روزنوشته‌های من

طبقه بندی موضوعی

روی صندلی‌ میز ناهارخوری نشسته بود. یک قلم  روان و یک کاغذ خط‌دار. چقدر دلش می‌خواست که روبرویش یک پنجره‌ی رو به منظره‌ای زیبا و سرسبز و پرگل باشد. اگر باران هم می‌بارید که واویلا! اما من، به عنوان نویسنده، این اجازه را به او ندادم. او داشت برای یکی از دوستانش نامه می‌‌نوشت.


«دوست قدیمی من! فکر می‌کردم تو به حرف‌های من گوش می‌دهی. می‌خواستم برای تو از احساساتم بگویم. از خاطراتم. از تصمیم‌هایی که پیش رو دارم. از آن‌چه که در متن‌های وبلاگ‌ها و ۲۸۰ کاراکترهای توئیتر نمی‌شود گفت و  نمی‌شود در عکس‌های پرفروغ و پر رنگ و لعاب اینستاگرام قاب گرفت. از آنچه نمی‌شود با هر ننه قمری در میان گذشت.


ای‌ وای! حیف که این‌طور شد. نمی‌خواستم که مرا ملامت کنی. نمی‌خواستم که نشان بدهی با این حرف‌ها از من نا‌امید شده‌ای و به نظرت من دیگر انسان ارزشمندی نیستم.


 من می‌خواستم بخشی از وجودم را به اشتراک بگذارم. من می‌خواستم لحظه‌ای روحی دیگر هم احساسات و تفکرات من را درک کند تا از التهاب آن‌ها برای خودم کاسته شود. می‌خواستم برکه‌های دلمان را یکی کنیم که کمتر موج بخورند.


 شاید نباید می‌گفتم. اما می‌دانی. گاهی اوقات فکر می‌کنی که اگر نگویی، بد می‌شود یا حداقل فکر می‌کنی اگر بگویی بهتر می‌شود. آدم گاهی فکر می‌کند به دیگران نزدیک است و دیگران دوستش دارند. دوست دارد برای آن‌ها چیزهایی را تعریف کند. فکر می‌کند آن‌ها مجوز ورود به دنیای درونش را دارند.


تو نمی‌خواستی من را قبول کنی. قبول کردن اینکه من هم احساسات دارم برایت دشوار بود. قبول کردن این‌که من هم گاهی ناراحت می‌شوم،‌ گاهی خسته می‌شوم و برایم شیرینی و برنج نخوردن به امید هیکلی متناسب در ماه‌های بعد، سخت می‌نماید،‌ برای تو سخت است. حتی وقتی هم تو و هم من می‌دانیم که من انتخاب‌هایم را کرده‌ام و راه‌هایم را پذیرفته‌ام،‌ از ترس اینکه مبادا تصمیمم عوض بشود، نمی‌خواهی بپذیری که مسیر من خیلی سخت است. به تلخی من رامسخره می‌کنی. ضعیف بودنم را. خسته بودنم را. انسان بودنم را. 


نمی‌دانم در ذهن تو چه می‌گذرد. بیا قبول کنیم فهمیدنش هم سخت است. گاهی فکر می‌کنم که می‌ترسی. می‌ترسی از اینکه اگر بگویی که حرفم را قبول داری شاید من هم قبول کنم که پس حقیقت دارد که سخت و دشوار است و دیگر خسته بشوم. شاید برای همین است که سعی می‌کنی دغدغه‌هایم را مسخره کنی، آن‌ها را بی‌ارزش و پوچ بخوانی، مشکلاتم را کوچک و ساده و من را ضعیف بخوانی تا به من بفهمانی که از نظر تو هیچ هم مشکل و سخت نیست و همه‌چیز راه‌حل دارد و فقط باید قوی بود. اگر منظورت این بود، ممنونم رفیق. اما روش بهتری بلد نبودی؟


تلخ است دوست عزیز من. تلخ است برای من که نمی‌توانم با تو از مشکلاتم بگویم. تلخ است برای من که تو چون من را دوست داری نمی‌توانی حرف‌هایم را گوش کنی. چون می‌خواهی موفق باشم. می‌ترسی که اگر تائیدم کنی من مردد شوم. اما هر آنچه از تو می‌خواستم فقط یک کلمه بود که بگویی: می‌فهمم.


