روزنوشته‌های من

طبقه بندی موضوعی
وقتی کودک و نوجوان! بودم یک سری کتاب‌های داستانی بود که دنبال می‌کردم و حتما می‌خواندم. مخصوصا وقتی وارد دنیای یک سری کتاب‌ها می‌شدم،‌خیلی سخت می‌توانستم از صمیمیت و گرمای آن کتاب‌ها بیرون بیایم. برای اینکه باز هم آن صمیمت و گرما را تجربه کنم باز هم می‌رفتم و ادامه‌‌ی آن کتاب‌ها  و سری‌های بعدی‌شان را می‌خواندم. البته اگر بخواهم دقیق‌تر بگویم، نه فقط صمیمیت، بلکه تجربه‌ی احساس تلاش برای به دست آوردن چیزی مهم و اثر‌گذار، اخلاق، صداقت، قهرمانی و  وجود جنبه‌های سیاه در دنیا همه از چیزهایی بود که با خواندن کتاب‌‌ها به دست می‌آوردم.

یکی از سری کتاب‌های داستانی که خیلی دوست داشتم مجموعه‌ کتاب ‌های رامونا بود. رامونا کوییمبی، دختر پرشیطنت و جسوری بود که خیلی با خواهر مقرراتی‌اش فرق داشت و داستان‌های جذاب و پر شیطنتی در خانواده و  خانه‌ی‌شان رقم می‌زد. من تقریبا هر داستان رامونا را دو الی سه بار خوانده بودم. یادم هست که از هیولای زیر تختش می‌ترسید یا مجبور بود در ساعاتی که پدر و مادرش سر کار بودند در خانه‌ی همسایه ساعاتی را سپری کند و از مقرراتی بودن آن‌‌ها بدش می‌آمد. عروسی عمویش را با پیدا کردن حلقه نجات داد یا خواهرش را به دردسر می‌انداخت.  در کنار همه‌ی این مسایل، خانواده‌ی رامونا خانواده‌ای خیلی صمیمی بودند که گاهی مشکلاتی داشتند و در فقر هم به سر می‌بردند اما همیشه مسایل به گونه‌ای حل می‌شد.

یکی دیگر از کتاب‌هایی که دوست داشتم ماجرای یک سری نوجوان بود که به صورت کارآگاهی به حل مساله‌هایی که در اطرافشان رخ می‌داد می‌پرداختند و همیشه در کنارشان مسایل کارآگاهی جدی رخ می‌داد و آن‌ها به دنبال حل آن مسایل می‌رفتند. خیلی کم اصل داستان‌ها را یادم می‌آید اما هم‌بستگی آن گروه و ماجراجویی‌شان برایم خیلی جذاب و خواندنی بود. روحیه‌ی ماجراجویم را فعال می‌کرد و دلم می‌خواست در محیط اطراف خودم جست و جو کنم و مسایل را حل کنم.

یک سری از کتاب‌های مورد علاقه‌ام هم مجوعه داستان‌های هری‌پاتر بوده و هستند که نیاز به توصیف ندارند. مجموعه‌ی دیگری مجموعه‌ی وینی‌پو بود که آن خرس دوست داشتنی و آن جنگل زیبا و صمیمی را توصیف می‌کرد. خرسی که منطقش خیلی ساده بود. احساسش هم خیلی صاف و صمیمی بود.
هم‌چنین یادم هست یک سری کتاب‌های چرا و چگونه داشتم که عاشق آن‌ها بودم و اصلا شاید آن‌ها بودند که علاقه به علم و دانستن را در من تقویت کرد.

اما واقعیت این است که نمی‌دانم چه شد از دوره‌ی دبیرستان و دانشگاه علاقه‌ام از رمان و داستان رفت و جنس کتاب‌هایی که می‌خواندم به سمت کتاب‌های چگونه موفق شویم(که الآن از آن‌ها تقریبا بیزارم از بس بازاری هستند)،‌روانشناسی، جامعه‌شناسی، اقتصادی متمایل شد و اصلا آرام آرام خیلی کم مطالعه کردم. این روزها که کمی هم کمتر درگیر هستم و هم کمی وقت برای خودم دارم و هم البته کمی نگران هم هستم، کمی وقت پیدا کرده‌ام کتاب بخوانم و فیلم ببینم. من فکر می‌کنم خواندن رمان و فیلم‌ها در آدم یک سری احساسات را یادآوری می‌کنند و ممکن است یک سری نقش‌های روانی فراموش شده را به ما یادآوری کنند. برا ی مثال ممکن است ما قهرمانی‌مان را فراموش کرده‌باشیم و با خواندن کتاب‌ آن‌‌ها  را به یاد آوریم. یا ممکن است جسارتمان، شاید ترس‌هایمان،‌شاید عاشقی کردن را فراموش کرده باشیم و آن‌ها را در نقش‌های داستان‌ها ببینیم و هم یادمان بیاید و هم شاید گاهی سعی و خطاهای آن‌ها را ببینیم و یاد بگیریم. البته قطعا فیلم و رمان هم باید این کشش را داشته باشد و هر محتوای فرومایه‌ای را مد نظر ندارم. 

