آتش‌سوزی‌های بزرگ جلوگیری می‌کرده است. حال با شروع فعالیت این گروه تمام آتش‌سوزی‌ها سریعا خاموش شده و بنابراین کف جنگل پر از این درختچه‌ها و شاخه‌های کوچک شده بودند. حال جرقه‌ای و آتش کوچکی کافی بود تا به صورت دومینووار این انبار درختچه‌ها و برگ‌های کوچک آتش بگیرند و بدین‌ترتیب جنگلی را بسوزانند.

پی نوشت‌‌:‌

برای من مفهوم استعاری بسیار زیبایی داشت.

پی‌نوشت۲‌:

خسته شدم خسته شدم بسکه دلم دنبال یک بهونه گشت بسکه ترانه خوندم و برگ زمونه برنگشت

پی‌نوشت ۳‌:

نمی‌دانم چه چیزی در نوشتن هست که حتی به صورت کوتاه‌مدت انقدر دل آدم را آرام می‌کند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ شهریور ۹۷ ، ۰۵:۱۷
میلاد آقاجوهری
کم کم داریم به حماسه‌ی اپلای کردن بنده نزدیک می‌شویم. البته این اتفاق از این حیث حماسه است که بسیار سخت است و بالا و پایین بسیار دارد. در دانشکده‌ی ما اکثر افراد ۵ ساله لیسانس می‌گیرند و ما اندک افرادی که ۴ ساله لیسانس می‌گیریم معمولا در اقلیت هستیم. نتیجه هم این می‌شود که درس که می‌خواهیم برداریم توسط سال بالایی‌ها پر شده و اعتراضمان هم به جایی نمیرسد چونکه هم قطارانمان با سرعتی کند و آهسته در حال گذراندن دوره‌ی لیسانس هستند. البته علت این ۵ ساله کردن اکثر افراد مشخص است. یا می‌خواسته‌اند کار کنند و بنابراین می‌خواسته‌اند درس را آهسته‌تر بگذارنند یا به فکر اپلای بوده‌اند و می‌خواسته‌اند رزومه‌ی قوی‌تری داشته باشند. من هنوز هم فکر می‌کنم حداقل برای گروه دو این ۵ ساله کردن تنها یکسال از عمر را هدر دادن است. اما در هر صورت اوضاع همین هست که هست. آن را بگذارید کنار آزمون تافل و مصاعبش. سرانگشتی حساب کرده‌ام که اگر تافل را fail کنم باید رخت بربندم و به جز چند گزینه‌ی خوب به گزینه‌های بسیار محدودی فکر کنم. برای من که رزومه‌ام خوب است و به نظرم می‌توانم جای خوبی بروم و این علاقه‌ی به «یادگیری ماشینی» را که حتی می‌شود گفت تا حدی هم تب است و تا حدی هم واقعیت خنک کنم و کمی این تشنگی مرتفع شود. فقط نمی‌دانم وقتی این تشنگی مرتفع شد دقیقا آیا می‌توانم با دوری خانواده و دوستان و وطن سر کنم یا نه؟ البته نمی‌‌دانم و حقیقتش امشب هم خیلی علاقه ندارم در این مورد بنویسم و دلم می‌خواهد طفره بروم. این بنده‌ی‌ خدا که من باشم همیشه دلش می‌خواسته که دانشی بدست بیاورد که بدرد بخورد و آنچه حاصل اشتراک علایق و استعداد و شخصیتش و این هدف «به درد بخور بودن» دیده فعلا این زمینه‌ی «هوش مصنوعی و یادگیری ماشینی  و شبکه‌های عصبی» است. فکر می‌کند که این زمینه به گونه‌ایست که هر پیشرفت کوچکش مایل‌ها بشر را جلو می‌برد. البته این بنده‌ی سراپا تقصیر خیلی معضلات دیگر هم دارد. مثلا در کشوری زندگی می‌کند که به این علم‌ها پیشرفته نیاز ندارد چندان و بیشتر مدیر و مدبر می‌خواهد. این را بگذارید کنار اینکه گاها علایقی به مدیریت که نه اما به یک لایه زیر دست مدیر بودن نشان داده. یعنی دلش نمی‌خواسته کل بار مسوولیت بر روی دوشش باشد اما معمولا هم کسی هست که کار را در می‌آرد. این را بگذارید کنار اینکه اگر بماند نمی‌خواهد دکترا در اینجا بخواند چون به نظرش ارزشش را ندارد و حتی ارشد هم بخواند برای این می خواند که پروژه‌ی سربازی بردارد و به جای این که دو سال برود سربازی دو سال درس بخواند و شش ماهی درگیر پروژه باشد. خلاصه‌ همه‌ی این‌ها را بگذارید کنار هم می‌فهمید چه آشوبی در دل این بند‌ه‌ی خدا برپاست.

