روزنوشته‌های من

طبقه بندی موضوعی

این ترم‌ در دانشگاه با یک مفهوم بسیار جالب آشنا شدم. یا یک اسم گذاری دقیق‌تر روی پدیده‌ای که احتمالا خیلی از ما تجربه‌اش کرده‌ایم.

 

وقتی تیم‌های نرم‌افزاری راه‌حل ساده‌ ای را که قابل پیاده‌سازی در زمان کم است به جای راه‌حل پیچیده‌تر اما بهینه‌تری که زمان زیادی برای پیاده‌سازیش لازم است انتخاب می‌کنند، می‌گویند تیم «بدهی فنی» ایجاد می‌کند و پروژه را جلو می‌برد. «بدهی فنی» یا «technical debt» نشانه‌ای از پذیرفتن نقص‌ها و مشکلاتی است که می‌توانستند بهتر حل شوند، اما به خاطر وقت کم یا بودجه‌ی کم، و به طور خلاصه، به علتی که عجله‌ی زمانی یا مالی داریم، آن‌ بدهی را می‌پذیریم و فعلا کار را انجام می‌دهیم، تا روزی، که هر چه زودتر باشد بهتر است، برگردیم و این بدهی‌‌ها را بپردازیم. یکی از نکات مورد توصیه در این تیم‌ها هم معمولا این است که باید این بدهی‌ها را زودتر پرداخت کنیم و کیفیت کد را بهبود بدهیم تا روزی متوجه نشویم که بدهی‌های زیادی داریم که روی هم تلنبار شده‌اند و کیفیت کد بسیار پایین است و تست ننوشته‌ایم و خطاها زیاد هستند و معماری سیستم بسیار بدتر از آن است که باید باشد.

 

داشتم پیش خودم فکر می‌کردم که ماها هم خیلی جاهای زندگی‌مان بدهکار می‌شویم. بدهکار عاطفی، بدهکار احساسی، بدهکار مالی یا بدهکار فکری. یک‌سری اشتباهات و مشکلات و بی‌توجهی‌ها را می‌پذیریم برای این که عجله‌ی‌مان در جنبه‌های دیگر زندگی‌مان را رسیدگی کنیم و در آن‌ها رشد کنیم. مسایلی که در ذهنمان شکل می‌گیرند را رها می‌کنیم  و به آن‌ها نمی‌پردازیم. به خودمان فکر نمی‌کنیم و تفکرات عمیق را به تعویق می‌اندازیم. در واقع از قسمت‌ها و جنبه‌های دیگر زندگی وام می‌گیریم و رشد می‌کنیم.

 

البته این امر به خودی خود اشکالی ندارد. پذیرفتن بدهی فنی در واقع می‌تواند یک تصمیم بسیار هوشمندانه باشد و در واقع حداقل در آن محیط و شرایط تیم نرم‌افزاری خیلی مواقع ناگریز است، اما وقتی اذیتکننده می‌شود آرام آرام هم فراموش می‌کنیم که کلی بدهی داشته‌ایم در جاهای مختلف. بدهی‌های پرداخت‌نشده‌ای که حالا روی هم تلنبار شده‌اند و به آن‌ها رسیدگی نمی‌کنیم و سعی می‌کنیم فراموششان کنیم. این‌ وضعیتی است که در آن درس هم به آن اشاره می‌شد که بسیار نامطلوب است. به نظرم در زندگی هم نامطلوب است. قرض‌ها را باید پرداخت. قبض‌هایی که روی همدیگر تلنبار می‌شوند.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۹۸ ، ۰۲:۱۸
میلاد آقاجوهری
 مسائل آرام آرام و نرمک نرمک وارد اتاقت می‌شوند و می‌شنینند کنارت. آن‌ها را که می‌شود حل کرد که حل می‌کنی. حالا چه سخت و چه آسان و شاید با کمی تاخیر. بعضی‌شان را نمی‌توانم حل کنم. همین‌طور مدت‌ها بهشان زل می‌زنم و ناراحت می‌شوم. گاهی می‌گذارم مثلا روی تخت،‌ یا پشت شیشه‌ی رو به حیاط یا توی کمد. اما همین‌طور چشم در چشم باقی می‌مانند. کار چندانی هم نمی‌شود کرد. یا حداقل من بلد نیستم. می‌گذارمشان یک گوشه. شاید نهایت هنرم این باشد که تمرکزم را روی آن‌ها بگذارم که بلدم برایشان کاری بکنم و چشمم را از این غیرقابل‌حل‌ها بردارم. شاید درست بشوند. شاید هم هیچ‌وقت نه.