یادم هست در کتاب ۱۹۸۴ جایی می‌گفت اگر لغت آزادی در مجموعه لغات مردم نباشد،‌آن‌ها نمی‌توانند به آن فکر کنند. من هم فکر می‌کنم آدم اگر جایی جسارت و شجاعت و تلاش را نخوانده باشد و ندیده باشد، حالا چه در کتاب، چه در فیلم، چه در واقعیت سخت است آن را به صورت سالم اجرایی کند. به نظرم آن‌ها به آدم چیزهایی را به خاطر می‌آورند که ما خیلی سخت مدفون کرده‌ایم یا در کودکی برایمان ممکن است مدفون کرده باشند. می‌خواهم بگویم که فیلم‌ها، رمان‌ها و کتاب‌ها می‌توانند معدنی باشند که با کند و کاو در آن‌ها رگه‌های طلایی شخصیت و روان خودمان را که مدفون شده کشف کنیم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۹۸ ، ۰۴:۱۶
میلاد آقاجوهری
داشتم فکر می‌کردم به دنیایی ساکت‌تر.  دنیایی که صداها کمتر و کمتر باشند. صدای تبلیغات، پوستر‌های تبلیغاتی چسبیده به درها و دیوارها از آنجا رخت بر بسته باشند. دهان‌ها جز صحبت‌های بالغانه در مورد آنچه اجرا شد و نتایجش و تحلیل‌هایش برای گفتن نداشته باشند.

حالا که فکر می‌کنم، هر روز توسط سیل اخبار و گفت و گوها شسته می‌شوم. انقدر خبرها زیاد هستند و متنوع و انقدر صحبت‌هایی که در یک روز گوش می‌کنیم زیاد هستند که دیگر توانی و قوه‌ای برای تفکر، مخصوصا از جنس نقادانه‌اش، باقی نمی‌ماند. دریچه‌های ذهن شکسته می‌شوند و هر صحبت و هر جمله بسته به اینکه تا چه اندازه لباس زیباتری به تن کرده است و تا کجا با تصورات ذهنی قبلی هم‌خوانی دارد ارزش می‌یابند. 

داشتم کتابی را می‌خواندم که در آن به آموزش تکفر انتقادی پرداخته شده است. اسم کتاب asking the right questions است. در جایی از کتاب خیلی زیبا می‌گفت که ببینید، هر کسی که در وبسایتی یا کتابی مطلبی می‌نویسد، دوست دارد که شما عقیده‌اش را قبول کنید. برای همین، خیلی از این مطالب در واقع دارای پوسته‌های استدلالی نسبتا زیبایی هستند. یعنی وقتی به ظاهر آن‌ها نگاه می‌کنیم، رویه‌ای منطقی و ظاهری قابل قبول می‌بینیم. با کنکاش‌های بیش‌تر و تفکر‌هایی عمیق‌تر است که تازه مشکلات منطقی آشکار می‌شوند. این خیلی گمراه‌کننده است زیرا ممکن است با خواندن مطالبی که در واقع باذهنیت ما هم‌خوانی دارند فکر کنیم که مطالبی مستدل و منطقی برای پشتیبانی از تفکراتمان پیدا کرده‌ایم.

فکر می‌کنم در چنین دنیایی حقیقت بسیار زودتر و سریعتر پیدا می‌شود. 

در این مورد در آینده ببیشتر خواهم نوشت.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ ارديبهشت ۹۸ ، ۰۳:۲۳
میلاد آقاجوهری

گل‌های زرد، بنقش و قرمز گل‌فروشی‌ها را به حال خودشان بگذار. یک روز و دو روز عطر خوش رزهای بی‌ریشه را فراموش کن. من برای تو نهال آورده‌ام. نهالی از درخت زیبای یاس. تا آن را در گوشه‌ی خانه‌‌ات بنشانی. چرا گوشه؟ آن را ه میان خانه بنشان، دور آن بنشین،‌ پیش او چای بنوش. من برای آب دادن به آن نهال به تو سر خواهم زد و تو با قلبی که از حرارت من می‌تپد به آن رسیدگی خواهی کرد. به دورش ربان‌ خواهی بست. درخت یاسم را به پیش خود حفظ کن. روزی گل‌های آن را با هم بو خواهیم کشید. روزی ما هم مثل او،‌مست فرارسیدن بهار خواهیم شد و دوباره از اول خواهیم رویید.


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ ارديبهشت ۹۸ ، ۰۱:۲۴
میلاد آقاجوهری
سنجاب پیش خودش فکر می‌کرد که کارهای زیادی دارد که باید انجام بدهد. مثلا قایم‌کردن فندق‌ها در زیرزمین‌ها و چال کردن آن‌ها برای روز مبادا. حوصله‌اش را نداشت. می‌خواست زیر آفتاب بنشنید و به آواز پرندگان گوش بدهد و از صدای رود لذت ببرد. از طرفی فکر می‌کرد که دلش می‌خواهد ساختمان بهتری برای خانه‌اش بسازد و فکری بکند که چطور نور آفتاب را بیشتر به خانه‌اش هدایت کند اما حوصله‌‌ی این کارهای فکری را هم نداشت.