فهمیدنی که پس از آن برای شستن اثراتش با جملاتی مثل اینکه این دنیا سخت است و راه دیگرت چیست و همین است که هست و کاری نمی‌توانی بکنی و کاری نمی‌توانم بکنم  و تلاش کن و سختی‌ها را به جان بخر و آرزوهای مسی و بیخودی نداشته باش خرابش نکنی. فهمیدنی که بعدا سعی نکنی من را بی‌ارزش و کوچک کنی که چنین احساس می‌کنم.


حیف که نمی‌شود گفت عزیز. نمی‌شود از تو خواست که بگویی میفهمم. این چیزی است که خودت باید انجامش میدادی. حالا اگر من بگویم، فردا فکر می‌کنی که تنها چیزی که از تو می‌خواسته‌ام یک کلمه بوده و برای تفکراتت ارزش قائل نبودم. فکر می‌کنی نمی‌خواستم که حرف‌های تو را بشنوم. ولی عزیز دل، اول تو یک ساعت اگر گوش می‌کردی تا حرف‌های من را دقیق متوجه بشوی، اگر لحظه‌ای قبول می‌کردی که آنچه می‌گویم، حتی اگر در دنیای واقع حقیقت نباشد، احساسات عمیق قلبی من است وگرنه برای تو نمی‌گفتمش، اگر یک لحظه همین را قبول می‌کردی و حرف‌هایم را می‌شنیدی، نمی‌دانی چه‌قدر لطف بزرگی کرده بودی. احتمالا بعدش اگر راه‌حلی هم داشتی شنیدنش بسیار شیرین‌تر بود. 


ما به هر حال دوست هستیم. دوستانی ماندگار.


تابستان ۹۸.»

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۹۸ ، ۰۲:۰۳
میلاد آقاجوهری

من فکر می‌کنم آدم شاید نباید خیلی دغدغه‌هایش را و خاطراتش را و آنچه را می‌فهمد فریاد بزند، حتی بین دوستان و نزدیکان و شاید خانواده. فکر می‌کنم اگر آدم خیلی خیلی خود حقیقی‌اش را برملا کند،‌ یکسری دغدغه‌ها و مسایل هست که مال خود خود آدم است،‌ درون یک جعبه‌‌ی اسرار درون سینه‌ی آدم یا جایی در قلب یا چنین جایی که انقدر شخصی است که وقتی بازشان می‌کنیم اصلا برای هیچ‌کس به جز خودمان معنا ندارند. اطرافیان حالا فکر می‌کنند که آنچه می‌گوییم اصلا خود ما نیستیم. حتی ممکن است نگرانمان بشوند و تازه باید به غلط کردن بیافتی که نه منظورم این نبود! اما مساله این است که این مسایل برای شخص خود ما گذاشته‌شده‌اند که آن‌ها را حل کنیم. یعنی من فکر می‌کنم به اشتراک‌گذاشتنشان به حلشان کمکی نمی‌کند و حتی ممکن است باعث شود که از حلشان دورتر بشویم. بحث دورویی یا ریاکاری نیست، بحث این است که بعضی چیزها خیلی خیلی مخصوص خود آدم طراحی شده است! یک‌نفر می‌گفت همه‌ی آدم‌ها از نظر فلسفی تنها هستند. یعنی ما شاید بتوانیم جرقه‌هایی در ذهن همدیگر بزنیم و به هم کمک کنیم اما در نهایت مسایلی هست که خودت باید حل کنی و گفتن آن‌ها کمکی نمی‌کند. نمی‌توانم بگویم چه‌قدر این حرف را قبول دارم. اما در هر حال،‌ فکر می‌کنم مصداق‌هایی از آن را احساس می‌کنم. 


شاید در بعضی مسایل تنها باید سکوت و تعمق کرد. سکوت و تعمق. 
۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ تیر ۹۸ ، ۰۰:۰۳
میلاد آقاجوهری
این پست وبلاگ، بیش‌تر یک ملاقه آش این روزهای من است که به سختی می‌توان تشخیص داد در آن چی کجاست و چی به چی است اما در هر صورت از همه مدل دارد. عواقب خواندن این آش! هم به پای خود شما است.