بعضی‌هاشان آرام آرام ناپدید می‌شوند. مثلا باد می‌بردشان. امان از آن‌ها که می‌مانند، مدت‌های زیاد و مدید. من نمی‌‌دانم آن‌ها را باید چه کرد. بعضی می‌گویند باید آن‌ها را هضم کنی. مثلا می‌توانی برشان داری و بغلشان کنی تا عضوی از وجودت بشوند. فکر می‌کنم حتی نتیجه‌‌ی قورت دادنشان هم مثل خودشان مبهم باشد. یا باعث پختگی روح و روانت می‌شوند یا تحملشان را نداری و اذیتت می‌کنند.

به هر حال من که امشب دو سه تای‌شان را آنقدر سفت بغل کردم که با وجودم یکپارچه شدند. امیدوارم که خیر باشد.



۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ مرداد ۹۸ ، ۰۲:۳۲
میلاد آقاجوهری

یک سری مسائل هستند که همیشه در ذهن من چرخ می‌زنند و سر و صدا می‌کنند. کمی به آن‌ها فکر می‌کنم، کمی با دیگران مطرح می‌کنم و در نهایت کمی‌ شفاف‌تر می‌شوند اما در نهایت  پیش‌ خودم اعتراف می‌کنم که اگرچه مسأله کمی شفاف‌تر شده است اما هنوز در هاله‌ای از ابهام است. یعنی همه‌ی بحث‌ها و فکرها نمی‌توانند در نهایت موضوع را از حالت کلی ابهام برایم خارج کنند.


بحث تأثیر شرایط بیرونی در زندگی آدم یکی از این بحث‌ها برای من است. آنطور که من می‌فهمم همه‌ی ما یک سری شرایط در اختیار خودمان است و یک سری از آن‌ها توسط محیط(شامل همه‌ی انسان‌های دیگر، رابطه‌ی وضعی خورشید، دمای هوا و ...) تعیین می‌شوند. حداقل همه قبول داریم که اینکه امشب من چه قدر برنج بخورم انتخاب خودم است ولی اینکه چه ژن‌هایی در سرتاسر بدن من وجود دارند، انتخاب من نیستند.


البته باید دقت کنیم. مرز تعریف این در اختیار خود بودن و در اختیار محیط بودن مرز چندان مشخصی نیست. ما می‌توانیم تمام تصیمات خود را حاصی اختیار خود بدانیم، اما می‌توانیم تصمیمان در مورد خوردن یک چلومرغ چرب و چیلی را ناشی از تبلیغات پر زرق و برق شرکت‌های تبلیغاتی بدانیم. یا حتی می‌توانیم آن‌ را حاصل ژنی بدانیم که باعث می‌شود ما نسبت به یک فرد بسیار لاغر علاقه‌ی بیش‌تری به خوردن آن غذا داشته باشیم. یا می‌توانیم آن را حاصل اعصاب‌خوردی‌های ناشی از محیط بدانیم که روان ما را ضعیف کرده‌اند. مدیری هم که بر سر کارمندش فریاد می‌کشد می‌تواند آن را حاصل این بداند که در خانواده‌ای عصبی بزرگ شده است و این خارج از اختیار او بوده است. به هر حال کسی منکر این نیست که شرایط ژنتیکی و محیط رشد و تولد درجاتی از تأثیر، که حداقل من نمی‌دانم چقدر است اما فکر نمی‌کنم کم باشد، در زندگی و شکل گرفتن افراد دارند.