اما چند شب شب پیش نشستم و متنی را بر روی کاغذ نوشتم که فکر می‌کنم خیلی خیلی مهم است. دلم می‌خواهد روزی اگر مدرکی گرفتم و یا روزی جایی حقوق بالا گرفتم و به دردی خوردم و دردی دوا کردم و خلاصه روزی دور از وطن بودم این متن را ببینم و اشکی بریزم و به هوای پای سفره‌ی هفت سین نشستن برگردم.  برگردم شاید به درد بخورم.

پی‌نوشت: باید به چند چیز اعتراف کنم. یکی اینکه  این میل شدید رفتن بین بعضی از ایران را درک نمی‌کنم. یکی از فامیل‌های نزدیک ما بدون آشنایی با زبان انگلیسی و بدون هیچ علم خاصی پا شده رفته آمریکا و آنجا پیتزا تحویل مردم می‌دهد و خانه‌ی اجاره‌‌ای میرود و بدبختانه زندگی می‌کند. خب مرد مومن تو اینجا خانه داشتی مادر داشتی پدر داشتی. این چه حالت است؟ یکی از دوستان میگفت که دوست من دبیرستان را نتوانست تمام کند اما معتقد بود در ایران استعدادش دارد حرام می‌شود. قبول دارم زمین ما زمین حاصلخیزی نیست اما من فکر می‌کنم این دوستان در جوامع رقابتی‌ای مثل آمریکا شانس کمتری دارند. مخصوصا وقتی مهاجر هستند. همین بنده‌ی حقیر هم که می‌خواهم اپلای کنم کلی با خودم کلنجار رفته‌ام که میارزد بروم یا نه و تازه امیدم این است که زمینه‌ام به درد بخورد و برگردم ان‌شاالله. البته من می‌ترسم. می‌ترسم این رفتن‌ها در نهایت به ماندن جامعه‌ای ضعیف‌تر تبدیل شود و این خود مزید علت شود. چه وضعیتی است. باز هم خوب است که همیشه راه برگشت هست.
پی‌نوشت۲:
این سربازی معضل واقعا بامزه‌‌ای است. من برای یک کارآموزی دو ماهه به اتریش آمدم و سر بحث معافیت سربازی تحصیلی برای خروج از کشور حداقل دو هفته سه هفته اعصاب و روانم جریحه‌دار(به معنای واقعی کلمه! یک روز مکتوب می‌کنم.) شد. انصافا هرچه قدر هم در آن دانشگاه من بی‌کیفیت عمل کرده‌باشم استفاده‌ی درستی از من نیست که سر چهارراه مردم را هدایت کنم. اینگونه شایسته نیست واقعا. من در دوستانم می‌بینم که سر این مسایل به ستوه می‌آیند و واقعا گاهی سر همین مسایل خسته می‌شوند و برنمی‌گردند. آسایش و آرامش اگر ایجاد نمی‌کنیم نگیریم حداقل.
پی‌نوشت۳:
یک فانتزی‌ام این است که هیچ‌جا قبول نشوم و بمانم و به کشور خدمت کنم. الحمدلله همیشه این گزینه هست که اگر جایی تو را نخواستند بمانی بگویی ماندم که به کشورم خدمت کنی. اینجا می‌نویسم که حداقل پس‌فردا یادم باشد که اگر بی‌پذیرش شدم از این حالت‌های روشن‌فکری نگیرم. دنبال کارم بروم و سعی‌ام را بکنم اما مرگ بر من اگر چنین روشن‌فکری‌ای پیشه کنم. معلوم است که وقتی باید همینجا بمانی سعی می‌کنی جای بهتری از آن بسازی.
پی‌نوشت۴:
من الزاما با هر آنچه در بالا نوشته‌ام موافق نیستم. خرده نگیرید. ساعت هفت و ۱۴ دقیقه است و من به وقت ایران ساعت یازده و نیم و به وقت اتریش ساعت نه صبح باید سر کار و تحقیقم باشم و گفتم بنویسم چون نوشتن معجزه اگر نکند حداقل آرام می‌کند و منطقی.
پی‌نوشت۵:‌
خیلی دوست دارم در مورد آنچه از این اقامت دو ماهه در کشور بسیار زیبا و آرام اتریش آموختم بنویسم. اما گویا این دغدغه‌های دیگرم امانم نمی‌دهد. باز هم شب‌های دگر هست.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ شهریور ۹۷ ، ۰۷:۰۱
میلاد آقاجوهری

