روزنوشته‌های من

طبقه بندی موضوعی

بار دیگر که به خانه‌ی مادربزرگت رفتی گوشت را بچسبان به دیوارها. گوش کن. صدایشان را می‌شنوی؟ صدای به هم خوردن قاشق‌هاست. پدربزرگ با صدایی گرم و تازه از سختی کار می‌گوید. از هیزم‌ها می‌گوید و چای ذغالی. از دست‌پخت همسرش تعریف می‌کند و مادربزرگت قند در دلش آب شده.

صدای رادیو می‌آید. انگاری شب یلداست. تو هم آنجا هستی اما داری گریه می‌کنی و صدای مادرت را می‌شنوی که نوازشت می کند. چقدر صدایش زیباست. می‌خواهی و بروی مادرت را در آغوش بکشی.

انگار که روز خواستگاری پدرت از مادرت است. صدای محجوب پدرت را می‌شنوی و صدای صحبت‌های یواشکیشان. صدای محبتی که انگار هم را پیدا کرده‌اند و کمی شک دارند. تو در دلت حس می‌کنی که شاید کمی شک در صدایشان موج می‌زند. حق دارند. ازدواج انتخاب سختی است.

 صدای گریه می‌آید. گویی صدای پدربزرگت است که مادربزرگ را آرام می‌کند. چیزهایی می‌گوید که پسرش شهید شد ولی به بهشت رفته.

بار دیگر که به خانه‌ای رفتی، انقدر ساده از دیوارها عبور نکن. لحظه‌ای تامل کن و گوشت را به آن‌ها بچسبان. بگذار تا با تو حرف بزنند. پشیمان نمی‌شوی.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ مرداد ۹۷ ، ۰۴:۰۹
milad ink
می‌گویند روزی پیامبر خدا(ص) و یاران در مسجد نشسته بودند که از ایشان سوال شد که :«ای رسول خدا، یکی از بهشتیان را به ما نشان بده.». حضرت محمد(ص) هم میفرمایند که شخصی که هم اکنون وارد مسجد خواهد شد. همه نگاه می‌کنند و مردی  وارد می‌شود و هر چه یاران فکر می‌کنند او را به خاطر نمی‌آورند که شخصیت برجسته‌ای باشد. این سوال را فردا هم تکرار می‌کنند و باز همان جواب و باز همان شخص! یاران این شخص را رصد می‌کنند و می‌بینند که نه برای نماز شب بلند شد و نه عبادت خاص یا سرسختانه‌ای دارد و فردی معمولی به نظر می‌رسد. علت را از رسول خدا(ص) جست و جو می‌کنند که«مگر این شخص چه می‌کند و کیست و چه خاصیتی دارد؟» که جواب می‌شنوند...
                                                                                    ***
اینجا بود که من هر چه به مغزم فشار آوردم به خاطرم نیامد که رسول خدا(ص) در آن صحنه چه پاسخی به این سوال داد و بدین ترتیب موجبات خنده و شادی خاندان و فامیل را که با دقت به حرف‌هایم گوش می‌کردند فراهم آوردم و هنوز که هنوز است نمی‌دانم جواب این سوال چیست.
حالا که فکر می‌کنم خیلی جاها درگیر این موضوع شده‌ایم. من اسم این اتفاق را در زندگیم «فراموشی شرط رفتن به بهشت» گذاشته‌ام که یعنی وقتی که حواشی جذاب و شیرین یک داستان یا متن یا تحلیل و یا کتاب را خاطرمان هست اما شیره و عصاره و نکته‌‌ی مهم آن را چون آنقدر جذاب و شیرین نبوده فراموش می‌کنیم. برای همین شاید ما چند روش انتگرال‌‌گیری بلد باشیم اما خود انتگرال را نفهمیم(چون در کنکور به ما گفته بودند که هر تست با سه روش حل می‌شود و یکیش جز به جز است و دیگری سیسنوس‌ها و دیگری سری‌ها و غیره). پس ما وقتی انتگرال می‌شنویم به جای اینکه آن مفهوم را به خاطر بیاوریم در واقع روش‌هایش را(که در واقع شاید آنقدر مهم نباشند و بشود در صورت لزوم نگاهی کرد اگر نیاز شد) خاطرمان می‌آید. وقتی به یک کتابی که تازه خوانده‌ایم فکر می‌کنیم یک سری داستان جالب که نویسنده تعریف کرده خاطرمان هست اما یادمان نیست که نویسنده برای رساندن چه پیغامی و مفهومی تلاش می‌کرد؟
شاید یک راه مناسب برای درمان بیماری «فراموشی شرط رفتن به بهشت» این باشد که اگر بیست دقیقه مطالعه کردیم ده دقیقه هم فکر کنیم که این مطالب در کجای زندگی به دردمان می‌خورد و اصلا این مطلب را چرا خواندیم؟ شاید اینگونه به جای انباری از دانسته‌های بی‌کاربرد به جعبه‌ی کوچکی از جواهر حکمت بدل شویم.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۹۷ ، ۰۳:۰۲
milad ink
گله می‌کرد. می‌گفت که بعضی مدیران کشور در دو یا چند شرکت همزمان حضور دارند. ای‌کاش حداقل کار‌هایشان را درست انجام می‌دادند. هم اسنپ را نصب کرده بود هم تپسی. چند دقیقه مانده به مقصد هم دکمه‌ی رسیدن مسافر را می‌زد. پشت تلفن به مسافر بعدی می‌گفت که من در ترافیکم چند دقیقه دیگر می‌رسم.
عصبانی بود. «مردک انقدر ویژگی‌های مثبت خانه را بزرگ کرد که حواسمان نبود که برای ما بیش از یک ماشین در پارکینگ جا ندارد و آفتاب‌ هم کم بر خانه می‌تابد». هویج‌های خراب و ضربه‌خورده را کمی گذاشته‌بود زیرتر. اینطوری بیش‌تر فروش میرفت.
مدارک تقلبی و خریده شده در رزومه‌‌ی بعضی مدیران زندگی‌اش را بر او تلخ کرده بود. وقت نداشت تمرینش  را حل کند. جواب تمرین‌های دوستش را گرفت. کمی اعدادش را بالا و پایین کرد و تحویل داد.
می‌گفت که فلان مسوول صادق نیست.  راست وضعیت را به مردم نمی‌گوید. مادرش که بهش زنگ زده بود به او گفت که در خوابگاه است. نمی‌خواست برای بیرون بودنش ساعت یک نصف شب توضیح پس بدهد.

