روزنوشته‌های من

طبقه بندی موضوعی
شریعتی می‌گوید:
«با تو، من در خلوت این صحرا، در غربت این سرزمین، در سکوت این آسمان، در تنهایی این بی‌کسی، غرقه‌ی فریاد و خروش و جمعیتم.»
و ای‌کاش من هم بلد بودم این چنین با خدای خود راز و نیاز کنم.
روحش شاد.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۶ ، ۰۲:۰۵
milad ink
می‌گفت هیچ‌چیز همانند حضور در جمع زخم تنهاییت را عمیق‌تر نمی‌کند و به ریشش می‌خندیدیم. و من اشتباه کردم. درست میگفت. و شاید درمان تنهایی گاهی تنها بودن است. شاید حس تنهایی دعوتی‌ است برای تجربه‌ی یک تنهایی معنادار. روزی هم می‌رسد شاید که تنها نیستیم و شاید آن روز را قدر بدانیم و احتمالا پخته‌تر باشیم.
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ آبان ۹۶ ، ۲۰:۱۳
milad ink

امروز متن آهنگین زیبایی شنیدم که گفتم خوبه به اشتراک بذارم. کاش انقدر هم رو ترک نکنیم، شاید زندگی همین با هم بودن‌هاست. و این هم از این متن زیبا:

آخر غربت دنیاست، مگه نه؟

اول دو راهی آشنا شدن

پ.ن:خیلی کوتاه بود،‌نه؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ آبان ۹۶ ، ۰۹:۲۲
milad ink

به بعضی چیز‌ها که فکر می‌کنم گاهی در خود فرو می‌روم. یادم هست که گفته بودم باید یک سالی طول بکشد و قضیه زودرس است. و زودرس بود. وقتی مجبور به شروع کردن همه چیز شدم که تا لحظاتی قبلش میخواستم کمی دور شوم. کمی دور برای اینکه پخته‌تر برگردم. مصمم‌تر و مطمین‌تر. اما زودرس اتفاق افتاد. به هر حال خواستم همه‌چیز را جدی کنم و همه چیز را قطعی.به ناگهان در همان موسم کاملا جدی کردن قضیه همه چیز تمام شد. قبل از این که بتوانم همه چیز را جدی و رسمی پی بگیرم. نمی‌دانم در این مورد چه می‌توان گفت. نمی‌دانم این زودرس بودن و نارس بودن چقدر سهم داشت. به هر حال یاد گرفتم که زودتر بپزم. ما از اتفاقات توشه‌ی خودمان را برمی‌داریم و به اشتباهات دیگران نباید فکر کنیم. مهم نیست دیگران چه کرده‌اند مهم این است که درس ماجراها برای ما چیست و درس این ماجرا برای من این بود که زودتر پخته شوم،‌ بیش‌تر فکر کنم، توکل کنم و با شور و علاقه‌‌ی بیش‌تری کارهایم را پی‌ بگیرم. و خداوند بزرگتر است.


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۶ ، ۰۰:۵۵
milad ink

-بعضی آدم‌ها تابع فرد هستند و‌بعضی‌ها تابع جمع.

-قابل بدونید x^2 هستم.


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۶ ، ۰۹:۰۶
milad ink

داشتم فکر می‌کردم که چه سیستم‌هایی در دنیا می‌توانند بدانند که آدم‌ها امروز کجا بوده‌اند و فردا کجا خواهند بود. داشتم فکر می‌کردم همراه اول یا ایرانسل یا حتی شرکت اسنپ می‌توانند تقریبا بدانند که هر کدام از ما حدودا کجا‌ها بوده‌ایم اما یکی از این‌ها که تا به‌ حال به آن فکر نکرده بوده‌ام این بود که حتی بانک‌ها هم از روی این اطلاعات که از کدام دستگاه پوز خریداری کرده‌ایم یا از کدام ATM پول برداشت کرده‌ایم می‌توانند بفهمند که ما در چه زمانی کجا بوده‌ایم از بس که دیگر پول دادن از مد افتاده و یک بطری آب هم که بخواهیم بخریم کارتمان را در میاوریم و والسلام. حتی شاید بهتر از ایرانسل بتوانیم مسیر را مشخص کنیم. در این مورد البته شک دارم اما به هر حال مختصات یک دستگاه پوز خیلی دقیق مشخص است و می‌توانیم با یک تقریب عالی بگویمم فلانی در فلان زمان در فلان مغازه بوده‌ است. این هم از متنی برای امروز:))