یک. گوجه فرنگی‌هایی هست که میوه‌فروش خیابان نزدیک خوابگاه می‌آورد که این‌ها شاخه و ساق و برگ‌هایشان تا حدی بهشان هنوز متصل است و به صورت خوشه‌های سه چهارتایی می‌فروشد. این گوجه‌ها انقدر زیبا و گرد و یک‌دست و تمیز هستند که من هیچ‌وقت نمی‌توانم جلوی خودم را برای خریدنشان و خوردن پنیر لیقوان و گوجه و نان بگیرم. بوی دیوانه‌کننده‌ای هم دارند که من نمی‌دانم چطور انقدر بوی بوته و جنگل و خاک کشاورزی در آن‌ها حفظ شده است. عشق است.

دو. این روزها، روزهای پرفشاری است که امتحان‌ها و پروژه‌ها و مشغولیات ذهنی زیادی دارم.به عنوان تفریح کتاب‌های مختلفی را می‌خوانم و به چیزهای بیش‌تری در مورد خودم پی می‌برم که به نظرم بسیار کمک‌کننده هستند و به من کمک می‌کنند که مشکلاتم را بفهمم. چیزهای زیادی که تا قبل از برداشته شدن فشارهای تحصیلی، کمتر به آن‌ها دقت می‌کردم و به قولی آن زیر برای خودشان آب می‌خوردند و حالا سردربرآورده‌اند. 


سه. مادربزرگم به بیماری نسبتا سختی دچار شده. نگرانم. البته خدارو شکر می‌گویند که بیماری قابل درمان است اما برای زنی با این همه سختی‌های کشیده شده انتظار داشتم دنیا کمی ساده‌تر بگیرد دوران پیری را(که به نظر دنیا اصلا درگیر این گیر  بندها نیست، کارش را می‌کند و جلو می‌رود.)


چهار. من فکر می‌کنم، آدم یک روز باید با خودش صاف کند که خودش مسول تمام و کمال تصمیم‌هایش در حوزه‌ی اختیاراتش است. یعنی اگر تصمیم می‌گیرم که مثلا در فلان رشته درس بخوانم، تصمیم شخص خودم است. به نظر من یک توهم است که بیاییم و دوست و خانواده و پدر و مادر را در تصمیم درگیر کنیم و فکر کنیم که مثلا اگر ما اذیت بشویم،‌آن‌ها هم اذیت می‌شوند. واقعیت این است که تصمیم‌های ما، اگر یک شخص عادی باشیم و نه آدمی که برای دیگران تصمیم می‌گیرد، بیش‌ترین تاثیرات را روی خودمان می‌گذارند. اگر طلای المپیک ببریم آنکس که بیشترین لذتش را می‌برد خودمان خواهیم بود، اگر بی‌یار و همدم بمانیم هم آن کس که بیش‌ترین زجر را می‌کشد خودمان خواهیم بود(در هر دو مورد به شرط اینکه برایمان مهم باشد البته!). برای همین به نظرم،‌مشورت گرفتن بسیار منطقی است اما نباید فکر کنیم پای آدم‌ها را درگیر تصمیم خودمان کرده‌ایم. آنکس که نتیجه‌های تصمیم بر سرش نازل می‌شود،‌خودمان خواهیم بود و اگر کمی منصف باشیم، نباید پای دیگران را درگیر کنیم. این حقیقت تلخی است که رنج و سرور تصمیمات خودمان را خودمان باید تحمل کنیم، اما به نظرم واقعیت مهمی برای دانستن است.

پنج. هر چه قدر صبر کردند خورشید از مشرق طلوع نکرد. شوالیه‌های دلاور و زره پوش به سرعت به مشرق تاختند، با دست‌هایشان زیر خورشید گرفتند و آن را به سمت بالا هول دادند تا دوباره روزها شروع شوند. تا دوباره گیاهان جان بگیرند. سوخته بودند اما در عوض جای دست‌هایشان روی خورشید ماند و ابدی شدند.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ خرداد ۹۸ ، ۰۲:۰۷
میلاد آقاجوهری
من خودم را این‌گونه تصور می‌کنم. یک میلاد که مثل یک زمین است و مناسب کشت دانه‌هایی که باید پایشان زمان ریخت و موقعیت و امکانات. گاهی هم محدودیت. گاهی هم سختی. گاهی هم خوشی. گاهی هم تلاش. تعداد این دانه‌ها هم محدود است و رنگارنگ و هر کدام را بیشتر آب و غذا بدهی رشدی بیشتر می‌کنند. اما چه کسی می‌خواهد فقط یک درخت پرتقال بزرگ و تنومند داشته باشد اما هیچ میوه‌ی دیگری نداشته باشد؟ چه کسی می‌خواهد همیشه پرتقال بخورد؟ پس می‌خواهیم کمی به گیلاس هم آب بدهیم و بپذیریم که پرتقال‌هایمان کوچک‌تر باشد. البته شاید همیشه هم نه. مثلا ممکن است بتوانیم بعدا پرتقال و لیمو را پیوند بزنیم و میوه‌ی دیگری تولید کنیم که خوش‌مزه تر است. اما به هر حال، اگر بخواهیم همه‌ی دانه‌ها را هم پرورش بدهیم، آب کم خواهیم آورد و در نهایت، همه را از دست خواهیم داد.