بار دیگر که به خانه‌ی مادربزرگت رفتی گوشت را بچسبان به دیوارها. گوش کن. صدایشان را می‌شنوی؟ صدای به هم خوردن قاشق‌هاست. پدربزرگ با صدایی گرم و تازه از سختی کار می‌گوید. از هیزم‌ها می‌گوید و چای ذغالی. از دست‌پخت همسرش تعریف می‌کند و مادربزرگت قند در دلش آب شده.

صدای رادیو می‌آید. انگاری شب یلداست. تو هم آنجا هستی اما داری گریه می‌کنی و صدای مادرت را می‌شنوی که نوازشت می کند. چقدر صدایش زیباست. می‌خواهی و بروی مادرت را در آغوش بکشی.

انگار که روز خواستگاری پدرت از مادرت است. صدای محجوب پدرت را می‌شنوی و صدای صحبت‌های یواشکیشان. صدای محبتی که انگار هم را پیدا کرده‌اند و کمی شک دارند. تو در دلت حس می‌کنی که شاید کمی شک در صدایشان موج می‌زند. حق دارند. ازدواج انتخاب سختی است.

 صدای گریه می‌آید. گویی صدای پدربزرگت است که مادربزرگ را آرام می‌کند. چیزهایی می‌گوید که پسرش شهید شد ولی به بهشت رفته.