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۹۶ ، ۱۵:۵۷
milad ink
تمام وجودش میسوخت. یک لحظه اراده‌اش از دست می‌رفت سیل اشک مرهمی میشد بر آتش سوزان. کافی بود ثانیه‌ای دهانش را باز کند تا فریادش پیک درد و رنجش باشد. مشتی لاشخور دور و برش بودند، منتظر اینکه از پا بیفتد. چیزهایی در سینه داشت که گفتنش به هیچ‌کسی غم او را کاهش نمی‌داد، گویی دردش به قدری خصوصی بود که همدلی و همدردی هیچکسی ذره‌ای اوضاعش را بهتر نمی‌کرد. ای کاش اطرافیانش نبودند. آنوقت می‌توانست حداقل بی‌ملاحظه گریه کند. لبخند با صلابتی زده بود و به درون می‌گریید.
۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۱۹
milad ink

هزاران حرف برای زدن دارم. بعضی‌هاشان طولانی‌اند و حوصله نمی‌کنم. بعضی‌هاشان شخصی‌اند و صلاح نیست بنویسم. خواستم یادآوری‌‌ای کنم به خودم که باید بیش‌تر بنویسم، چه در این جا چه در دفتر شخصی خودم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۴۴
milad ink
احتمالا فیلم inception را دیده‌اید. اگر هم ندیده‌اید، به نظرم فیلم خیلی زیبایی‌ است و در این انفجار فیلم‌های سطحی به به یاری اندام‌های خوش‌فرم خانم‌ها و آقایان و رنگ‌بندی‌های غلیظ و کورکننده و آهنگ‌های سوتدار و کر‌کننده‌شان می‌فروشند، غنیمتی است.
   چند روز پیش به اتفاق یکی از دوستان دوباره این فیلم را دیدم. یکی از خوبی‌های دوباره دیدن این گونه شاهکارها این است که وقتی آن‌ها را دوباره می‌بینی نکاتی ذهنت را به خود جلب می‌کنند که قبلا بی‌تفاوت از کنار آن‌ها رد شده‌ بودی. برای من این اتفاق در مورد صحنه‌ی آخر فیلم اتفاق افتاد. در لحظه‌ی آخر فیلم ما می‌بینیم که کاب(شخصیت اصلی فیلم با بازی لیوناردو دی کاپریو)  در نهایت می‌تواند در کنار بچه‌هایش باشد و حس خوب و خوشحالی را زیر پوستمان حس می‌کنیم اما این حس با چند لحظه‌ی پایانی این فیلم ناگهان کمرنگ می‌شود و جای خود را به یک شک و تردید می‌دهد. می‌بینیم که کاب آن فرفره‌ی خودش را می‌چرخاند(که اگر می‌افتاد یعنی دنیایش واقعی بود و اگر به چرخیدن ادامه می‌داد یعنی دنیایشان غیرواقعی است) و همین‌طور که این فرفره می‌چرخد نمی‌دانیم باید خوشحال باشیم یا نه. نمی‌دانیم که این رسیدن به بچه‌هایش در دنیای واقعی بود یا در دنیای خیالات ذهنی خودش و در این جاست که فیلم تمام می‌شود و نمی‌فهمیم که واقعیت چه بود.
   زیبایی این صحنه در کجا بود؟ ما در این صحنه دیدیم که خوشحالی‌ها و شادی‌ها چگونه با یک تفکر ساده که این‌ها خیالات ما هستند ناگهان شسته می‌شود و از بین می‌رود. دیدیم که یک خیال ساده‌ که شاید این دنیا واقعی نباشد چگونه همه‌ی اتفاقات را از معنا تهی می‌کند. چگونه معناهای اتفاقات را حفاری می‌کند و می‌برد و چه چیزی بد تر از این که فکر کنی دنیایی که در حال تجربه‌ی آن هستی واقعی نیست.