تصمیم گرفتن برای حجم هر کدام از این درخت‌ها شاید سخت باشد،‌اما من فکر می‌کنم که داشتن فقط یک درخت بسیار بزرگ بدون پشتوانه‌ای دیگر، راهی برای نا‌امیدی، کسالت و اذیت شدن و بی‌معنایی است. فرض کن فقط یک درخت توت بسیار تنومند داری. اگر فردا مریضی‌ای گرفتی که توت نمی‌توانستی بخوری، چکار باید کرد؟ طعم پرتقال و سیب وگیلاس چی؟ اما داشتن درختچه‌های کوچک و بی‌حاصل هم لذت بخش نیست. منابع تو محدودند. بر خلاف باغ‌های دیگر. زمین جان تو هم برای کشت همه‌ی این دانه‌ها محدود است و این تعادل، به سختی برقرار می‌شود.

درگیر تصمیمی هستم که گرفته‌ام. تو در تصمیمم کمکم کن. فرض کن در بین این دانه‌ها تو ده‌تایشان را دوست داری. یک تصمیم برای تو همه‌ی این ده تا را متوسط و گاهی رو به بالا گاهی رو به پایین رشد می‌دهد. تصمیم دیگری پنج‌تا را خوب رشد می‌دهد و پنج‌تا را ضعیف و تصمیم دیگری پنج‌تا را به فوق‌العاده‌ترین نحو رشد می‌دهد و پنج‌تا را از بیخ و بین می‌سوزاند. تو کدام را انتخاب می‌کنی؟

گاهی می‌گویند بیا و ارزش‌هایت را مرتب کن. بیا ببین کدام برایت مهم‌تر است. اما گیرم تو برایت ترتیب ارزش این‌دانه‌ها هم مشخص باشد. در هر صورت شاید برای تو پرتقال مهم‌تر از سیب باشد. اما حاضری درخت سیبت از بن و ریشه بسوزد که تابستان‌ها پرتقال اعلا داشته باشی؟ یا میخواهی از هر دو اما خوب و نه اعلا داشته باشی؟ اگر تصمیم تو غیرقابل برگشت باشد چه؟ تو چه باغی خواهی ساخت؟ به چنین تصمیمی چگونه نزدیک خواهی شد؟

تمام
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ خرداد ۹۸ ، ۰۰:۲۴
میلاد آقاجوهری
دروغ گفته‌اند. بدجوری هم. طوری که دیگر حقیقت را نمی‌توانی بیابی. خودمان هم گم شدیم. رویاهایی که به ما فروخته شد و جیب‌های دیگران را پرپول کرد و جیب‌های مارا خالی، کابوس‌هایی ناتمام شده‌اند. چرا من گول خوردم و خریدم؟ ساده و سرراست. چون یادم رفته بود انسان از بعدهای متفاوت تشکیل شده است. اگر یک بعد را خیلی رسیدگی کنم،‌ بعدها تا جایی گرسنگی می‌کشند و پس از مدتی به مثابه‌ی یک گرگ تو را می‌خورند تا این گرسنگی را جبران کنند. 
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۸ ، ۰۵:۱۲
میلاد آقاجوهری

هفت هشت ماهی است که عضو شبکه‌ی اجتماعی توییتر شده‌ام. البته خیلی کج‌دار و مریز. بارها یک ماه یک ماه حضورم را در این شبکه لغو کرده‌ام. حتی یک‌بار انقدر پسوردم را اشتباه زدم تا اکانتم خودش غیرفعال شد و من هم پی نگرفتم. 