بار دیگر که به خانه‌ای رفتی، انقدر ساده از دیوارها عبور نکن. لحظه‌ای تامل کن و گوشت را به آن‌ها بچسبان. بگذار تا با تو حرف بزنند. پشیمان نمی‌شوی.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ مرداد ۹۷ ، ۰۴:۰۹
میلاد آقاجوهری
می‌گویند روزی پیامبر خدا(ص) و یاران در مسجد نشسته بودند که از ایشان سوال شد که :«ای رسول خدا، یکی از بهشتیان را به ما نشان بده.». حضرت محمد(ص) هم میفرمایند که شخصی که هم اکنون وارد مسجد خواهد شد. همه نگاه می‌کنند و مردی  وارد می‌شود و هر چه یاران فکر می‌کنند او را به خاطر نمی‌آورند که شخصیت برجسته‌ای باشد. این سوال را فردا هم تکرار می‌کنند و باز همان جواب و باز همان شخص! یاران این شخص را رصد می‌کنند و می‌بینند که نه برای نماز شب بلند شد و نه عبادت خاص یا سرسختانه‌ای دارد و فردی معمولی به نظر می‌رسد. علت را از رسول خدا(ص) جست و جو می‌کنند که«مگر این شخص چه می‌کند و کیست و چه خاصیتی دارد؟» که جواب می‌شنوند...
                                                                                    ***
اینجا بود که من هر چه به مغزم فشار آوردم به خاطرم نیامد که رسول خدا(ص) در آن صحنه چه پاسخی به این سوال داد و بدین ترتیب موجبات خنده و شادی خاندان و فامیل را که با دقت به حرف‌هایم گوش می‌کردند فراهم آوردم و هنوز که هنوز است نمی‌دانم جواب این سوال چیست.
حالا که فکر می‌کنم خیلی جاها درگیر این موضوع شده‌ایم. من اسم این اتفاق را در زندگیم «فراموشی شرط رفتن به بهشت» گذاشته‌ام که یعنی وقتی که حواشی جذاب و شیرین یک داستان یا متن یا تحلیل و یا کتاب را خاطرمان هست اما شیره و عصاره و نکته‌‌ی مهم آن را چون آنقدر جذاب و شیرین نبوده فراموش می‌کنیم. برای همین شاید ما چند روش انتگرال‌‌گیری بلد باشیم اما خود انتگرال را نفهمیم(چون در کنکور به ما گفته بودند که هر تست با سه روش حل می‌شود و یکیش جز به جز است و دیگری سیسنوس‌ها و دیگری سری‌ها و غیره). پس ما وقتی انتگرال می‌شنویم به جای اینکه آن مفهوم را به خاطر بیاوریم در واقع روش‌هایش را(که در واقع شاید آنقدر مهم نباشند و بشود در صورت لزوم نگاهی کرد اگر نیاز شد) خاطرمان می‌آید. وقتی به یک کتابی که تازه خوانده‌ایم فکر می‌کنیم یک سری داستان جالب که نویسنده تعریف کرده خاطرمان هست اما یادمان نیست که نویسنده برای رساندن چه پیغامی و مفهومی تلاش می‌کرد؟
شاید یک راه مناسب برای درمان بیماری «فراموشی شرط رفتن به بهشت» این باشد که اگر بیست دقیقه مطالعه کردیم ده دقیقه هم فکر کنیم که این مطالب در کجای زندگی به دردمان می‌خورد و اصلا این مطلب را چرا خواندیم؟ شاید اینگونه به جای انباری از دانسته‌های بی‌کاربرد به جعبه‌ی کوچکی از جواهر حکمت بدل شویم.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۹۷ ، ۰۳:۰۲
میلاد آقاجوهری
گله می‌کرد. می‌گفت که بعضی مدیران کشور در دو یا چند شرکت همزمان حضور دارند. ای‌کاش حداقل کار‌هایشان را درست انجام می‌دادند. هم اسنپ را نصب کرده بود هم تپسی. چند دقیقه مانده به مقصد هم دکمه‌ی رسیدن مسافر را می‌زد. پشت تلفن به مسافر بعدی می‌گفت که من در ترافیکم چند دقیقه دیگر می‌رسم.
عصبانی بود. «مردک انقدر ویژگی‌های مثبت خانه را بزرگ کرد که حواسمان نبود که برای ما بیش از یک ماشین در پارکینگ جا ندارد و آفتاب‌ هم کم بر خانه می‌تابد». هویج‌های خراب و ضربه‌خورده را کمی گذاشته‌بود زیرتر. اینطوری بیش‌تر فروش میرفت.
مدارک تقلبی و خریده شده در رزومه‌‌ی بعضی مدیران زندگی‌اش را بر او تلخ کرده بود. وقت نداشت تمرینش  را حل کند. جواب تمرین‌های دوستش را گرفت. کمی اعدادش را بالا و پایین کرد و تحویل داد.
می‌گفت که فلان مسوول صادق نیست.  راست وضعیت را به مردم نمی‌گوید. مادرش که بهش زنگ زده بود به او گفت که در خوابگاه است. نمی‌خواست برای بیرون بودنش ساعت یک نصف شب توضیح پس بدهد.