او را نمی‌دیدند. به هر سو نگاه می‌کردند یافت نمی‌شد. گاهی سایه‌های تاریکی از آن را می‌یافتند. اختلاس‌های بزرگ و دزدی‌های میلیارد دلاری. اما نمی‌دانستند چرا هر کدام را که می‌کشند ریشه‌های مسموم فساد بیش‌تر در عمق نفوذ می‌کند و میوه‌های گندیده‌اش بیشتر و بیشتر از هر روز سر بر میارند. غولی شبه‌وار میان مردم بود و راه می‌رفت. غولی که وجود داشت ولی دیده نمی‌شد.
پ.ن:‌ کارتون بالا از میخاییل زلاتکوفسکی است که در این پست محمدرضا شعبانعلی با آن آشنا شدم.
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ مرداد ۹۷ ، ۱۸:۳۸
milad ink
دست از سرم بردار، مرا رها کن دخترک. مگر نمی‌بینی در آغوش مادرم آرام گرفته‌ام؟ مگر نمی‌بینی از هم و غم دنیا آزاد هستم‌؟ اینجا آسوده‌ام. در میان برادران و خواهران و عزیزانم روی گلبرگ زیبایی که مادر برایمان پهن کرده آرمیده‌ایم. شب‌ها در کنار هم می‌خوابیم و صبح‌ها طلوع خورشید را جشن می‌گیریم. هم‌آواز پرنده‌ها می‌شویم.
برادران و عزیزانش آرام آرام هر کدام رها می‌شدند و می‌رفتند اما او دودستی جایش را چسبیده بود. به او می‌گفتند:« بیا، بیا و خودت را به دست باد بسپار، بیا و دنیا را بگرد. خاطرات و دل‌سپردگی‌هایت را رها کن. بیا تا برویم و دنیا را بگردیم برادر».
آرام آرام دست‌هایش بی‌جان شدند. دیگر نمی‌توانست مقاومت کند. در آخرین لحظه بوسه‌ای بر صورت مادرش زد و قطره‌ی اشکی که از گونه‌ی مادرش چکید جانش  را آزرد. به مادرش گفت:«مادر به خاطر همه‌ی آنچه که برایم انجام دادی از تو ممنونم، پیش تو باز خواهم گشت. دشتی را پر از قاصدک‌ها خواهم کرد و به پیش تو خواهم آمد، با اولین باد بهاری مادر، نگران من نباش».
دست به دست باد سپرده بود. زمین دورتر و دورتر می‌شد. بالاتر و بالاتر می‌رفت و دشت زیبای دلنوازی که در آن آرام گرفته بود زیر پایش کوچک و کوچکتر می‌شد. برادرها و خواهرانش را در اطرافش می‌دید اما هر کدام به سویی می‌رفتند. گویی میدانست که در نهایت از آنها هم دور خواهد افتاد. تابش گرم خورشید حس خوبی به او میداد چه آنکه همیشه درزیر سایه‌ی درخت بزرگ گرمای لذت بخش آفتاب را نچشیده بود. قاصدک رفت و رفت. آنقدر رفت که از زمین‌های زراعی گذشت،‌ از بالای شهرها گذشت،‌انسان‌ها و آسمان‌خراش‌هایشان را دید و در در چند فرصتی که دست داد از تجربه‌‌ی پرنده‌ها پرسید و در مورد مشرب و مغرب از آن‌ها پرسید.
  نشست. در زمینی حاصل خیز اما بی‌دانه. در خاک آنجا آرام گرفت. رشد کرد و بالا رفت و قاصدکی زیبا و پرشکوه شد. حالا آن زمین پر است از گلهای زبیا و رنگارنگ، بهشتی که آن قاصدک آن را پایه گذاشته بود. نگاه می‌کرد به حاصل کارش و در قلبش چیزی تکان میخورد. یک حس رضایت. یک حس ماجراجویی ناب...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ مرداد ۹۷ ، ۲۲:۳۱
milad ink

