روزنوشته‌های من

طبقه بندی موضوعی
پیش‌نوشت: در قسمت قبل گفتم که به دنبال دلیلی برای بی‌حاصل گذاشتن بسیاری از علایقم هستم و توضیح دادم که چرا حس می‌کنم این رویدادها در زندگی من در واقع دنباله‌‌های یک زنجیر هستند. آنچه می‌نویسم ادامه‌ی واکاوی‌های زندگی خودم هستند. بدیهی است که این که این متن را بخوانید یا نخوانید هم با شماست.

من تقریبا همیشه عاشق بازی‌های arcade بودم. منظورم آن دسته از بازی‌ها است که باید تا می‌توانیم مسافت بیشتری را بدویم و به مانع برخورد نکنیم یا ثانیه‌های بیشتری در یک صحنه‌ی خطرناک دوام بیاوریم. flappy bird و fruit ninja از این دسته بازی‌ها بودند. ساعت‌ها وقت می‌گذاشتم و بازی می‌کردم و بعد از ثبت بالاترین امتیاز بین دوستانم حس خوب پادشاهی بر عالم را تجربه می‌کردم.اما چه چیزی در این بازی‌ها جذابتر از نقاشی، خطاطی، و المپیاد خواندن بود که مرا به سمت آن‌ها می‌کشاند؟ چه چیزی مرا میخ‌کوب پای چراغ گازی نگه داشته بود تا حتی قطع شدن برق هم نتواند جلوی این را بگیرد، که کتاب هری‌پاترم را بخوانم؟ کتاب‌های  رامونا کوییمبی را بگو. آن دخترک شیطان کوچولو و داستان‌هایش با خانواده‌اش. چه لذتی در آن‌ها بود که هر روز کمتر و کمتر در زندگی‌ام آن‌ را احساس می‌کنم؟

این پرسش، برای من ساده نبود. اولین و بدیهی‌ترین جوابی که برای آن یافتم این بود که این کتاب‌های ذکر شده «تفریحی» هستند. اما برای منی که شهربازی در کودکی برایم جذاب نبوده( اعتراف می‌کنم که در سن فعلی‌ام که بیست و یک است علاقه‌ی بسیار بیشتری به شهربازی دارم تا وقتی شش ساله بودم!) این گزینه کاملا منتفی است. من هیچوقت شهربازی را نفهمیدم. اینکه چرا باید در مکانی بروم که برای هیچ کاری نکردن و هیچ حاصلی نداشتن طراحی شده است. دلایل دیگری را هم می‌شود پشت سر هم ردیف کرد. مثل اینکه این بازی‌ها با دقت طراحی می‌شوند و نوشته می‌شوند. یا آن کتاب‌های داستان برای بسیاری از افراد جذاب بوده‌اند، اما این‌ها جواب سوال من نمی‌شوند. قسمت جذاب آن‌ها کجا بوده است که انقدر در جذب من موفق عمل کرده بود؟

من فکر می‌کنم پاسخ دقیق‌تر،‌ «مشخص کردن معنا و سوال و خواسته‌ی زندگی» است. آن بازی‌های arcade که ساعت‌ها تمرکز و دست‌های من را می‌فرسودند، یک نقطه‌ی قوت بزرگ داشتند. هدف و غایت و معنا و خواسته در آن بازی‌ها، آن عددی بود که با رنگ‌ واضح روی صفحه نقش بسته بود. هر چه قدر آن عدد بیش‌تر بود، بیشتر به هدفمان نزدیکتر شده بودیم.

فیلمی را تصور کنید که در آن شخصیت‌ها هیچ هدف مشخصی ندارند. همه و همه دور هم هستند و گذران عمر می‌کنند. نه کسی عاشق دیگری می‌شود و باید تلاش‌های او را برای رسیدن ببینیم،‌ نه کسی می‌خواهد نویسنده شود و به شهرهای دور سفر کند، نه آدم شروری در فیلم هست که باید از بین برود، نه قهرمانی. در فیلم مثلا ده روز را می‌بینیم که همه دور هم جمع می‌شوند و خوش می‌گویند و می‌روند. چند درصد از ما ممکن است این فیلم را ببینیم؟ چقدر محتمل است که این فیلم را اگر سه ساعت باشد تا آخر تماشا کنید؟ مقصود من این است. من بدون سوال، می‌میرم. خسته می‌شوم. زده می‌شوم. من بدون هدف و مقصودی که دنبال کنم، در خانه‌ی پدرم هم که نشسته‌باشم، از گمشده‌‌ای در میانه‌ی کویرلوت که می‌داند به دنبال راه آبادی است هم، گم‌شده‌ترم. شاید ویکتور فرانکل هم همین را میگفت وقتی می‌گفت که انسان به جست و جوی معناست.