او را نمی‌دیدند. به هر سو نگاه می‌کردند یافت نمی‌شد. گاهی سایه‌های تاریکی از آن را می‌یافتند. اختلاس‌های بزرگ و دزدی‌های میلیارد دلاری. اما نمی‌دانستند چرا هر کدام را که می‌کشند ریشه‌های مسموم فساد بیش‌تر در عمق نفوذ می‌کند و میوه‌های گندیده‌اش بیشتر و بیشتر از هر روز سر بر میارند. غولی شبه‌وار میان مردم بود و راه می‌رفت. غولی که وجود داشت ولی دیده نمی‌شد.
پ.ن:‌ کارتون بالا از میخاییل زلاتکوفسکی است که در این پست محمدرضا شعبانعلی با آن آشنا شدم.
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ مرداد ۹۷ ، ۱۸:۳۸
میلاد آقاجوهری
دست از سرم بردار، مرا رها کن دخترک. مگر نمی‌بینی در آغوش مادرم آرام گرفته‌ام؟ مگر نمی‌بینی از هم و غم دنیا آزاد هستم‌؟ اینجا آسوده‌ام. در میان برادران و خواهران و عزیزانم روی گلبرگ زیبایی که مادر برایمان پهن کرده آرمیده‌ایم. شب‌ها در کنار هم می‌خوابیم و صبح‌ها طلوع خورشید را جشن می‌گیریم. هم‌آواز پرنده‌ها می‌شویم.
برادران و عزیزانش آرام آرام هر کدام رها می‌شدند و می‌رفتند اما او دودستی جایش را چسبیده بود. به او می‌گفتند:« بیا، بیا و خودت را به دست باد بسپار، بیا و دنیا را بگرد. خاطرات و دل‌سپردگی‌هایت را رها کن. بیا تا برویم و دنیا را بگردیم برادر».
آرام آرام دست‌هایش بی‌جان شدند. دیگر نمی‌توانست مقاومت کند. در آخرین لحظه بوسه‌ای بر صورت مادرش زد و قطره‌ی اشکی که از گونه‌ی مادرش چکید جانش  را آزرد. به مادرش گفت:«مادر به خاطر همه‌ی آنچه که برایم انجام دادی از تو ممنونم، پیش تو باز خواهم گشت. دشتی را پر از قاصدک‌ها خواهم کرد و به پیش تو خواهم آمد، با اولین باد بهاری مادر، نگران من نباش».
دست به دست باد سپرده بود. زمین دورتر و دورتر می‌شد. بالاتر و بالاتر می‌رفت و دشت زیبای دلنوازی که در آن آرام گرفته بود زیر پایش کوچک و کوچکتر می‌شد. برادرها و خواهرانش را در اطرافش می‌دید اما هر کدام به سویی می‌رفتند. گویی میدانست که در نهایت از آنها هم دور خواهد افتاد. تابش گرم خورشید حس خوبی به او میداد چه آنکه همیشه درزیر سایه‌ی درخت بزرگ گرمای لذت بخش آفتاب را نچشیده بود. قاصدک رفت و رفت. آنقدر رفت که از زمین‌های زراعی گذشت،‌ از بالای شهرها گذشت،‌انسان‌ها و آسمان‌خراش‌هایشان را دید و در در چند فرصتی که دست داد از تجربه‌‌ی پرنده‌ها پرسید و در مورد مشرب و مغرب از آن‌ها پرسید.
  نشست. در زمینی حاصل خیز اما بی‌دانه. در خاک آنجا آرام گرفت. رشد کرد و بالا رفت و قاصدکی زیبا و پرشکوه شد. حالا آن زمین پر است از گلهای زبیا و رنگارنگ، بهشتی که آن قاصدک آن را پایه گذاشته بود. نگاه می‌کرد به حاصل کارش و در قلبش چیزی تکان میخورد. یک حس رضایت. یک حس ماجراجویی ناب...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ مرداد ۹۷ ، ۲۲:۳۱
میلاد آقاجوهری

پیش‌نوشت: با سلام خدمت شما! تجربه به من ثابت کرده که وقتی مطلبی را می‌نویسم بسیار بهتر در ذهنم ثبت می‌شود و این تاثیر وقتی دو چندان می‌شود که بخواهم آن مطلب را برای شخصی توضیح بدهم! و چه شخصی بهتر از شما دوستانی که به وبلاگ من سر می‌زنید. تصمیم گرفته‌ام که هر از چندی مطالبی را که در کتاب‌های مختلف می‌خوانم به صورت خلاصه‌وار در اینجا بنویسم. هم خودم بهتر یاد می‌گیرم. هم ممکن است شما نظرات ارزنده‌ای داشته باشید و در مورد موضوعات بحث کنیم و بدین ترتیب مفاهیم در ذهنمان دقیق‌تر و بهتر از قبل ثبت شوند چرا که خواندن و انباشت اطلاعات به خودی خود ارزشمند نیست تا وقتی که آن را وارد دایره‌ی اعمالمان نکنیم و مطالب را تا وقتی که از دیدگاه‌های مختلف بررسی نکنیم و نقاط ضعف و قوتشان را در عمل نبینیم نمی‌توانیم به کار ببریم! بگذریم.