سنجاب گاهی‌اوقات فکر می‌کرد که وقتی انگیزه‌ برای انجام کاری را ندارد،‌ آیا آن کار غلط است؟ یا بعضی کارها هستند که با اینکه حوصله‌ی انجامشان را ندارد باید آن‌ها را انجام بدهد؟ مثلا همین فندق‌های کنار دستش را حوصله نداشت زمین را الآن بکند تا بعد آن‌ها را پیدا کند و بخورد. می‌دانست که نمی‌تواند آن‌ها را برای همیشه هم پیش خودش نگه دارد و باید در چند روز آینده آن‌ها را همینجا چال کند. میدانست می‌تواند با کمی فکر کردن خانه‌اش را بهتر سازمان‌دهی کند اما ذهنش حوصله‌ی این همه تمرکز و دقت را نداشت و می‌خواست بر آواز پرندگان و شکل و ظاهر برگ‌های متفاوت متمرکز شود.  می‌خواست به پیام‌هایی از سوهای مختلف جنگل که به گوشش می‌رسید فکر کند. به پیام عروسی شیرها و حمله خرس به بچه‌های خانواده‌ی آهو. کلاغ‌ها دور هم می‌نشستند و برای هم اخبار روز را تعریف می‌کردند و چه تفریح دلچسبی بود نشستن بین کلاغ‌ها و مدهوش غارغارهای خبریشان شدن. می‌توانست لحظاتی خودش را در بین این‌ها گم کند و گوش بسپرد به هر آنچه می‌گویند.

بین این‌ها همه فکر می‌کرد که وقتی انگیزه‌ی کافی برای کارهای فکری یا بدنی‌اش ندارد، آیا این به معنی نیست که آن کارها لازم نیستند؟ اگر آن کارها برایش لازم هستند و زندگیش را بهتر می‌کنند پس چرا انگیزه‌ی لازم برای انجام آن‌ها را ندارد؟ مگر این نیست که اگر آن فندق‌ها را زیر خاک قایم نکند، باد آن‌ها را با خودش خواهد برد و باید گرسنگی بکشد؟ پس چرا ذهنش این را نمی‌فهمید  و به او انگیزه‌ای برای کندن زمین را نمی‌داد و بیشتر دوست داشت که به حرف‌های کلاغ‌ها و آواز رودها گوش فرادهد؟

سنجاب فکر می‌کرد و نتیجه‌ای نمی‌گرفت. از طرفی پیش خودش فکر می‌کرد که شاید مغز سنجاب‌ها برای این طراحی نشده که انگیزه‌ی لازم برای منطقی‌ترین کارها را به آن ها ارایه کند. ولی مگر،‌این تصمیم، حاصل همان دستگاه‌های منطقی ذهن و مغزش نبود؟ مگر اینکه فندق‌ها را باید زیرزمین بکارد وگرنه گرسنه می‌ماند و این تصمیم که بازسازی خانه‌اش،‌ نور خورشید بهتر و زندگی دلچسب‌تری را برایش رقم می‌زند، مگر حاصل دستگاه تفکری خودش نیست؟ پس چطور است که همین دستگاه تفکری که انگیزه‌ها و شوق‌هایش را به او می‌دهد،‌ تصمیم گرفته شوق و انگیزه را نه به خانه ساختن و فندق جمع کردن که به آواز و اخبار کلاغ‌ها و صدای رود و پرنده بدهد؟

سنجاب همیشه انقدر درگیر این مساله می‌شد که دیر می‌شد و در آخرین لحظات کارش را شروع می‌کرد. نیم‌ساعت مانده به شب و گم‌شدن فندق‌ها آن‌ها را خاک می‌‌کرد. اما خودش هم از این وضع خسته شده بود. فکر می‌کرد یک روز باید برای خودش این مساله را حل کند. نه اینکه به عنوان یک شی نامحلول همیشه در ذهنش بماند و  تلق و تولوق صدا بدهد و اذیتش کند.

سنجاب با خودش فکر می‌کرد و چیزی او را به جنب و جوش می‌انداخت. چیزی که او را به حرکت وامی‌داشت. قلب‌اش را به حرکت درمی‌آورد و او را برای یافتن راز زندگی مصرتر،‌جسورتر،‌شجاع‌تر،‌عاشق‌تر و باانگیزه‌تر می‌کرد. او حالا داشت فکر می‌کرد،‌او حالا سوالی داشت، سوالی که جوابش را نمی‌دانست. او باید جوابش را می‌یافت و این شوق و انگیزه به قدری عمیق بود که مثل قطاری با سرعت بالا، واگن‌های تنبل را به دنبالش می‌کشید،‌فندق‌ها را خاک می‌کرد،‌ خانه‌اش را زیباتر می‌کرد و حالا باز هم فکر می‌کرد و تا جواب سوالش را نمی‌یافت آرام نمی‌گرفت.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ فروردين ۹۸ ، ۰۳:۱۸
میلاد آقاجوهری