بحث قابل توجه دیگر آن است که گاهی اوقات آنچه به آن مجبور می‌شویم یا آزادی که امروز تجربه می‌کنیم، حاصل انتخاب‌های گذشته‌ی ما بوده است یا در واقع سیستم زندگی گاهی تأخیر زیادی در پاسخ به بعضی اعمال ما می‌دهد و برای همین ممکن است ما فکر کنیم مجبور شده‌ایم اما در عمل انتخاب خودمان بوده است! یعنی روزی که می‌توانسته‌ایم جلوی کیک و شیرینی خوردن را بگیریم و اراده‌ی انتخاب داشته‌ایم و معده‌مان کپچک بوده و سیگنال‌های سیری را سریع مخابره میکرده تصمیم گرفته‌ایم تا مرز ترکیدن معده شیرینی بخوریم و حالا که دیگر معده‌مان بزرگ شده است و دیر سیر می‌شود به سختی می‌توانیم با مقادیر بسیار زیاد غذا احساس اندکی سیری کنیم و فشار روانی زیادی با کم غذا خوردن به ما وارد می‌شود. اما به هر حال این بزرگ شده معده حاصل همان شیرینی‌هایی بود که با انتخاب خود خوردیم. 


البته برای اینکه فضای متن فضای نا‌امیدی نشود، برعکسش هم هست. به هر حال کسی که در انتخاب رشته دقت کرده و رشته‌ی مورد علاقه‌اش را انتخاب کرده است‌، می‌تواند حالا از آزادی بین گزینه‌هایی که دوست دارد لذت ببرد و آنکه بی‌دقت انتخاب کرده حالا رشته‌اش را دوست ندارد و از زندگی بیزار است و قوانین مختلف که تغییر رشته را محدود و سخت می‌کنند و گزینه‌های محدودی که در رشته‌ای که دوست ندارد چشمش را می‌گیرند فضای او را محدود کرده‌اند. به عبارتی ما گاهی در بند توری می‌افتیم که خود در گذشته پهن کرده‌ایم و گاهی از نردبانی بالا می‌رویم که قبلا آن را برافراشته کرده‌ایم! البته یک انسان آزاده همیشه می‌تواند این را بگوید که به هر حال این هم محدودیتی است که دنیا بر ما اعمال کرده که نمی‌توانیم به گذشته برویم و کارهایمان را اصلاح کنیم.


این صحبت‌ها می‌تواند ادامه داشته باشد


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ تیر ۹۸ ، ۲۳:۳۱
میلاد آقاجوهری

کاش یک الگوریتم بودم. آن‌وقت که هر وقت می‌خواست تصمیم بگیرم، امید ریاضی سود مسیر‌های مختلف را حساب می‌کردم، واریانس مسیر‌های مختلف را هم حساب می‌کردم و با توجه به تابعی و پارامتری از ریسک‌پذیری مسیر بهینه را انتخاب می‌کردم و سپس بعد از آن به پیمودن آن مسیر می‌پرداختم تا مسیر بعدی پیدا شود. این بین هم خیلی به گزینه‌هایی که قبلا داشتم و می‌شد طی کنم و رد کردم فکر نکنم! اما مگر می‌شود؟ آدمیزاد است دیگر. گاهی دلش می‌خواهد در زمان سفر کند!