پیش‌نوشت: با سلام خدمت شما! تجربه به من ثابت کرده که وقتی مطلبی را می‌نویسم بسیار بهتر در ذهنم ثبت می‌شود و این تاثیر وقتی دو چندان می‌شود که بخواهم آن مطلب را برای شخصی توضیح بدهم! و چه شخصی بهتر از شما دوستانی که به وبلاگ من سر می‌زنید. تصمیم گرفته‌ام که هر از چندی مطالبی را که در کتاب‌های مختلف می‌خوانم به صورت خلاصه‌وار در اینجا بنویسم. هم خودم بهتر یاد می‌گیرم. هم ممکن است شما نظرات ارزنده‌ای داشته باشید و در مورد موضوعات بحث کنیم و بدین ترتیب مفاهیم در ذهنمان دقیق‌تر و بهتر از قبل ثبت شوند چرا که خواندن و انباشت اطلاعات به خودی خود ارزشمند نیست تا وقتی که آن را وارد دایره‌ی اعمالمان نکنیم و مطالب را تا وقتی که از دیدگاه‌های مختلف بررسی نکنیم و نقاط ضعف و قوتشان را در عمل نبینیم نمی‌توانیم به کار ببریم! بگذریم.


من با کتاب خوش‌بینی آموخته شده از طریق وبسایت متمم آشنا شدم. جناب مارتین سلیگمن نویسنده‌ی این کتاب شخصیتی برجسته در زمینه‌ی روانشناسی دارد. مثلا اینکه برای مدتی رییس انجمن روانشناسان آمریکا بوده است.

Image result for learned optimism

او در این کتاب به موضوع ارزنده‌ای اشاره می‌کند. اشاره می‌کند که ما انسان‌ها در مواجهه با دنیا دو نوع برخورد داریم. بعضی از ما وقتی اتفاقات ناگوار زندگی را می‌بینیم نحوه‌ی توضیحمان به گونه‌ای است که اتفاقات را دایمی و تکرارشونده، شخصی،‌و بسیار گسترده‌تر از آن چیزی که هست می‌بینیم. اگر مثلا به دختری پیشنهاد ازدواج بدهیم و او رد کند به خودمان می‌گوییم که: «همیشه همینطور بوده. من هیچوقت نمیتونم کسی رو پیدا کنم که هم عاشقش باشم و هم اون من رو دوست داشته باشه. من مشکلی دارم. انسان دوست داشتنی نیستم. من حتی در محیط کارم هم دوست داشتنی نیستم. در دبیرستان هم نبودم. هیچوقت دیگر هم نخواهم بود. هیچکس من رو دوست نداره. من هیچ ارزشی ندارم».

در واقع در اینجا شخص اولا موضوع را کاملا شخصی ادراک میکند. رد شدنش را به مشکلات خودش ربط می‌دهد. فکر می‌کند که حتما او مشکلی دارد(در صورتی که ممکن است آن دختر صرفا دید بدی به قومیت آن شخص مثلا فرض کنید شمالی داشته است و این دید بد  یک مشکل در آن شخص نیست. صرفا دست تقدیر کودکی آن دختر را به گونه‌ای رقم زده است که نسبت به یک قومیت بدبین شده است و مثلا از طرف شخصی با آن قومیت پدرش ورشکست شده و انقدر پدرش به آن قومیت بددهنی کرده است که دختر حالا به هر شخصی از آن قوم بدبین شده است.).