یک. یادش میمونه. این خیلی تلخه. نمی‌دونم کی هست که میشینه و این چیزا رو مینویسه که یادش بمونه. میدونید منظورم از این که یادش میمونه چیه. منظورم اینه که نمیشه یه کاری رو بکنی و حذف شه اثراتش. یا نمیشه یه کاری رو برگردوند اثراتش رو راحت. اصلا هی سخت‌تر و سخت‌تر میشه. زندگی رو می‌گم. ما خیلی‌مون دوست نداریم قبول کنیم‌ها. مثلا فکر می‌کنیم که حالا که ورزش نکردیم، خب ورزش رو شروع می‌کنیم و عضله می‌سازیم. اما دنیا اگرچه به ما پاداش میده واسه ی تلا‌ش‌های جدیدمون خیلی سخت یادش میره زمان‌هایی رو که کیک‌خامه‌ای‌ها رو دولپی می‌خوردیم. خیلی باید تلاش کنیم تا یادش بره. من خودم درگیر این مشکل هستم خیلی. بدیش هم اینه که انگیزه رو میگیره از آدم. یعنی وقتی مثلا وقتی آدم یه هفته گشنگی می‌خوره و می‌بینه که لاغر نشد و هنوز مشکل داره، دست بر‌می‌داره. یا مثلا وقتی تمرکز ذهنیمون رو با شبکه‌های پیام‌رسان و چرخ زدن‌های چندین وچندساعته در اون‌ها از بین می‌بریم، خیلی سخته قبول کردن اینکه برای ساختن دوبارش باید مدت‌ها تلاش کنیم و ذهنمون رو متمرکز کنیم و اسب چموش فکر رو رام کنیم.


دو. من خودم خیلی درگیر این مساله‌ای هستم که در بخش یک گفتم. داشتم با خودم فکر می‌کردم چیکار میشه کرد؟ یه سری حرف‌ها هست که میگن شاید موثر باشه. مثلا یکیش گذاشتن هدف کوچیکه. مثلا میگند که میشه با خودمون قرار بذاریم که فقط و فقط روزی پنج دقیقه ورزش کنیم. استدلال هم اینه که این هدف‌ها به قدری کوچک طراحی بشند که شکست خوردن در اون‌ها سخت باشه. من حالا دارم امتحانش می‌کنم. به جای اینکه سعی کنم مطالب خیلی خوب و با کیفیتی بنویسم، فعلا سعی می‌کنم از همین مطالب نه چندان با کیفیت هفت بندی تولید کنم. هم راحت هست هم جدیدا خوشم اومده. خلاصه اگر در این هم شکست بخورم، واقعا باید خسته نباشید گفت بهم.


سه. دیروز گفتم که رفتم و چندین ساعت زیر بارون بودم! امروز تمام بدنم درد می‌کرد. البته خب، یجورایی هم دوست داشتم این رو چون بهم ثابت شد که میشه زیر بارون هم موند و هیچ‌ اتفاق عجیب غریبی هم نمیافته. البته اگر بعدش مطمین باشید از یه حموم گرم و یه جایی برای خوابیدن. تداومش فکر کنم اذیت‌کننده باشه.


چهار. من واقعا کم میارم گاهی. یه علتش هم اینه که فشار‌ها زیاده. فشارهایی که نه علت وجود داشتنشون هستم و نه توانایی از بین بردنشون رو دارم. البته خب خیلی واقعا مزیت‌ها هم داشتم که دقیقا همینطور بودن و نه نقشی در داشتنشون نداشتم. اما وقتی یه مشکلی هست که من نمیتونم کاریش کنم،‌ و صرفا باید بپذیرمش خیلی اذیت میشم. خیلی حس می‌کنم قاعدتا آدم فقط باید در محدوده‌ی اختیار خودش فکر کنه و عمل کنه و سعی کنه بهترین انتخاب رو کنه، اما چه قدر عمل کردن به این حرف سخته.


پنج. امروز سر کلاس یه نفر داشت توضیح میداد که گاهی اوقات آدم به خودش اعتماد داره اما از طرفی استرس هم داره. بعد مثال میزد که فرض کنید شما آشپز خیلی خوبی هستید اما یه مهمان خیلی مهمی اومده خونتون. میگفت شما به خودتون اعتماد دارین، اما همش فکر می‌کنید که نکنه غذا شور بشه، ترش بشه، شیرین بشه، تلخ بشه و استرس دارین. داشتم با خودم فکر می‌کردم که غذایی که نه شور و نه  شیرین و نه تلخ و نه ترش باشد که قاعدتا همان آب خودمان باید باشد.