جذابیت این شبکه برای من شنیدن صحبت بعضی دوستان و سرعت نشر اخبار در آن بود،‌اما آرام آرام متوجه شدم در سرزمین شبکه‌ی توییتر، علف‌ها و نظرهای بسیار تند و نپخته بسیار بسیار بیشتر دیده می‌شوند تا نظرات پخته‌ و سریع. انگار زمینی سرسبز و پر از علف‌های هرز بسیار بزرگ  و کلفت و در هم و برهم و درختان حاصل دارش کوتاه و محروم از نور خورشید توجه مردم. انگار که حرف‌ها باید قاطع، یک‌طرفه، تک‌ریشه‌ای، ساده‌تر از آنچه می‌توان مساله را ساده کرد و رکیک و پر از فحش باشند. کمااینکه در دنیای ما،‌کمتر مساله‌ای هست که بتوان با قطعیت در مورد آن نظر داد. نظرات سیاسی تند، نظرات علمی تند،‌نظرات مذهبی یا غیرمذهبی تند و دو آتشه و با الفاظ رکیک چیزهایی هستند که محیط توییتر فارسی را پوشانده‌اند و افرادی که پخته‌تر و با نگاه داشتن آداب مسایل را تحلیل کنند حقیر و کمتر دیده شده هستند.


البته مساله به همینجا ختم نمی‌شود. آرام آرام نقاب ذهن ما هم دنبال جمله‌های کوتاه‌تر خواهد رفت. آرام آرام دلمان می‌خواهد ما هم لایک‌های بیشتری بگیریم و حالا هر سوالی بعد از مطرح شدن جمله‌ها و افکارمان این است که می‌توانم این را توییت کنم؟ لایک میخوره؟ و فکر می‌کنم کم‌کم طرز فکر کردن ما را دستخوش تغییر خواهد کرد.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۸ ، ۰۴:۲۷
میلاد آقاجوهری
وقتی کودک و نوجوان! بودم یک سری کتاب‌های داستانی بود که دنبال می‌کردم و حتما می‌خواندم. مخصوصا وقتی وارد دنیای یک سری کتاب‌ها می‌شدم،‌خیلی سخت می‌توانستم از صمیمیت و گرمای آن کتاب‌ها بیرون بیایم. برای اینکه باز هم آن صمیمت و گرما را تجربه کنم باز هم می‌رفتم و ادامه‌‌ی آن کتاب‌ها  و سری‌های بعدی‌شان را می‌خواندم. البته اگر بخواهم دقیق‌تر بگویم، نه فقط صمیمیت، بلکه تجربه‌ی احساس تلاش برای به دست آوردن چیزی مهم و اثر‌گذار، اخلاق، صداقت، قهرمانی و  وجود جنبه‌های سیاه در دنیا همه از چیزهایی بود که با خواندن کتاب‌‌ها به دست می‌آوردم.

یکی از سری کتاب‌های داستانی که خیلی دوست داشتم مجموعه‌ کتاب ‌های رامونا بود. رامونا کوییمبی، دختر پرشیطنت و جسوری بود که خیلی با خواهر مقرراتی‌اش فرق داشت و داستان‌های جذاب و پر شیطنتی در خانواده و  خانه‌ی‌شان رقم می‌زد. من تقریبا هر داستان رامونا را دو الی سه بار خوانده بودم. یادم هست که از هیولای زیر تختش می‌ترسید یا مجبور بود در ساعاتی که پدر و مادرش سر کار بودند در خانه‌ی همسایه ساعاتی را سپری کند و از مقرراتی بودن آن‌‌ها بدش می‌آمد. عروسی عمویش را با پیدا کردن حلقه نجات داد یا خواهرش را به دردسر می‌انداخت.  در کنار همه‌ی این مسایل، خانواده‌ی رامونا خانواده‌ای خیلی صمیمی بودند که گاهی مشکلاتی داشتند و در فقر هم به سر می‌بردند اما همیشه مسایل به گونه‌ای حل می‌شد.