از طرفی پسر موضوع را همیشگی و دایمی دیده است. او دیگر امکانی برای ازدواجی و عشقی سوزان در زندگیش نمی‌بیند. گویی از همین الآن پذیرفته است که باید پروانه‌ی غمگین و تنهای گلستان زندگی باشد. گلستانی که برای بقیه گلستان و برای او بلاد رنج است.

از طرف دیگر پسر موضوع را تعمیم می‌دهد. او این را به محیط کارو دوستانش هم ارتباط می‌دهد. او فکرمی‌کند که هیچ‌کس او را دوست ندارد. تمام خاطراتی را که در آن‌ها آنطور که شاید و باید دوست داشته می‌شده‌است به یاد می آورد و فکر می‌کند که شخصیتی دوست‌نداشتنی در تمامی ابعاد و مراحل زندگیش بوده است!


شاید ما الآن فکر کنیم که این پسر تند رفته است. واقعیت این است که اگر ما شخصی باشیم که دنیا را با نگاهی بدبینانه بنگریم در بسیاری از موارد زندگیمان به همین روش دنیا را توصیف خواهیم کرد و گام‌های مشکوک و سراسر نفرت نسبت به دنیا برمی‌داریم. گویی که ما جوجه اردک زشتی هستیم و تنها باید شاهد خوشی‌های جوجه‌های زرد باشیم و یا حتی بدتر آنکه سعی کنیم به آن‌ها هم اثبات کنیم که در واقع جوجه اردک‌های زشتی هستند(کسانی را دیده‌اید که سعی دارند تو را قانع کنند که دنیا پوچ  و بی‌خود و بی‌ارزش برای زندگی است و همزمان دود می‌دهند بیرون و احساس فلسفی بودن و مخ همه چیز بودن می‌کنند)اما راه چاره چیست؟ در این مورد من در قسمت بعدی این نوشته برای شما عزیزان جان خواهم نوشت که در این کتاب در این مورد چه گفته شده است.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۱۹
milad ink

امروز از خانه بیرون زدم برای اصلاح موها. در مسیر بوی چمن بارون خورده‌ای که زیر آفتاب در حال خشک شدن بود یهو من رو سمت خودش کشید. مسیرم رو کج کردم به سمت جایی که در کودکی‌ام توش بازی میکردم. دوستی داشتم اونجا که حالا چند سالی بود ازش اندک خبری نداشتم. انقدر از هم جدا شده بودیم که نمی‌دونستم حتی دوست داره من احوالش رو بپرسم یا نه. حتی نمیدونم. شاید خونشون رو عوض کرده بودند. شاید هم هنوز اونجا بودند. رفتم و دور زدم دور اون بلوار شاه عباسی معروف. یادم افتاد به دوچرخه‌بازی‌هام. یه پیرمردی اونجا نشسته بود. قبلا هم که بازی میکردیم یک پیرمرد نازنینی بود که خیلی حواسش به گل‌هایی که کاشته بود بود و نمی‌ذاشت ما اونجا توپ‌بازی‌مون رو کنیم. یادم افتاد به اون‌ روزی که چرخ دوچرخه در رفت و دندونه‌ی زنجیر فرو رفت تو ناخونم. درد داشت ولی حالا برام خاطره بود. انگاری رفته بودم هشت نه سالی عقب. با هم می‌خوندیم بعضی وقت‌ها شب امتحانا. بعضی وقت‌ها حتی می‌نشستیم تو چمنا. تابستونا رو بگو که می‌رفتیم وامیستادیم وسط خیابون و تفریحمون این بود که دو تا بطری آب میذاشتیم و هر کسی سعی میکرد با توپ بطری سمت اون یکی رو بزنه. انقدری استاد میشدیم که هی باید دور و دورتر میکردیم بطری‌ها رو!‌ یه پسری هم کنکور میخوند یه سالی و از این سر و وصدای ما گله داشت. ما هم یادم نیست ولی فکر کنم مراعاتش رو کردیم. دوچرخه‌سواری‌های تو کوچه‌ها رو که نمیشه از یاد برد. چه لذتی داشت. حتی اون پسر قلدره‌ی زورگو هم برای خودش الآن خاطره‌ای شده بود. راهم رو که برگشتم دیگه همش تو خاطرات سیر میکردم. به سمت سلمونی که رفتم هی یادم میفتاد که هعی من از این مسیر چقدر کلاس زبان رفتم. یادش بخیر که بلیط اتوبوس میخریدم و وقتی زیاد داشتم حسم خیلی خوب بود. انگاری سلطان اتوبوس‌های اصفهان بودم. یادت بخیر کودکی. یادت بخیر. یادت بخیر.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۱۸
milad ink

 دارم با خودم فکر میکنم که چقدر داره برام خسته‌کننده میشه این بمباران بحث‌های سیاسی، عقیدتی ، فرهنگی، دینی و ...