من با کتاب خوش‌بینی آموخته شده از طریق وبسایت متمم آشنا شدم. جناب مارتین سلیگمن نویسنده‌ی این کتاب شخصیتی برجسته در زمینه‌ی روانشناسی دارد. مثلا اینکه برای مدتی رییس انجمن روانشناسان آمریکا بوده است.

Image result for learned optimism

او در این کتاب به موضوع ارزنده‌ای اشاره می‌کند. اشاره می‌کند که ما انسان‌ها در مواجهه با دنیا دو نوع برخورد داریم. بعضی از ما وقتی اتفاقات ناگوار زندگی را می‌بینیم نحوه‌ی توضیحمان به گونه‌ای است که اتفاقات را دایمی و تکرارشونده، شخصی،‌و بسیار گسترده‌تر از آن چیزی که هست می‌بینیم. اگر مثلا به دختری پیشنهاد ازدواج بدهیم و او رد کند به خودمان می‌گوییم که: «همیشه همینطور بوده. من هیچوقت نمیتونم کسی رو پیدا کنم که هم عاشقش باشم و هم اون من رو دوست داشته باشه. من مشکلی دارم. انسان دوست داشتنی نیستم. من حتی در محیط کارم هم دوست داشتنی نیستم. در دبیرستان هم نبودم. هیچوقت دیگر هم نخواهم بود. هیچکس من رو دوست نداره. من هیچ ارزشی ندارم».

در واقع در اینجا شخص اولا موضوع را کاملا شخصی ادراک میکند. رد شدنش را به مشکلات خودش ربط می‌دهد. فکر می‌کند که حتما او مشکلی دارد(در صورتی که ممکن است آن دختر صرفا دید بدی به قومیت آن شخص مثلا فرض کنید شمالی داشته است و این دید بد  یک مشکل در آن شخص نیست. صرفا دست تقدیر کودکی آن دختر را به گونه‌ای رقم زده است که نسبت به یک قومیت بدبین شده است و مثلا از طرف شخصی با آن قومیت پدرش ورشکست شده و انقدر پدرش به آن قومیت بددهنی کرده است که دختر حالا به هر شخصی از آن قوم بدبین شده است.).

از طرفی پسر موضوع را همیشگی و دایمی دیده است. او دیگر امکانی برای ازدواجی و عشقی سوزان در زندگیش نمی‌بیند. گویی از همین الآن پذیرفته است که باید پروانه‌ی غمگین و تنهای گلستان زندگی باشد. گلستانی که برای بقیه گلستان و برای او بلاد رنج است.

از طرف دیگر پسر موضوع را تعمیم می‌دهد. او این را به محیط کارو دوستانش هم ارتباط می‌دهد. او فکرمی‌کند که هیچ‌کس او را دوست ندارد. تمام خاطراتی را که در آن‌ها آنطور که شاید و باید دوست داشته می‌شده‌است به یاد می آورد و فکر می‌کند که شخصیتی دوست‌نداشتنی در تمامی ابعاد و مراحل زندگیش بوده است!


شاید ما الآن فکر کنیم که این پسر تند رفته است. واقعیت این است که اگر ما شخصی باشیم که دنیا را با نگاهی بدبینانه بنگریم در بسیاری از موارد زندگیمان به همین روش دنیا را توصیف خواهیم کرد و گام‌های مشکوک و سراسر نفرت نسبت به دنیا برمی‌داریم. گویی که ما جوجه اردک زشتی هستیم و تنها باید شاهد خوشی‌های جوجه‌های زرد باشیم و یا حتی بدتر آنکه سعی کنیم به آن‌ها هم اثبات کنیم که در واقع جوجه اردک‌های زشتی هستند(کسانی را دیده‌اید که سعی دارند تو را قانع کنند که دنیا پوچ  و بی‌خود و بی‌ارزش برای زندگی است و همزمان دود می‌دهند بیرون و احساس فلسفی بودن و مخ همه چیز بودن می‌کنند)اما راه چاره چیست؟ در این مورد من در قسمت بعدی این نوشته برای شما عزیزان جان خواهم نوشت که در این کتاب در این مورد چه گفته شده است.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۱۹
میلاد آقاجوهری