پی‌نوشت: این پی‌نوشت یکی از بی‌ربط‌ترین پی‌نوشت‌های این وبلاگ خواهد بود. البته اشکالی ندارد چون به هر حال پی‌نوشت بی‌ربط کم نداشته‌ایم! تهش می‌خواستم بگویم چقدر پیدا کردن شخصی که حرف‌های آدم را بشنود و حداقل نیم‌ساعت به هزاران پیش‌فرض ذهنی خودش و قضاوت‌هایش آلوده نکند سخت است. تازه این را بگذارید کنار اینکه چقدر سخت است که یک کسی را پیدا کنیم که علاوه بر مورد قبل به گونه‌ای باشد که آدم نخواهد او را اذیت کند و به قولی خودش در شرایط سختی نباشد. من که فکر می‌کنم در نهایت همه‌اش به خودسانسوری ختم خواهد شد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۸ ، ۰۲:۳۴
میلاد آقاجوهری

روی صندلی‌ میز ناهارخوری نشسته بود. یک قلم  روان و یک کاغذ خط‌دار. چقدر دلش می‌خواست که روبرویش یک پنجره‌ی رو به منظره‌ای زیبا و سرسبز و پرگل باشد. اگر باران هم می‌بارید که واویلا! اما من، به عنوان نویسنده، این اجازه را به او ندادم. او داشت برای یکی از دوستانش نامه می‌‌نوشت.


«دوست قدیمی من! فکر می‌کردم تو به حرف‌های من گوش می‌دهی. می‌خواستم برای تو از احساساتم بگویم. از خاطراتم. از تصمیم‌هایی که پیش رو دارم. از آن‌چه که در متن‌های وبلاگ‌ها و ۲۸۰ کاراکترهای توئیتر نمی‌شود گفت و  نمی‌شود در عکس‌های پرفروغ و پر رنگ و لعاب اینستاگرام قاب گرفت. از آنچه نمی‌شود با هر ننه قمری در میان گذشت.


ای‌ وای! حیف که این‌طور شد. نمی‌خواستم که مرا ملامت کنی. نمی‌خواستم که نشان بدهی با این حرف‌ها از من نا‌امید شده‌ای و به نظرت من دیگر انسان ارزشمندی نیستم.


 من می‌خواستم بخشی از وجودم را به اشتراک بگذارم. من می‌خواستم لحظه‌ای روحی دیگر هم احساسات و تفکرات من را درک کند تا از التهاب آن‌ها برای خودم کاسته شود. می‌خواستم برکه‌های دلمان را یکی کنیم که کمتر موج بخورند.


 شاید نباید می‌گفتم. اما می‌دانی. گاهی اوقات فکر می‌کنی که اگر نگویی، بد می‌شود یا حداقل فکر می‌کنی اگر بگویی بهتر می‌شود. آدم گاهی فکر می‌کند به دیگران نزدیک است و دیگران دوستش دارند. دوست دارد برای آن‌ها چیزهایی را تعریف کند. فکر می‌کند آن‌ها مجوز ورود به دنیای درونش را دارند.


تو نمی‌خواستی من را قبول کنی. قبول کردن اینکه من هم احساسات دارم برایت دشوار بود. قبول کردن این‌که من هم گاهی ناراحت می‌شوم،‌ گاهی خسته می‌شوم و برایم شیرینی و برنج نخوردن به امید هیکلی متناسب در ماه‌های بعد، سخت می‌نماید،‌ برای تو سخت است. حتی وقتی هم تو و هم من می‌دانیم که من انتخاب‌هایم را کرده‌ام و راه‌هایم را پذیرفته‌ام،‌ از ترس اینکه مبادا تصمیمم عوض بشود، نمی‌خواهی بپذیری که مسیر من خیلی سخت است. به تلخی من رامسخره می‌کنی. ضعیف بودنم را. خسته بودنم را. انسان بودنم را. 