شش. بعضی روزها واقعا خوب پیش نمیره. چه میشه کرد؟


هفت. صدای پرنده‌ها رو گوش کردین؟ من خودم یادم رفت.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۷ ، ۲۳:۱۰
میلاد آقاجوهری

یک. ببین. اینطوری کار میکنه کلا. آدما معمولا وقتی برای خودشون یه مساله‌‌ای مطرح نیست خیلی بهش اهمیت نشون میدن. اصلا وقتی تو یه کشور دیگر هست که براشون کلا مهم نیست. حالا اگر مثلا تو شهر کناری زلزله بیاد کم کم هم مهم میشه. اگر تو شهرشون باشه یا محلشون مهم‌تر. اگر تو خونوادشون باشه خیلی مهمتر. و البته اگر خودشون باشند،‌خیلی خیلی مهمتر. حالا شاید شما، یا اصلا خود من فکر کنیم که مستثنی هستیم از این حرف. اما در عمل، اگر کمی فکر کنیم، بعیده مستثنی باشیم. خیلی مشکلات هم اینجوری پیش می‌آیند. مثلا وقتی خودمون درگیر یه چیزی نیستیم دیگر برامون مهم نیست درست شه. حالا بگیر یه موضوع بسیار بزرگ باشه یا یه چیز ساده‌ای مثل اینکه میریم در یه اداره‌ای درگیر کارای کاغذی اینا میشیم اما تهش اگر مدیر همون اداره شیم فکر نمیکنیم به درست کردنش. یعنی وقتی پای ما گیر نباشه، دیگه برامون مهم نیست. برای همین هم شاید یه سری جاها سعی میکنن اصولا کسی نتونه خودش تو تصمیمی که خودش میگیره نباشه و در واقع پای خودش هم باید گیر باشه. اما حیف، نمیشه همه جا این چنین شرطی رو برقرار کرد. برای همین، فکر می‌کنم تهش باید ما انسانیت پیشه کنیم و حواسمون به رنجی که ما نمی‌کشیم اما دیگران نمی‌کشند باشه، مثلا این رنج میتونه کمک کردن به کسی باشه که یه چیز درسی رو نفهمیده اما ما خیلی خوب فهمیدیم. اینطوری یه روزی یه نفر دیگر هم حواسش به رنجی که ما می‌کشیم اما اون کس نمی‌کشه خواهد بود.


دو. امروز خیلی تجربه‌ی عجیبی داشتم. رفتم بیرون برای ناهار و هدفم این بود که همینطور تهران رو قدم بزنم تا یه جای خوب برای ناهار خوردن پیدا کنم. ولی خوب، همونطور که معمولا در زندگی اصلا یه قاعده‌ای هست که نباید اونطوری بشه که آدم فکر می‌کنه میشه، آنچنان بارونی گرفت که من به کل خیس شدم و دو ساعت پیاده از خوابگاه دور بودم. بعد هی فکر می‌کردم که تاکسی بگیرم برم خوابگاه. اما دیدم قدم زدن در اون هوای بارونی و وقتی کامل تمام لباسام خیس شدن کیف دیگری داره. در واقع، دلم می‌خواست به خودم ثابت کنم که اونقدر هم مهم نیست، حالا خیس شدیم و خسته و اذیت. به حس خوبش ارزید. وقتی همه‌ی مردم هی سعی میکردن برن یه جا قایم شن تا بارون تموم شه من با اقتدار زیر بارون سنگین راه میرفتم و خیس می‌شدم و لذتشو میبردم. البته ناگفته نماند که واقعا یخ زدم و شانس آوردم سرما نخوردم.


سه. جدیدا خیلی فکر می‌کنم به احتمالات کم. احتمالات کمی که اذیت هم میکنه فکر کردن بهشون. البته برنامه‌های زیادی واسشون دارم در نظر خودم. اما خب فرق است میان آنکه یارش در بر تا آنکه دو چشم انتظارش بر در. البته ممکنه از این شعر کلی تفسیر اشتباه بکنین که خیلی برام مهم نیست اما تفسیراتون کاملا به کل اشتباهه.


چهار. داره روشن میشه هوا و هنوز نخوابیدم. این واقعا ناراحت کننده است چون باید بیدار هم شم زود. کی من یاد می‌گیرم مدیریت کنم خوابم رو؟


پنج. کاش احساسات خاموش و روشن واضحی داشت. مثلا آدم میتونست یه مدت وسواس رو خاموش کنه در ذهنش. یا مثلا یه مدت حس ناراحتی و از دست دادن رو. البته شاید هم خوب نباشه. واقعا من حس می‌کنم همین ملغمه‌ی احساسات هست که آدم‌ها رو میسازه. مثلا آدم تا افسردگی و ناامیدی رو تجربه نکنه شاید اصن امید و شادی‌اش هم خیلی جذاب نباشه دیگه. همونطوری که کسی که دوری رو تجربه نکرده، قدر نزدیکی رو نمیدونه و نمیفهمه. به نظرم در کل این احساسات خیلی چیز اضافه کردند به زندگی‌هامون. منظورم از چیز هم معنا و عمقه. اما خب، واقعا گاهی اوقات آدم دوست داره حداقل برای مدت کوتاهی یه سری احساس رو از خودش دور کنه.


شش. اراده خیلی مهمه واقعا. واقعا اگر میشد یه چیز رو خرید، باید اون چیز اراده می‌بود. منظورم از اراده هم همین هست که آدم مثلا وقتی میدونه نباید شام بخوره، شام نخوره. به همین سادگی.