یکی دیگر از کتاب‌هایی که دوست داشتم ماجرای یک سری نوجوان بود که به صورت کارآگاهی به حل مساله‌هایی که در اطرافشان رخ می‌داد می‌پرداختند و همیشه در کنارشان مسایل کارآگاهی جدی رخ می‌داد و آن‌ها به دنبال حل آن مسایل می‌رفتند. خیلی کم اصل داستان‌ها را یادم می‌آید اما هم‌بستگی آن گروه و ماجراجویی‌شان برایم خیلی جذاب و خواندنی بود. روحیه‌ی ماجراجویم را فعال می‌کرد و دلم می‌خواست در محیط اطراف خودم جست و جو کنم و مسایل را حل کنم.

یک سری از کتاب‌های مورد علاقه‌ام هم مجوعه داستان‌های هری‌پاتر بوده و هستند که نیاز به توصیف ندارند. مجموعه‌ی دیگری مجموعه‌ی وینی‌پو بود که آن خرس دوست داشتنی و آن جنگل زیبا و صمیمی را توصیف می‌کرد. خرسی که منطقش خیلی ساده بود. احساسش هم خیلی صاف و صمیمی بود.
هم‌چنین یادم هست یک سری کتاب‌های چرا و چگونه داشتم که عاشق آن‌ها بودم و اصلا شاید آن‌ها بودند که علاقه به علم و دانستن را در من تقویت کرد.

اما واقعیت این است که نمی‌دانم چه شد از دوره‌ی دبیرستان و دانشگاه علاقه‌ام از رمان و داستان رفت و جنس کتاب‌هایی که می‌خواندم به سمت کتاب‌های چگونه موفق شویم(که الآن از آن‌ها تقریبا بیزارم از بس بازاری هستند)،‌روانشناسی، جامعه‌شناسی، اقتصادی متمایل شد و اصلا آرام آرام خیلی کم مطالعه کردم. این روزها که کمی هم کمتر درگیر هستم و هم کمی وقت برای خودم دارم و هم البته کمی نگران هم هستم، کمی وقت پیدا کرده‌ام کتاب بخوانم و فیلم ببینم. من فکر می‌کنم خواندن رمان و فیلم‌ها در آدم یک سری احساسات را یادآوری می‌کنند و ممکن است یک سری نقش‌های روانی فراموش شده را به ما یادآوری کنند. برا ی مثال ممکن است ما قهرمانی‌مان را فراموش کرده‌باشیم و با خواندن کتاب‌ آن‌‌ها  را به یاد آوریم. یا ممکن است جسارتمان، شاید ترس‌هایمان،‌شاید عاشقی کردن را فراموش کرده باشیم و آن‌ها را در نقش‌های داستان‌ها ببینیم و هم یادمان بیاید و هم شاید گاهی سعی و خطاهای آن‌ها را ببینیم و یاد بگیریم. البته قطعا فیلم و رمان هم باید این کشش را داشته باشد و هر محتوای فرومایه‌ای را مد نظر ندارم. 

یادم هست در کتاب ۱۹۸۴ جایی می‌گفت اگر لغت آزادی در مجموعه لغات مردم نباشد،‌آن‌ها نمی‌توانند به آن فکر کنند. من هم فکر می‌کنم آدم اگر جایی جسارت و شجاعت و تلاش را نخوانده باشد و ندیده باشد، حالا چه در کتاب، چه در فیلم، چه در واقعیت سخت است آن را به صورت سالم اجرایی کند. به نظرم آن‌ها به آدم چیزهایی را به خاطر می‌آورند که ما خیلی سخت مدفون کرده‌ایم یا در کودکی برایمان ممکن است مدفون کرده باشند. می‌خواهم بگویم که فیلم‌ها، رمان‌ها و کتاب‌ها می‌توانند معدنی باشند که با کند و کاو در آن‌ها رگه‌های طلایی شخصیت و روان خودمان را که مدفون شده کشف کنیم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۹۸ ، ۰۴:۱۶
میلاد آقاجوهری
داشتم فکر می‌کردم به دنیایی ساکت‌تر.  دنیایی که صداها کمتر و کمتر باشند. صدای تبلیغات، پوستر‌های تبلیغاتی چسبیده به درها و دیوارها از آنجا رخت بر بسته باشند. دهان‌ها جز صحبت‌های بالغانه در مورد آنچه اجرا شد و نتایجش و تحلیل‌هایش برای گفتن نداشته باشند.