نمی‌دانم در ذهن تو چه می‌گذرد. بیا قبول کنیم فهمیدنش هم سخت است. گاهی فکر می‌کنم که می‌ترسی. می‌ترسی از اینکه اگر بگویی که حرفم را قبول داری شاید من هم قبول کنم که پس حقیقت دارد که سخت و دشوار است و دیگر خسته بشوم. شاید برای همین است که سعی می‌کنی دغدغه‌هایم را مسخره کنی، آن‌ها را بی‌ارزش و پوچ بخوانی، مشکلاتم را کوچک و ساده و من را ضعیف بخوانی تا به من بفهمانی که از نظر تو هیچ هم مشکل و سخت نیست و همه‌چیز راه‌حل دارد و فقط باید قوی بود. اگر منظورت این بود، ممنونم رفیق. اما روش بهتری بلد نبودی؟


تلخ است دوست عزیز من. تلخ است برای من که نمی‌توانم با تو از مشکلاتم بگویم. تلخ است برای من که تو چون من را دوست داری نمی‌توانی حرف‌هایم را گوش کنی. چون می‌خواهی موفق باشم. می‌ترسی که اگر تائیدم کنی من مردد شوم. اما هر آنچه از تو می‌خواستم فقط یک کلمه بود که بگویی: می‌فهمم.


فهمیدنی که پس از آن برای شستن اثراتش با جملاتی مثل اینکه این دنیا سخت است و راه دیگرت چیست و همین است که هست و کاری نمی‌توانی بکنی و کاری نمی‌توانم بکنم  و تلاش کن و سختی‌ها را به جان بخر و آرزوهای مسی و بیخودی نداشته باش خرابش نکنی. فهمیدنی که بعدا سعی نکنی من را بی‌ارزش و کوچک کنی که چنین احساس می‌کنم.


حیف که نمی‌شود گفت عزیز. نمی‌شود از تو خواست که بگویی میفهمم. این چیزی است که خودت باید انجامش میدادی. حالا اگر من بگویم، فردا فکر می‌کنی که تنها چیزی که از تو می‌خواسته‌ام یک کلمه بوده و برای تفکراتت ارزش قائل نبودم. فکر می‌کنی نمی‌خواستم که حرف‌های تو را بشنوم. ولی عزیز دل، اول تو یک ساعت اگر گوش می‌کردی تا حرف‌های من را دقیق متوجه بشوی، اگر لحظه‌ای قبول می‌کردی که آنچه می‌گویم، حتی اگر در دنیای واقع حقیقت نباشد، احساسات عمیق قلبی من است وگرنه برای تو نمی‌گفتمش، اگر یک لحظه همین را قبول می‌کردی و حرف‌هایم را می‌شنیدی، نمی‌دانی چه‌قدر لطف بزرگی کرده بودی. احتمالا بعدش اگر راه‌حلی هم داشتی شنیدنش بسیار شیرین‌تر بود. 


ما به هر حال دوست هستیم. دوستانی ماندگار.


تابستان ۹۸.»

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۹۸ ، ۰۲:۰۳
میلاد آقاجوهری

من فکر می‌کنم آدم شاید نباید خیلی دغدغه‌هایش را و خاطراتش را و آنچه را می‌فهمد فریاد بزند، حتی بین دوستان و نزدیکان و شاید خانواده. فکر می‌کنم اگر آدم خیلی خیلی خود حقیقی‌اش را برملا کند،‌ یکسری دغدغه‌ها و مسایل هست که مال خود خود آدم است،‌ درون یک جعبه‌‌ی اسرار درون سینه‌ی آدم یا جایی در قلب یا چنین جایی که انقدر شخصی است که وقتی بازشان می‌کنیم اصلا برای هیچ‌کس به جز خودمان معنا ندارند. اطرافیان حالا فکر می‌کنند که آنچه می‌گوییم اصلا خود ما نیستیم. حتی ممکن است نگرانمان بشوند و تازه باید به غلط کردن بیافتی که نه منظورم این نبود! اما مساله این است که این مسایل برای شخص خود ما گذاشته‌شده‌اند که آن‌ها را حل کنیم. یعنی من فکر می‌کنم به اشتراک‌گذاشتنشان به حلشان کمکی نمی‌کند و حتی ممکن است باعث شود که از حلشان دورتر بشویم. بحث دورویی یا ریاکاری نیست، بحث این است که بعضی چیزها خیلی خیلی مخصوص خود آدم طراحی شده است! یک‌نفر می‌گفت همه‌ی آدم‌ها از نظر فلسفی تنها هستند. یعنی ما شاید بتوانیم جرقه‌هایی در ذهن همدیگر بزنیم و به هم کمک کنیم اما در نهایت مسایلی هست که خودت باید حل کنی و گفتن آن‌ها کمکی نمی‌کند. نمی‌توانم بگویم چه‌قدر این حرف را قبول دارم. اما در هر حال،‌ فکر می‌کنم مصداق‌هایی از آن را احساس می‌کنم. 