چیز جالب دیگری هم متوجه شدم. اینکه وقتی خودم تعیین نمی‌کنم که چه چیزی در دنیا می‌خواهم،  خواسته‌هایم آنچه می‌شود که دیگران برایم تعریف کرده‌اند و خیلی راحت توسط معناها و ارزش‌های تزریقی دیگران پر می‌شوم.  زمانی اخبار آیفون و آیپد را شدیدا دنبال می‌کردم، در صورتی که من اصلا هیچ‌کدام از این ابزارها را نداشتم. حتی شاید روزی یک ساعت از وقتم را صرف خواندن مشخصات و مشکلات و اخبار محصولات شرکت اپل می‌کردم. چرا؟ چون دوستی داشتم که او همه‌ی این وسایل را داشت و شب و روزش این بود که این اخبار را بخواند و من ناخودآگاه ترغیب شده بودم که حتما باید برای من هم مهم باشد. در نهایت نکته‌ی طلایی این بود:
وقتی خودم کنکاش نمی‌کنم و دقت ندارم که چه می‌خواهم، گمراهانه ارزش‌ها و مسیرهای دیگران را پی‌ می‌گیرم.

 من فهمیدم که یکی از مشکلاتی که جلوی دنبال کردن علایقم و گاهی زیستن اصیلم را گرفته است، این گنگ بودن و واضح نبودن پاسخ من در هر لحظه به این سوال بوده است که از زندگی چه می‌خواهم. شاید جواب دقیقش را امروز ندانم. اما به هر حال فکر می‌کنم باید حتما روی برگه‌ی کاغذی بنویسم که از زندگی‌ام چه می‌خواهم، زندگی برایم چه معنایی دارد و اصولم چیستند. هر روز صبح آن‌ها را مرور کنم. اگر فکر کردم مشکلی دارد، آن را اصلاح کنم. اما در هر صورت همیشه شفاف و دقیق بدانم که امروز آیا طبق اصولم زندگی کردم یا آن‌ها را زیرپا گذاشتم و آیا به آن چه می‌خواستم نزدیکتر شدم یا دورتر. اینگونه شاید کمتر درگیر خواسته‌های و مسیرهای پیشنهادی دیگران هم بشوم.
باید با خودم شفاف باشم که چه می‌خواهم. به قولی برای کشتی‌ای که مقصدی ندارد، هر بادی، باد مخالف است. اگر مقصد ندارم، باید یک قطب‌نما داشته باشم، که بدانم که به سمت درستی حرکت می‌کنم یا نه. آن قطب‌نما فکر می‌کنم اصول و معنای زندگی و اهداف شخص من است.
بهر صورت، دلم می‌خواهد اصیل‌تر زندگی کنم و فکر می‌کنم اولین قدم این است که به جایی برسم که اگر قرار باشد «خودم» فیلم زندگی خودم را ببینم، با هیجان و لذت و «معنا»ی ناشی از نوعی پیوستگی آن را دنبال کنم. انگار که وقتی فیلم زندگی خودم را می‌بینم، فیلم یک شخصیت قهرمان آگاه به اطراف در حال پخش شدن است. نه شخصی سردرگم که هر روزی به سمتی و سویی است.

پی‌نوشت ۱: این متن را که می‌نوشتم یاد خاطرات یکی از تاریکترین شب‌های زندگیم تا به اینجا افتادم. یادم هست یکی از امیدبخش‌ترین لحظات برای من آنجا بود که به خودم گفتم که هدف زندگی من فعلا این است که ببینم پس از این مسایل چه می‌تواند به زندگی آدم معنا بدهد و دوباره در تنم جان بدمد. یعنی هدفم را گذاشته بودم اینکه تمام تلاشم را بکنم و هدف و مقصود دیگری بیابم. اینکه این سوال چقدر در آن روزها من را سرپا نگه داشت، چیزی نیست که بتوانم به راحتی به شما انتقال بدهم!