هفت. امیدوارم روز خیلی خوبی داشته باشید. من جدیدا فهمیدم که گوش کردن به صدای پرنده‌ها موقع قدم زدن در خیابون خیلی جالبه. انقدر عادی شده برامون که معمولا نمی‌شنویم. امتحانش کنید. 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۷ ، ۰۶:۰۳
میلاد آقاجوهری

یک. کاملا محتمله که یادم رفته باشه گل بنفشه چه بویی میده. حتی دارم فکر می‌کنم، گلی که میذاشتیم تو هفت‌سین، اسمش سنبل بود؟ من در ذهنم هست که باید بوی خوبی بده، اما مطمین نیستم. طعم کره‌عسل چطوره با نون؟ من به سختی یادم میاد. این مدته، و منظورم از این مدت کل مدت دانشگاه انقدر ذهنم درگیر مسایل مختلف بوده که دقت نکردم به خیلی چیزا.  شاید هم سر همین بود که اضافه وزن پیدا کردم، کسی که حواسش باشه، همون یکم عسل رو کره هم کیف زندگی رو بهش میده، نه؟ 


دو. سلام! مدت زیادی هست اینجا ننوشتم. سخته مستمر نوشتن. من هم درگیر. الآن احساس نیاز کردم که برگشتم. نمیدونم این چه نیازی است که از یکجایی که آدم می‌نویسه ایجاد میشه و دست از سرش برنمیداره! نیازی برای نوشتن، نیازی برای مکتوب کردن احساسات و نوشته‌ها، در قالبی برای منظم کردن نوشته‌ها و گذاشتنشون یجایی که بتونه خونده شه. تا وقتی نمینویسه آدم هم نمیفهمه.


سه.  نه، من نمیگم نوشتن خیلی اتفاق عجیبی میافته و نور روشنی بر ذهن میتابه. اما به نظرم واقعا ارزش پیدا کرده نوشتن. اونم تو دنیایی که همه سر در گوشی و تلگرام و اینستاگرام فرو کردیم تا ته و توی زندگی مردم رو در بیاریم. واقعا یه روز نشستم فکرکردم ببینم چقدر چیزایی که در تلگرام و ایسنتاگرام دیدم، به دردم خورده؟ حالا نه اینکه مطالب کاربردی منظورم باشه‌ها. مثلا یکی از نیازهای بشر ارتباطه دیگه. اما همین تلگرام و اینستاگرام به نظرم اگرچه باعث شده همه با فشردن دو تا دکمه و یه سری ایموجی بی‌حال و خسته روی صفحه‌ی گوشی، برای دویست، سیصد، پانصد نفر تصویری یا پیغامی را بفرستند. خیلی خفنه، اما در واقع عمق ارتباط بسیار کم شده و وسعتش زیاد. من که دلم میخواد یه سری دوست صمیمی‌ام رو اصلا در تلگرام به جز در ضروریات باهاشون حرف نزنم و اخبار داغ و با جزییات رو وقتی بهم رسیدیم و حضوری بگم. ارتباط حضوری و عمیق را به صدها پست و استوری و منشن و ریپلای و قلب و بوس و شکلک و عنتربازی و ایموجی زیر پیغام‌ها می‌پسندم. ساده است قضیه آقا هر چه قدر هم پرانتز‌های :)))))) را زیاد کنی باز هم لذت خندیدن توی پارک با دوستت را نخواهی برد. یا لااقل،‌من نخواهم برد.


چهارم. تو شماره‌ی سه گفتم که از نظرم ارتباط هم یه نیازه. البته یکم نگاه خشکیه نه؟ من خودم خیلی ناراضی‌ام از اینکه همه‌چیز رو شبیه نیاز ترجمه کنیم. آخه وقتی میگیم نیازه انگار ما هیچ‌کاری نکردیم و یه اجبار بیرونی هست که مثلا میگه باید عشق داشت. چون به نظرم اینطوریه که بشر هی داره اختراع میکنه برای خودش و خودش رو ارتقا میده. مثلا همین عشق. به نظرم عشق بلوغ فهم بشر بود از دنیا تا خودش رو از حیوانیت بیرون بکشه. دوست ندارم که همش فکر کنم اینم نیازی هست مثلا بقیه‌ی نیازها. دوست دارم سهم رشد و درک انسان‌ها درش پررنگ باشه. البته حالا نه اینکه انسان‌ها هر کاری میکنن خوب باشه‌ها. اما خب بالاخره به نظرم نباید نادیده نگه داشت این رشد‌ها رو هم. در نهایت، به نظرم هر چقدر بهتر درک کنیم دنیا و وضعیتمون رو، مفاهیم والاتری برامون پررنگ می‌شند. اینا بعد یه مدت به نیاز تبدیل می‌شوند شاید، اما وقتی اسم نیاز روشون میذاریم به نظرم ممکنه فراموش کنیم والا بودنشون رو. زنده باد عشق و عاطفه!