امروز از خانه بیرون زدم برای اصلاح موها. در مسیر بوی چمن بارون خورده‌ای که زیر آفتاب در حال خشک شدن بود یهو من رو سمت خودش کشید. مسیرم رو کج کردم به سمت جایی که در کودکی‌ام توش بازی میکردم. دوستی داشتم اونجا که حالا چند سالی بود ازش اندک خبری نداشتم. انقدر از هم جدا شده بودیم که نمی‌دونستم حتی دوست داره من احوالش رو بپرسم یا نه. حتی نمیدونم. شاید خونشون رو عوض کرده بودند. شاید هم هنوز اونجا بودند. رفتم و دور زدم دور اون بلوار شاه عباسی معروف. یادم افتاد به دوچرخه‌بازی‌هام. یه پیرمردی اونجا نشسته بود. قبلا هم که بازی میکردیم یک پیرمرد نازنینی بود که خیلی حواسش به گل‌هایی که کاشته بود بود و نمی‌ذاشت ما اونجا توپ‌بازی‌مون رو کنیم. یادم افتاد به اون‌ روزی که چرخ دوچرخه در رفت و دندونه‌ی زنجیر فرو رفت تو ناخونم. درد داشت ولی حالا برام خاطره بود. انگاری رفته بودم هشت نه سالی عقب. با هم می‌خوندیم بعضی وقت‌ها شب امتحانا. بعضی وقت‌ها حتی می‌نشستیم تو چمنا. تابستونا رو بگو که می‌رفتیم وامیستادیم وسط خیابون و تفریحمون این بود که دو تا بطری آب میذاشتیم و هر کسی سعی میکرد با توپ بطری سمت اون یکی رو بزنه. انقدری استاد میشدیم که هی باید دور و دورتر میکردیم بطری‌ها رو!‌ یه پسری هم کنکور میخوند یه سالی و از این سر و وصدای ما گله داشت. ما هم یادم نیست ولی فکر کنم مراعاتش رو کردیم. دوچرخه‌سواری‌های تو کوچه‌ها رو که نمیشه از یاد برد. چه لذتی داشت. حتی اون پسر قلدره‌ی زورگو هم برای خودش الآن خاطره‌ای شده بود. راهم رو که برگشتم دیگه همش تو خاطرات سیر میکردم. به سمت سلمونی که رفتم هی یادم میفتاد که هعی من از این مسیر چقدر کلاس زبان رفتم. یادش بخیر که بلیط اتوبوس میخریدم و وقتی زیاد داشتم حسم خیلی خوب بود. انگاری سلطان اتوبوس‌های اصفهان بودم. یادت بخیر کودکی. یادت بخیر. یادت بخیر.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۱۸
میلاد آقاجوهری

 دارم با خودم فکر میکنم که چقدر داره برام خسته‌کننده میشه این بمباران بحث‌های سیاسی، عقیدتی ، فرهنگی، دینی و ...

انگاری گاهی دلم میخواد برم یه جایی آروم توی یه دشت حاصل‌خیز، یه کلبه‌ی کوچولو بسازم. خانواده‌ام رو ببرم اونجا.

شبا ستاره‌ها رو نگاه کنم و  با صدای جیرجیرک‌ها بخوابم. صبحا برم و لای سبزه‌ها دراز بکشم و لباسم گرد و خاکی شه و خیالیم نباشه.

ناهار ماست و خیار و نون بخورم. تخم مرغی که روی آتیشی که با بدبختی با چوب جمع کردن درست کردی. 

کتاب‌ بخونم زیر نور چراغی که باد بزنه و خاموشش کنه.

دور از حرف‌های آدم‌ها، دور از حرف‌های سیاسیون، دور از طوفان بی‌امان نظر‌های تند سیاسی و عقیدتی.

دارم با خودم فکر میکنم که گاهی چقدر و چقدر برعکس میگیریم چیزهارو. نشانه‌هایی رو که اومده بود تا بی‌نظمی‌ها و بدعادتی‌ها رو بشکنه و اصلاح کنه میکنیم حلقه‌ی دار و بیشتر فشار میدیم رو گردن بقیه. 

گاهی دوست دارم از تمام این فضا‌ها دور بشم،‌فرسنگ‌ها و کیلومترها. انگاری انقدر هوای سمی بدفهمی و  نگاه خشک و متعصب تنفس کردم که دیگه انگاری کم کم دارم مسموم میشم.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۰۹
میلاد آقاجوهری