پی‌نوشت ۲: دنبال یک جمله‌ی کوتاه برای خلاصه کردن آنچه گفتم بودم، تا در خاطر خودم بماند. فکر می‌کنم که بهترین آن این باشد که «یادم باشد هر روز به ستاره‌ی قطبیم نگاه کنم». ستاره‌ی قطبی تشبیهی بود که اولین بار از محمدرضا شعبانعلی عزیز شنیدم. دمش گرم!

پی‌نوشت ۳: کاموای من هنوز بافته نشده! چند مساله‌ی دیگر هستند که باید در مورد آن‌ها بنویسم تا همیشه یادم بماند و بار دیگر در دام نیافتم.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ مهر ۹۷ ، ۰۲:۴۸
میلاد آقاجوهری
هفت هشت‌ ساله که بودم، شوق زیادی داشتم که مداد به دست بگیرم و اطرافم را روی کاغذ قلم بگیرم. وقتی با خانواده بیرون می‌رفتیم، عشق می‌کردم و کتاب‌هایی که طراحی ساده را آموزش می‌دادند می‌خریدم. به شکل‌های آدمک‌ها و ماشین‌ها خیره می‌شدم و سعی می‌کردم که شبیه آن‌ها را بکشم. مادرم می‌خواست من را در کلاس نقاشی محله‌مان ثبت‌نام کند. اما من هیچ‌وقت در آن کلاس نرفتم. حتی برای این‌که ببینم چطور است هم پا به آن کلاس نگذاشتم. وقتی که برای المپیاد کامپیوتر می‌خواندم، یکبار با کسی که مدال طلا داشت مشورت نکردم. با شور و شوق در کلاس کونگ‌فو ثبت‌نام کرده بودم. دو ماه ادامه دادم تا به ماه رمضان خوردیم ولی کلاس‌ها را رها نکردم. مریض شدم و به توصیه‌ی پزشک برای حفظ سلامت کلیه‌هایم هم که شده، پارچ پارچ آب می‌خوردم. بعد از آن دیگر کونگ‌فو را ادامه ندادم. خطم بسیار خوب بود و اما کلاس خط قلم‌درشت نرفتم که این استعداد به یک هنر ماندگار تبدیل شود. به ویرایش تصاویر علاقه داشتم، یک کتاب فوتوشاپ خواندم و تا جایی که   نکته‌ی تلخ‌تر این است که این فهرست کارهایی که با شور و شوق شروع کردم و  بی‌حاصل رها کردم پایان ندارد.

تا جایی می‌توانستم چشمم را به روی این فهرست ببندم. می‌توانستم به خاطر بیاورم موفقیت‌های تحصیلیم را، مدال المپیاد کامپیوترم را. اما آن‌ها هم دیگر امروزها خوشحالم نمی‌کنند. نه اینکه از چیزهایی که یاد گرفتم و مسیری که انتخاب کرده‌ام ناراحت باشم. من دوست داشتم «هوش مصنوعی» یاد بگیرم. شاید امروزها نگاهم به این حوزه کمی تغییر کرده باشد. شاید حس کنم مشکلات امروز جهان به خاطر مسایلی نیست که امیدواریم هوش مصنوعی حل کند. اما وقتی تصمیمم را در آن دریاچه‌ی زمانی گذشته بررسی می‌کنم، خواندن برای کنکور و المپیاد تصمیمات بسیار منطقی‌ای بوده‌اند. اما ریشه‌های همین تنبلی را در آن تصمیم‌هایم هم می‌بینم. برای کنکور هر وقت رتبه‌هایم در کنکور آزمایشی از حد خاصی بالاتر می‌رفت بیش‌تر می‌خواندم و هر وقت رتبه‌ام بهتر می‌شد راحت‌تر می‌شدم و کمتر می‌خواندم. برای المپیاد همانطور که گفتم از شخص درستی مشورت نگرفتم. در سال اول و دوم از ترس اینکه کنکورم خراب شود نخواندم و سال سوم دیدم که نمی‌توانم فرصت خواندنش را رها کنم که خواندم. برای همین دیگر نمی‌توانم آن مشکلم را زیر چتر عنوان‌های تحصیلی منجاق شده به پیراهنم پنهان کنم. چیزی کم بوده و هست.