شاید در بعضی مسایل تنها باید سکوت و تعمق کرد. سکوت و تعمق. 
۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ تیر ۹۸ ، ۰۰:۰۳
میلاد آقاجوهری
این پست وبلاگ، بیش‌تر یک ملاقه آش این روزهای من است که به سختی می‌توان تشخیص داد در آن چی کجاست و چی به چی است اما در هر صورت از همه مدل دارد. عواقب خواندن این آش! هم به پای خود شما است.

یک. گوجه فرنگی‌هایی هست که میوه‌فروش خیابان نزدیک خوابگاه می‌آورد که این‌ها شاخه و ساق و برگ‌هایشان تا حدی بهشان هنوز متصل است و به صورت خوشه‌های سه چهارتایی می‌فروشد. این گوجه‌ها انقدر زیبا و گرد و یک‌دست و تمیز هستند که من هیچ‌وقت نمی‌توانم جلوی خودم را برای خریدنشان و خوردن پنیر لیقوان و گوجه و نان بگیرم. بوی دیوانه‌کننده‌ای هم دارند که من نمی‌دانم چطور انقدر بوی بوته و جنگل و خاک کشاورزی در آن‌ها حفظ شده است. عشق است.

دو. این روزها، روزهای پرفشاری است که امتحان‌ها و پروژه‌ها و مشغولیات ذهنی زیادی دارم.به عنوان تفریح کتاب‌های مختلفی را می‌خوانم و به چیزهای بیش‌تری در مورد خودم پی می‌برم که به نظرم بسیار کمک‌کننده هستند و به من کمک می‌کنند که مشکلاتم را بفهمم. چیزهای زیادی که تا قبل از برداشته شدن فشارهای تحصیلی، کمتر به آن‌ها دقت می‌کردم و به قولی آن زیر برای خودشان آب می‌خوردند و حالا سردربرآورده‌اند. 


سه. مادربزرگم به بیماری نسبتا سختی دچار شده. نگرانم. البته خدارو شکر می‌گویند که بیماری قابل درمان است اما برای زنی با این همه سختی‌های کشیده شده انتظار داشتم دنیا کمی ساده‌تر بگیرد دوران پیری را(که به نظر دنیا اصلا درگیر این گیر  بندها نیست، کارش را می‌کند و جلو می‌رود.)


چهار. من فکر می‌کنم، آدم یک روز باید با خودش صاف کند که خودش مسول تمام و کمال تصمیم‌هایش در حوزه‌ی اختیاراتش است. یعنی اگر تصمیم می‌گیرم که مثلا در فلان رشته درس بخوانم، تصمیم شخص خودم است. به نظر من یک توهم است که بیاییم و دوست و خانواده و پدر و مادر را در تصمیم درگیر کنیم و فکر کنیم که مثلا اگر ما اذیت بشویم،‌آن‌ها هم اذیت می‌شوند. واقعیت این است که تصمیم‌های ما، اگر یک شخص عادی باشیم و نه آدمی که برای دیگران تصمیم می‌گیرد، بیش‌ترین تاثیرات را روی خودمان می‌گذارند. اگر طلای المپیک ببریم آنکس که بیشترین لذتش را می‌برد خودمان خواهیم بود، اگر بی‌یار و همدم بمانیم هم آن کس که بیش‌ترین زجر را می‌کشد خودمان خواهیم بود(در هر دو مورد به شرط اینکه برایمان مهم باشد البته!). برای همین به نظرم،‌مشورت گرفتن بسیار منطقی است اما نباید فکر کنیم پای آدم‌ها را درگیر تصمیم خودمان کرده‌ایم. آنکس که نتیجه‌های تصمیم بر سرش نازل می‌شود،‌خودمان خواهیم بود و اگر کمی منصف باشیم، نباید پای دیگران را درگیر کنیم. این حقیقت تلخی است که رنج و سرور تصمیمات خودمان را خودمان باید تحمل کنیم، اما به نظرم واقعیت مهمی برای دانستن است.