حالا که فکر می‌کنم، هر روز توسط سیل اخبار و گفت و گوها شسته می‌شوم. انقدر خبرها زیاد هستند و متنوع و انقدر صحبت‌هایی که در یک روز گوش می‌کنیم زیاد هستند که دیگر توانی و قوه‌ای برای تفکر، مخصوصا از جنس نقادانه‌اش، باقی نمی‌ماند. دریچه‌های ذهن شکسته می‌شوند و هر صحبت و هر جمله بسته به اینکه تا چه اندازه لباس زیباتری به تن کرده است و تا کجا با تصورات ذهنی قبلی هم‌خوانی دارد ارزش می‌یابند. 

داشتم کتابی را می‌خواندم که در آن به آموزش تکفر انتقادی پرداخته شده است. اسم کتاب asking the right questions است. در جایی از کتاب خیلی زیبا می‌گفت که ببینید، هر کسی که در وبسایتی یا کتابی مطلبی می‌نویسد، دوست دارد که شما عقیده‌اش را قبول کنید. برای همین، خیلی از این مطالب در واقع دارای پوسته‌های استدلالی نسبتا زیبایی هستند. یعنی وقتی به ظاهر آن‌ها نگاه می‌کنیم، رویه‌ای منطقی و ظاهری قابل قبول می‌بینیم. با کنکاش‌های بیش‌تر و تفکر‌هایی عمیق‌تر است که تازه مشکلات منطقی آشکار می‌شوند. این خیلی گمراه‌کننده است زیرا ممکن است با خواندن مطالبی که در واقع باذهنیت ما هم‌خوانی دارند فکر کنیم که مطالبی مستدل و منطقی برای پشتیبانی از تفکراتمان پیدا کرده‌ایم.

فکر می‌کنم در چنین دنیایی حقیقت بسیار زودتر و سریعتر پیدا می‌شود. 

در این مورد در آینده ببیشتر خواهم نوشت.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ ارديبهشت ۹۸ ، ۰۳:۲۳
میلاد آقاجوهری

گل‌های زرد، بنقش و قرمز گل‌فروشی‌ها را به حال خودشان بگذار. یک روز و دو روز عطر خوش رزهای بی‌ریشه را فراموش کن. من برای تو نهال آورده‌ام. نهالی از درخت زیبای یاس. تا آن را در گوشه‌ی خانه‌‌ات بنشانی. چرا گوشه؟ آن را ه میان خانه بنشان، دور آن بنشین،‌ پیش او چای بنوش. من برای آب دادن به آن نهال به تو سر خواهم زد و تو با قلبی که از حرارت من می‌تپد به آن رسیدگی خواهی کرد. به دورش ربان‌ خواهی بست. درخت یاسم را به پیش خود حفظ کن. روزی گل‌های آن را با هم بو خواهیم کشید. روزی ما هم مثل او،‌مست فرارسیدن بهار خواهیم شد و دوباره از اول خواهیم رویید.


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ ارديبهشت ۹۸ ، ۰۱:۲۴
میلاد آقاجوهری
سنجاب پیش خودش فکر می‌کرد که کارهای زیادی دارد که باید انجام بدهد. مثلا قایم‌کردن فندق‌ها در زیرزمین‌ها و چال کردن آن‌ها برای روز مبادا. حوصله‌اش را نداشت. می‌خواست زیر آفتاب بنشنید و به آواز پرندگان گوش بدهد و از صدای رود لذت ببرد. از طرفی فکر می‌کرد که دلش می‌خواهد ساختمان بهتری برای خانه‌اش بسازد و فکری بکند که چطور نور آفتاب را بیشتر به خانه‌اش هدایت کند اما حوصله‌‌ی این کارهای فکری را هم نداشت.