من در روزهای متفاوت، عنوان‌های متفاوتی به این مشکلم داده‌ام. عنوان‌هایی ساده و پیچیده‌تر. یک روز فکر می‌کردم مشکلم در مدیریت زمان و اهمال‌کاری است.«قورباغه‌ات را قورت بده» می‌خواندم. یک روز فکر کردم من به زندگی بدبینم، «راز شاد زیستن» خواندم. یک روز گفتم که حتما «سفر قهرمانی» ام را تکمیل نکرده‌ام، «سایه»‌ام را نشناخته‌ام،‌ «آرکتایپ جنگجو» در من فعال نیست و یا حتی زمانی فکر می‌کردم چون «هرمس» هستم، پس باید علاقه‌ی زیادی به کارهای مختلف داشته باشم اما در هیچ‌کدام عمیق نشوم. اما تمام این برچسب‌ها، به من یک چیز را ثابت کردند.اینکه  وقتی نمی‌خواهم مشکلم را حل کنم، اگر خود خدا هم از آسمان به زمین بیاید و مشکلم  را برایم شرح دهد، مشکلم را از سر راهم بر نخواهم داشت. پس از این فهم بود که نوشتن این سری مطالب کاموا را شروع کردم. کلاف‌های کاموا را همه دیده‌ایم. می‌خواهم بنویسم و از آن تصویری روشن‌تر از زندگیم برای خودم بسازم. تصویری که رنگ استفاده از آن چیزهایی را داشته باشد که آموخته‌ام، شاید برای اینکه ببینم آیا واقعا بهبودی حاصل می‌شود یا نه.


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ مهر ۹۷ ، ۲۱:۱۲
میلاد آقاجوهری
یک چیز غیر مهم، آمادگی برای تافل و سوال غلط من

این روزها برای تافل آماده می‌شوم. درگروهی در تلگرام عضو هستم که افراد speaking و writing های خود را می‌فرستند و کسانی به نام rater امتیاز می‌دهند که ببینیم در چه سطحی هستیم. یکی از تفریج‌های سالم من در این گروه، گوش کردن یا خواندن پاسخ‌های دیگران است. من از این کار لذت می‌بردم تا اینکه امروز(که در واقع تنها هشت روز دیگر تا تافل باقیست) فهمیدم که نحوه‌ی استفاده‌ی من از این امکان خواندن پاسخ و متن دیگران چه قدر تحت سلطه‌ی مدل ذهنی من بوده است. من در این گروه بیشتر به صوت‌ها و متن‌های افرادی نگاه می‌کردم و گوش می‌دادم که نمراتی پایین‌تر از آنچه من می‌خواستم دریافت کرده‌بودند. یعنی اگر من می‌خواهم نمره‌ی ۲۶ بگیرم، به کسانی نگاه می‌کردم که زیر این عدد را دریافت کرده بودند. چرا؟ چون می‌خواستم مطمین شوم که من بهتر از آن‌ها صحبت می‌کنم.

چه سوالی به دست گرفته‌ام و به دنیا می‌تابانم؟

در واقع سوال من هنگام مراجعه به این گروه، این بوده است که آیا صحبت کردن فعلی من به اندازه‌ی کافی خوب هست؟
کمی با خودم فکر کردم و دیدم که می‌توانستم هنگام مراجعه به این گروه سوال دیگری در ذهن داشته باشم. می‌توانستم به جای جمع کردن خرده امنیت‌های ناشی از مزیت نسبی‌ام بر دیگران و به یکباره به هم ریختن تمام آن‌ها به خاطر یک پاسخ بهتر از من با نمره‌ی پایین، به پاسخ‌هایی با نمرات بالا نگاه کنم تا بتوانم از نحوه‌ی حرف زدن آن‌ها چیزی یاد بگیرم. می‌توانستم اصطلاحات و قواعدی را که به کار می‌برند یاد بگیرم و آنچه را بهتر از من بیان کرده‌اند بخاطر بسپارم.