پنج. هر چه قدر صبر کردند خورشید از مشرق طلوع نکرد. شوالیه‌های دلاور و زره پوش به سرعت به مشرق تاختند، با دست‌هایشان زیر خورشید گرفتند و آن را به سمت بالا هول دادند تا دوباره روزها شروع شوند. تا دوباره گیاهان جان بگیرند. سوخته بودند اما در عوض جای دست‌هایشان روی خورشید ماند و ابدی شدند.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ خرداد ۹۸ ، ۰۲:۰۷
میلاد آقاجوهری
من خودم را این‌گونه تصور می‌کنم. یک میلاد که مثل یک زمین است و مناسب کشت دانه‌هایی که باید پایشان زمان ریخت و موقعیت و امکانات. گاهی هم محدودیت. گاهی هم سختی. گاهی هم خوشی. گاهی هم تلاش. تعداد این دانه‌ها هم محدود است و رنگارنگ و هر کدام را بیشتر آب و غذا بدهی رشدی بیشتر می‌کنند. اما چه کسی می‌خواهد فقط یک درخت پرتقال بزرگ و تنومند داشته باشد اما هیچ میوه‌ی دیگری نداشته باشد؟ چه کسی می‌خواهد همیشه پرتقال بخورد؟ پس می‌خواهیم کمی به گیلاس هم آب بدهیم و بپذیریم که پرتقال‌هایمان کوچک‌تر باشد. البته شاید همیشه هم نه. مثلا ممکن است بتوانیم بعدا پرتقال و لیمو را پیوند بزنیم و میوه‌ی دیگری تولید کنیم که خوش‌مزه تر است. اما به هر حال، اگر بخواهیم همه‌ی دانه‌ها را هم پرورش بدهیم، آب کم خواهیم آورد و در نهایت، همه را از دست خواهیم داد.

تصمیم گرفتن برای حجم هر کدام از این درخت‌ها شاید سخت باشد،‌اما من فکر می‌کنم که داشتن فقط یک درخت بسیار بزرگ بدون پشتوانه‌ای دیگر، راهی برای نا‌امیدی، کسالت و اذیت شدن و بی‌معنایی است. فرض کن فقط یک درخت توت بسیار تنومند داری. اگر فردا مریضی‌ای گرفتی که توت نمی‌توانستی بخوری، چکار باید کرد؟ طعم پرتقال و سیب وگیلاس چی؟ اما داشتن درختچه‌های کوچک و بی‌حاصل هم لذت بخش نیست. منابع تو محدودند. بر خلاف باغ‌های دیگر. زمین جان تو هم برای کشت همه‌ی این دانه‌ها محدود است و این تعادل، به سختی برقرار می‌شود.

درگیر تصمیمی هستم که گرفته‌ام. تو در تصمیمم کمکم کن. فرض کن در بین این دانه‌ها تو ده‌تایشان را دوست داری. یک تصمیم برای تو همه‌ی این ده تا را متوسط و گاهی رو به بالا گاهی رو به پایین رشد می‌دهد. تصمیم دیگری پنج‌تا را خوب رشد می‌دهد و پنج‌تا را ضعیف و تصمیم دیگری پنج‌تا را به فوق‌العاده‌ترین نحو رشد می‌دهد و پنج‌تا را از بیخ و بین می‌سوزاند. تو کدام را انتخاب می‌کنی؟