    اما چرا از نظر من این یک شاهکار در فیلم است؟ علت آن این است که ما در واقع لحظاتی با همسر کاب همراه شدیم. اگر به یاد بیاورید در ذهن همسر کاب این تفکر بود که دنیایشان واقعی نیست و می‌خواست خودش را بکشد تا به دنیای واقعی راه پیدا کند(در واقع راه رفتن از خواب به بیداری کشتن خود در خواب بود، مگر موارد خاص). ما لحظه‌ای دنیا را از نگاه همسر کاب دیدیم که چقدر چنین شکی همه چیز را پوچ و بی‌معنا خواهد کرد و برای همین ناگهان او را درک کردیم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ مرداد ۹۶ ، ۰۲:۱۵
milad ink
شعر زیبایی هست که متاسفانه نمی‌دانم از کیست. الزاما هم با حرفش موافق نیستم که در ادامه توضیح می‌دهم.
می‌فرماید که:
«دلا خو کن به تنهایی که از تن‌ها بلا خیزد          سعادت آن کسی دارد که از تن‌ها بپرهیزد»
من بشخصه به شعر‌ها واقعا به عنوان یک حکم و قانون و دستورالعمل نگاه نمی‌کنم. به هر حال چیزی گفته شده و رد شده و باید حس و حالش با آدم در آن لحظات بخواند.لحظاتی هست در زندگی که فکر می‌کنی تنهایی و وقتی این بدتر می‌شود که در میان تن‌ها ببینی که تنهایی و اطرافیانت آدم‌هایی هستند و تنهاییت را که پر نمی‌کنند هیچ، بدترش هم می‌کنند. این وقت‌هاست که در کنار اطرافیانت هستی و نزدیکانت و از هر وقت دیگری تنهاتری و دلت می‌خواهد که بروی و جایی بشینی تنهایی اما آن هم می‌دانی که سخت و بد است. گاهی دلت می‌خواهد کنار یاری و محبوبی باشی و گاهی حتی آن را هم نمی‌خواهی. آدم‌ها عجیبند و حس تنهایی اذیتشان می‌کند. اما خودشان هم نمی‌دانند چه چیزی است که گم شده. باز بعضی‌ها می‌فهمند و می‌دانند یا لااقل فکر می‌کنند که می‌دانند مثلا می‌گویند که ای کاش به جای این همه آدم دور و بر پیش یار و محبوبم بودم و حیف که نمی‌توانم و یا یار نمی‌خواهد. گاهی هم اصلا نمی‌فهمند چه چیزی گم شده است. هر دویش غم‌ناک است. کسی در غم دوری و نرسیدن می‌سوزد و دومی حتی نمی‌فهمد در غم چه چیزی می‌سوزد. چیزی در دلش خالی است و نمی‌داند چیست. جالب است. معمولا وقتی می‌فهمیم چیزی نیست که می‌شناسیمش می‌فهمیم آب نیست، می‌فهمیم موهایمان قبلا روی سرمان بوده و حالا ریخته و کسی بود و دیگر نیست ولی این‌که بدون آشنایی با چیزی بفهمی جای چیزی خالی است، خیلی حس غریبی است. شاید آدم‌ها اسمش را می‌گذارند معنا و هدف. شاید هم همان یار. شاید هم هزار و یک چیز دیگر. 
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ مرداد ۹۶ ، ۰۱:۲۹
milad ink