پنجم. دقت کردید موقع چت‌ با آدما در تلگرام، هی آنلاین و غیر آنلاین میشن؟ خودتون هم اینکارو کردین دیگه؟ تا یه لحظه صبر کنی یه متن طولانی رو بنویسی مردم میرن از اون پیغام. همه انصافا مبتلا شدیم به سندروم عدم تمرکز. شایدم سندروم لذت‌خواهی لحظه‌ای سنگین. یه طوری با اشتیاق هم میرم به سمت این پیامای جدید آدمای دیگر حالا انگار که اگر اونارو ببینیم، دنیا برامون زیباتر میشه و یا خیلی پیام خاص و خفنی بهمون دادند و خبریه. من که فکر کردم دیدم همچین پیغامی خیلی وقته دریافت نکردم. کسی کار اضطراری داشته باشه زنگ میزنه نه اینگه تلگرامش کنه. اگر آدم رو دوست باشه هم زنگ میزنه نه اینکه پیام تلگرامی بده یا اصن ازون بهتر میخواد ملاقات کنه جایی آدم رو حضوری. خودمون رو گول نزنیم دیگه. حالا شاید تکنولوژی هنوز به اونجا نرسیده، اما خب نرسیده دیگه. اگر کسی رو دوست داریم، ببینیمش حضوری نه؟ نمیشه؟ زنگ بزنیم. پیغام الکترونیک یعنی اینکه تو برای من در حد همین دکمه‌های کیبرد میارزی. البته میدونم حرفام بایاسده. من خودم خیلی درونگرا بودن و خجالتی بودن رو زیستم و میفهمم که گفتن در این ابزارها گاهی خیلی کمک میکنه مخصوصا برای آدمای غریبه! اما در مورد غریبه‌ها حرف نمیزنم اینجا. میفرمود، که همیشه همه وقت دارند، بحث، بحث تلخ اولویت‌هاست.


ششم. گل سنبل چه بویی میداد دقیقا؟ گل مریم چطور؟ باید بیشتر دقت کنم. بیشتر به زندگی‌ای که بهم هدیه شده. وقتی از بالا نگاهش می‌کنم باها و بارها یاد این میافتم که زندگی‌ای که هی میگن اینطوریه و اونطوریه همین بابایی هست که داره هر لحظه ازش کم میشه و میره. هزار و یک. هزار و دو. هزار و سه. بیا! سه ثانیه‌اش رفت و کم شد. 


هفتم. وقتی میشه مطلبی شش قسمت باشه چرا هفت قسمت نباشه؟ این تنها دلیل پشت وجود داشتن این بخش هست. شاید به نظر شما محتوای این بخش کم باشه. برای همین باید براتون توضیح میدهم که خب همه چیز لازم نیست دلیل خیلی جدی داشته باشه. گاهی آدم برای اینکه مدت بیشتری پیش کسی که دوستش داره بمونه، حرف‌های همینطوری هم بزنه. اونقدرا هم دوست من نیستید؟ خب پس خداحافظ دیگه:)

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ اسفند ۹۷ ، ۰۲:۵۳
میلاد آقاجوهری
یادمه خوابم برده بود رو تبلتم که یهو ساعت شش صبح خودبخود از خواب بیدار شدم. سریع جستی زدم و رفتم تلگرامم رو چک کنم. تلگرام رو تازه بعد از کنکور نصب کرده بودم و یادم نمیره موج بچه‌هایی که بعد از کنکور آروم آروم اضافه میشدن بهش رو. بعدا هم که شد محبوب‌ترین پیام‌رسان بین ایرانی‌ها. خلاصش اینکه دیدم بچه‌ها دونه دونه دارن رتبه کنکورهاشون رو مینویسن تو گروه دبیرستانمون. یهو زمان شروع کرد کش اومدن و کند شدن. در این مدت من به صورت بسیار سریعی که از نظر خودم بسیار اسلوموشن بود وارد صفحه ی سنجش شدم و اطلاعات رو در مدت زمانی که مدت‌ها طول کشید وارد کردم تا نتیجه‌ی کنکور رو ببینم. ۵۴ کشوری و ۳۰ منطقه. واکنش طبیعی یه بدن اینه که در این مواقع انقدر هورمون‌های مختلف ترشح می‌کنه تا حال ما رو خوب کنه که آدم فکر می‌کنه الآن دیگه نابغه‌ترین آدم روی زمینه و هیچ چیزی مانعش نمیشه و همه‌ی مسایل زندگی و علمی و مشکلات بشر رو حل می‌کنه. منم به سهم خودم در این آبشار هورمون‌هایی که ترشح می‌شد حسابی پونزده‌ دقیقه‌ی اول رو کیف کردم.

هر چیزی عادی میشه. یه زمانی فکر می‌کردم کسایی که مدال المپیاد کامپیوتر دارن خیلی انسان‌های باهوشی هستند و همه چیز رو می‌فهمند و اصلا در یه سطح بالاتری‌ از بقیه‌ی آدم‌ها فکر می‌کنند، یه زمانی نقره شدم و ازون به بعد فکر می‌کردم طلاها خیلی می‌فهمند. یه زمانی هم فکر کردم اونا که معدلشون در دانشگاه بالاست خیلی انسان‌های خفنی هستند، اولین معدل بودم به صورت خیلی پایداری و خب،‌ نه! کنکور هم همین شد. قبلش فکر می‌کردم رتبه‌های زیر صد انسان‌های خیلی متفاوتی هستند و نمیشه بهشون رسید. اما اینم تبش خیلی سریع خوابید.