انگاری گاهی دلم میخواد برم یه جایی آروم توی یه دشت حاصل‌خیز، یه کلبه‌ی کوچولو بسازم. خانواده‌ام رو ببرم اونجا.

شبا ستاره‌ها رو نگاه کنم و  با صدای جیرجیرک‌ها بخوابم. صبحا برم و لای سبزه‌ها دراز بکشم و لباسم گرد و خاکی شه و خیالیم نباشه.

ناهار ماست و خیار و نون بخورم. تخم مرغی که روی آتیشی که با بدبختی با چوب جمع کردن درست کردی. 

کتاب‌ بخونم زیر نور چراغی که باد بزنه و خاموشش کنه.

دور از حرف‌های آدم‌ها، دور از حرف‌های سیاسیون، دور از طوفان بی‌امان نظر‌های تند سیاسی و عقیدتی.

دارم با خودم فکر میکنم که گاهی چقدر و چقدر برعکس میگیریم چیزهارو. نشانه‌هایی رو که اومده بود تا بی‌نظمی‌ها و بدعادتی‌ها رو بشکنه و اصلاح کنه میکنیم حلقه‌ی دار و بیشتر فشار میدیم رو گردن بقیه. 

گاهی دوست دارم از تمام این فضا‌ها دور بشم،‌فرسنگ‌ها و کیلومترها. انگاری انقدر هوای سمی بدفهمی و  نگاه خشک و متعصب تنفس کردم که دیگه انگاری کم کم دارم مسموم میشم.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۰۹
milad ink

و من البته گاهی اذیت می‌شوم. گاهی خسته می‌شوم و گاهی حتی دلم خواسته اشک بریزم. اما نگاه کرده‌ام به اینکه برای چه؟

من چقدر دور شده‌ام گاهی. فرسنگ‌ها، ساعت‌ها، سال‌ها. گاهی به خودم می‌آیم و می‌گویم که برای چه می‌زیم؟ یادم می‌آید از خدا، از سعادت و عاقبت و انسان‌ها و معنا و زندگی‌ و پیامبر. و تازه دغدغه‌های این دنیا چقدر حقیر ظاهر می‌شوند. از دست دادن‌های این دنیا گاهی چقدر کوچک می‌شوند. من نمی‌دانم. اما گاهی فکر می‌کنم برای هدف بزرگتری زندگی می‌کنم.  شاید برای این که کسی را در روزی سخت در آغوش بگیرم و شاید برای اینکه بفهمم که چه هستم و که هستم و شاید خیلی ساده‌تر از این حرف‌ها. شاید یک روز یک جا در یک اتفاق کاری کنم که قطره اشکی از گونه‌ی کودکی بر زمین نچکد، پدری شرمنده‌ی دختر و پسرش نشود  و حالا که فکرش را می‌کنم چقدر آن‌ها بزرگتر از اکثر ناراحتی‌هایم است. خداواندا. به عظمتت قسم که مرا درگیر کارهای خرد این دنیا مکن و توفیق انجام کارهایی بزرگ را به من عطا کن.

آمین یا رب العالمین

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۶ ، ۰۱:۴۳
milad ink

آخرین نفسش را که کشید،‌ تاجش آرام از گوشه‌‌ی سرش سر خورد و روی زمین از هم باز شد. جانشینش مدت‌ها بود که که به آن صندلی کهنه چشم دوخته بود. نمی‌توانست خیلی از آن دور شود. نخ‌ها چشم‌هایش را اذیت میکرد. 

 تنش که ریشه‌‌وار در عمق صندلی فرو رفته بود،  با یک حرکت محکم و سریع اطرفیان، از صندلی جدا شد. تکه‌هایی از گوشت و پوست و استخوانش روی آن صندلی جا ماند. حالا او هم تنها ضخامتی بود بر روی آن صندلی.

 صدای چکه چکه‌های خون شروع شد. 

جانشینش نخ و سوزن به دست خود را به آن صندلی می‌دوخت.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۹۶ ، ۲۱:۳۶
milad ink

.Good luck with such valueless values.

پ.ن: در این لحظه دل پری دارم، اما چون اهل غر زدن‌های شخصی نیستم و بهتر است در زمان عصبانیت چیزی ننویسم، سکوت کنم به صلاح نزدیکتر است.


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ آبان ۹۶ ، ۰۸:۵۷
milad ink