سنجاب گاهی‌اوقات فکر می‌کرد که وقتی انگیزه‌ برای انجام کاری را ندارد،‌ آیا آن کار غلط است؟ یا بعضی کارها هستند که با اینکه حوصله‌ی انجامشان را ندارد باید آن‌ها را انجام بدهد؟ مثلا همین فندق‌های کنار دستش را حوصله نداشت زمین را الآن بکند تا بعد آن‌ها را پیدا کند و بخورد. می‌دانست که نمی‌تواند آن‌ها را برای همیشه هم پیش خودش نگه دارد و باید در چند روز آینده آن‌ها را همینجا چال کند. میدانست می‌تواند با کمی فکر کردن خانه‌اش را بهتر سازمان‌دهی کند اما ذهنش حوصله‌ی این همه تمرکز و دقت را نداشت و می‌خواست بر آواز پرندگان و شکل و ظاهر برگ‌های متفاوت متمرکز شود.  می‌خواست به پیام‌هایی از سوهای مختلف جنگل که به گوشش می‌رسید فکر کند. به پیام عروسی شیرها و حمله خرس به بچه‌های خانواده‌ی آهو. کلاغ‌ها دور هم می‌نشستند و برای هم اخبار روز را تعریف می‌کردند و چه تفریح دلچسبی بود نشستن بین کلاغ‌ها و مدهوش غارغارهای خبریشان شدن. می‌توانست لحظاتی خودش را در بین این‌ها گم کند و گوش بسپرد به هر آنچه می‌گویند.

بین این‌ها همه فکر می‌کرد که وقتی انگیزه‌ی کافی برای کارهای فکری یا بدنی‌اش ندارد، آیا این به معنی نیست که آن کارها لازم نیستند؟ اگر آن کارها برایش لازم هستند و زندگیش را بهتر می‌کنند پس چرا انگیزه‌ی لازم برای انجام آن‌ها را ندارد؟ مگر این نیست که اگر آن فندق‌ها را زیر خاک قایم نکند، باد آن‌ها را با خودش خواهد برد و باید گرسنگی بکشد؟ پس چرا ذهنش این را نمی‌فهمید  و به او انگیزه‌ای برای کندن زمین را نمی‌داد و بیشتر دوست داشت که به حرف‌های کلاغ‌ها و آواز رودها گوش فرادهد؟

سنجاب فکر می‌کرد و نتیجه‌ای نمی‌گرفت. از طرفی پیش خودش فکر می‌کرد که شاید مغز سنجاب‌ها برای این طراحی نشده که انگیزه‌ی لازم برای منطقی‌ترین کارها را به آن ها ارایه کند. ولی مگر،‌این تصمیم، حاصل همان دستگاه‌های منطقی ذهن و مغزش نبود؟ مگر اینکه فندق‌ها را باید زیرزمین بکارد وگرنه گرسنه می‌ماند و این تصمیم که بازسازی خانه‌اش،‌ نور خورشید بهتر و زندگی دلچسب‌تری را برایش رقم می‌زند، مگر حاصل دستگاه تفکری خودش نیست؟ پس چطور است که همین دستگاه تفکری که انگیزه‌ها و شوق‌هایش را به او می‌دهد،‌ تصمیم گرفته شوق و انگیزه را نه به خانه ساختن و فندق جمع کردن که به آواز و اخبار کلاغ‌ها و صدای رود و پرنده بدهد؟

سنجاب همیشه انقدر درگیر این مساله می‌شد که دیر می‌شد و در آخرین لحظات کارش را شروع می‌کرد. نیم‌ساعت مانده به شب و گم‌شدن فندق‌ها آن‌ها را خاک می‌‌کرد. اما خودش هم از این وضع خسته شده بود. فکر می‌کرد یک روز باید برای خودش این مساله را حل کند. نه اینکه به عنوان یک شی نامحلول همیشه در ذهنش بماند و  تلق و تولوق صدا بدهد و اذیتش کند.

سنجاب با خودش فکر می‌کرد و چیزی او را به جنب و جوش می‌انداخت. چیزی که او را به حرکت وامی‌داشت. قلب‌اش را به حرکت درمی‌آورد و او را برای یافتن راز زندگی مصرتر،‌جسورتر،‌شجاع‌تر،‌عاشق‌تر و باانگیزه‌تر می‌کرد. او حالا داشت فکر می‌کرد،‌او حالا سوالی داشت، سوالی که جوابش را نمی‌دانست. او باید جوابش را می‌یافت و این شوق و انگیزه به قدری عمیق بود که مثل قطاری با سرعت بالا، واگن‌های تنبل را به دنبالش می‌کشید،‌فندق‌ها را خاک می‌کرد،‌ خانه‌اش را زیباتر می‌کرد و حالا باز هم فکر می‌کرد و تا جواب سوالش را نمی‌یافت آرام نمی‌گرفت.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ فروردين ۹۸ ، ۰۳:۱۸
میلاد آقاجوهری