خلاصه که دلشوره‌ها شروع شد. از عصر همون روز؟ از یک ساعت بعدش؟مساله این بود. مهندسی برق یا مهندسی کامپیوتر؟ من آدم خیلی سخت انتخاب‌ کننده‌ای بودم و هستم. دوراهی‌ها برام عذاب آورند. چه انتخاب بین بستنی وانیلی و بستنی کاکایویی باشه و چه انتخاب کفش مناسب. معمولا اینطوری میشد که تموم مغازه‌ها رو میگردم و آخرش وقتی سه چهارساعت وقتم رو صرف کردم میرم و بین سه تا که نسبتا خوشم اومده و هر کدوم یه مزیت و مشکلی داره، یکیرو انتخاب می‌کنم. معمولا هم اینطوری که از زور ددلاین و داره شب میشه و بریم خونه و دیر شد.  به نظرم همون حالت هم در انتخاب رشته‌ام اتفاق افتاد. دل‌درد گرفته بودم و خیلی حالم خراب بود. نمی‌تونستم تصمیم بگیرم عملا و ساعت‌ها بود که همینطور می‌گذشت. یادم هست که بهترین لحظات اون موقع زندگیم خوابیدن‌هام بود. از خدا می‌خواستم در خواب بهم الهام کنه کدوم گزینه درسته. فکر کردن به این‌ها الآن خنده‌داره. اما اون موقع همیشه یه سرش فکر می‌کردم چیه این کامپیوتر، چهار تا کد زدنه و چند تا الگوریتم که خب دیگه به بن‌بست رسیده تحقیقات درش و من هم که نقره شدم و نه طلا و مغزم نمیکشه در اون زمینه کاری کنم. برق باز گسترده است و عظیم. الآن به اون تصور خودم می‌خندم.  اما یادمه یه چیزی من رو همش به کامپیوتر می‌کشوند. اون هم علاقه‌ی عجیب و غریبم به هوش مصنوعی بود. شاید اصن دقیق نمی‌دونستم چیه. اما اخبارش رو دنبال می‌کردم. من عاشق این ایده شده بودم که به جای اینکه خودمون فکر کنیم و یاد بگیریم و مدل دقیق کنیم و در قالب برنامه به خورد کامپیوتر بدیم، سعی کنیم خودش یطورایی بفهمه که چطور با مساله کنار بیاد. یادمه در همین حد مبهم شهود داشتم نسبت به فضای هوش مصنوعی.

پایان بخش اول

ادامه ایشالله روزای بعد!
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۹۷ ، ۰۵:۳۴
میلاد آقاجوهری
می‌ترسم که گلایه‌ کنم از خرافه‌گویی دیگران، چرا که به من ثابت شده است که وقتی گلایه می‌کنم، حس می‌کنم که خودم از آن مبرا شده‌ام. تو گویی که در مذمت پرخوری چه حرف‌ها که نمی‌زنیم، اما شکم‌های خودمان گواه میزان اعتقادمان به حرف‌هایمان هست. عجیب هم نیست، هر  وقت می‌خواهیم غیبت کنیم، باید با جمله‌ی «حالا می‌ترسم غیبت باشه ولی» شروع می‌کنیم. اگر بخواهیم  فضولی کنیم باید حتما اول آن را با «ما که فضول کار مردم نیستیم»، شروع کنیم. عجب مردمی هستیم. عجب آدمی هستم. گویی باید بیاموزم که سکوت کنم، عمل کنم، و اگر عمل من منطقی بود به خودی خود تکثیر می‌شود.

پ.ن: داشتم فکر می‌کردم که شاید یک تفاوت بین عمل کردن و حرف زدن، زیاد بودن فعل ماضی در حرف‌های یک انسان است. وقتی به جای «باید تمرین را امشب بزنیم که دیر نشود»، حرف‌هایمان رنگ و بوی «تمرین را دیشب زدم که دیر نشود» بگیرد.
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ آبان ۹۷ ، ۰۳:۴۰
میلاد آقاجوهری

آمده بودم از سکون بنویسم. از تغییر نکردن. می‌خواستم بنویسم که اگر هیچ‌کدام از عادت‌های امروزمان را دیگر نتوانیم تغییر بدهیم و مجبور باشیم تا آخر عمر با همین عادت‌ها و رفتارها و افکار زندگی کنیم، آیا در ده سال آینده خوشحال خواهیم بود؟ می‌خواستم پاسخ خودم را به این سوال بنویسم، اما وقت نکردم. اگر دقیق‌تر بگویم رغبت نداشتم بنویسم چون دلم گرفته است. می‌خواهم از ته دل فریاد درد بکشم از رفتن دانشجوهایی که در اطرافم هستند به کشورهایی دور. رفتنشان زیباست، برنگشتنشان نه. کاش تغییر می‌کردیم. کاش می‌پذیرفتیم‌شان.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ آبان ۹۷ ، ۰۳:۲۵
میلاد آقاجوهری