گاهی می‌گویند بیا و ارزش‌هایت را مرتب کن. بیا ببین کدام برایت مهم‌تر است. اما گیرم تو برایت ترتیب ارزش این‌دانه‌ها هم مشخص باشد. در هر صورت شاید برای تو پرتقال مهم‌تر از سیب باشد. اما حاضری درخت سیبت از بن و ریشه بسوزد که تابستان‌ها پرتقال اعلا داشته باشی؟ یا میخواهی از هر دو اما خوب و نه اعلا داشته باشی؟ اگر تصمیم تو غیرقابل برگشت باشد چه؟ تو چه باغی خواهی ساخت؟ به چنین تصمیمی چگونه نزدیک خواهی شد؟

تمام
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ خرداد ۹۸ ، ۰۰:۲۴
میلاد آقاجوهری
دروغ گفته‌اند. بدجوری هم. طوری که دیگر حقیقت را نمی‌توانی بیابی. خودمان هم گم شدیم. رویاهایی که به ما فروخته شد و جیب‌های دیگران را پرپول کرد و جیب‌های مارا خالی، کابوس‌هایی ناتمام شده‌اند. چرا من گول خوردم و خریدم؟ ساده و سرراست. چون یادم رفته بود انسان از بعدهای متفاوت تشکیل شده است. اگر یک بعد را خیلی رسیدگی کنم،‌ بعدها تا جایی گرسنگی می‌کشند و پس از مدتی به مثابه‌ی یک گرگ تو را می‌خورند تا این گرسنگی را جبران کنند. 
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۸ ، ۰۵:۱۲
میلاد آقاجوهری

هفت هشت ماهی است که عضو شبکه‌ی اجتماعی توییتر شده‌ام. البته خیلی کج‌دار و مریز. بارها یک ماه یک ماه حضورم را در این شبکه لغو کرده‌ام. حتی یک‌بار انقدر پسوردم را اشتباه زدم تا اکانتم خودش غیرفعال شد و من هم پی نگرفتم. 



جذابیت این شبکه برای من شنیدن صحبت بعضی دوستان و سرعت نشر اخبار در آن بود،‌اما آرام آرام متوجه شدم در سرزمین شبکه‌ی توییتر، علف‌ها و نظرهای بسیار تند و نپخته بسیار بسیار بیشتر دیده می‌شوند تا نظرات پخته‌ و سریع. انگار زمینی سرسبز و پر از علف‌های هرز بسیار بزرگ  و کلفت و در هم و برهم و درختان حاصل دارش کوتاه و محروم از نور خورشید توجه مردم. انگار که حرف‌ها باید قاطع، یک‌طرفه، تک‌ریشه‌ای، ساده‌تر از آنچه می‌توان مساله را ساده کرد و رکیک و پر از فحش باشند. کمااینکه در دنیای ما،‌کمتر مساله‌ای هست که بتوان با قطعیت در مورد آن نظر داد. نظرات سیاسی تند، نظرات علمی تند،‌نظرات مذهبی یا غیرمذهبی تند و دو آتشه و با الفاظ رکیک چیزهایی هستند که محیط توییتر فارسی را پوشانده‌اند و افرادی که پخته‌تر و با نگاه داشتن آداب مسایل را تحلیل کنند حقیر و کمتر دیده شده هستند.


البته مساله به همینجا ختم نمی‌شود. آرام آرام نقاب ذهن ما هم دنبال جمله‌های کوتاه‌تر خواهد رفت. آرام آرام دلمان می‌خواهد ما هم لایک‌های بیشتری بگیریم و حالا هر سوالی بعد از مطرح شدن جمله‌ها و افکارمان این است که می‌توانم این را توییت کنم؟ لایک میخوره؟ و فکر می‌کنم کم‌کم طرز فکر کردن ما را دستخوش تغییر خواهد کرد.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۸ ، ۰۴:۲۷
میلاد آقاجوهری