سوال شما، نشانه‌ی شخصیت شماست

شاید بشود گفت وقتی جایی سوال تو پیدا کردن امنیت است، یعنی تو در ذهنت به سمت امنیت بیشتر سوق داری. یعنی امنیت برای تو خیلی مهم است. این را کتمان نمی‌کنم. این همه سال‌ها کتمان چه سود؟ وقتی سه میلیون تومان برای یک آزمون داده باشی و البته صندلی‌هایش هم پر شده باشند، معلوم است که امنیت هم مهم است.

من نگاه کردم و دیدم که من انسانی بوده ام که خیلی جاها امنیت را ترجیح داده‌ام. من در میدان رقابت‌ها به جای تمرکز بر بالا کشیدن خودم، تمرکزم را بر بهتر بودن از نفر قبلی‌ام می‌گذاشتم. من آن روزی که پدرم به من پیشنهاد داد در یک داروخانه مدتی کار کنم تا کار یاد بگیرم و نپذیرفتم، نمی‌خواستم امنیت محیط خانه را با رویدادهای محیط کار تعویض کنم، اگرچه می‌دانستم اجتماعی شدن، نیاز آن روز من بود.

من وقتی در کنکور‌های آزمایشی قلم‌چی شرکت می‌کردم همیشه سوالم این بود که رتبه‌ام به نرم‌افزار شریف می‌رسد؟ سوال من این نبود که بهترین رتبه‌ای که من می‌توانم به دست بیاورم چقدر است. وقتی به رشته‌ی نرم‌افزار آمدم همیشه سوالم این بود که آیا امکان تغییر رشته هست وچقدر باز است؟ سوالم این نبود که در این رشته تا کجاها و چه افق‌هایی می‌توانم بپرم و به جلو بروم. من در خیلی زمینه‌ها «آهسته رفتم  وآهسته آمدم تا گربه شاخم نزند».

جاهایی که دل به دریا زدم

من همیشه امنیت‌خواه کامل نبودم. من شروع به خواندن المپیاد کردم در مدرسه‌ای که این کار حماقت خالص فرض می‌شد و هر که خوانده بود فقط کنکورش را از دست داده بود. من رفتم و مدال نقره‌ی کشوری گرفتم. من در بخش عمیق استخر پریدم و سعی کردم و انقدر سعی کردم تا جایی که شنا را (تا حد استخر!) خودآموز یاد گرفتم و می‌توانم راحت عرض‌ها را طی کنم.

آنچه باید بفهمم

من فکر می‌کنم که بهتر است به جای اینکه هدف زندگیم را افزایش امنیت زندگی‌ام بگذارم، به افزایش کیفیت و رضایت از زندگی‌ام با تامین امنیت متوسط بپردازم. در واقع به جای اینکه امنیت هدف باشد و سعی کنم حداقل‌هایی از رضایت از زندگی را ارضا کنم، سعی کنم رضایت را خود هدف بگذارم و امنیت را در حد متوسط ارضا کنم. در واقع باید شوق پیروزی و رضایت و فهم دنیا من را جلو ببرد، نه ترس از باخت و بدبختی.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۷ ، ۰۴:۴۱
میلاد آقاجوهری
یکسری از لحظه‌ها برای آدم خیلی تلخ می‌شود. مثلا وقتی در حال پیگیری اخبار کشور هستی و مدام در اخبار از رانت خوردن این و آن می‌شنوی اما ناگاهان فکری از خاطرت عبور می‌کند. رانت چیست؟ من هرچه فکر کردم تا آنجا که به خاطر آوردم رانت یک چیز خوردنی است اما یک چیز خوردنی بدی است که آدم‌ها می‌خورند و پولدار می‌شوند و بقیه را فقیرتر می‌کنند.
امروز پیش خودم فکر کردم که بروم و حداقل یک جست و جوی درست و درمان در مورد رانت داشته باشم. اولین چیزی که فهمیدم این است که معادل انگلیسی این واژه«economic rent» است. البته به هیچ وجه نباید آن را با «rent» که به معنای اجاره دادن است اشتباه بگیریم. تشابه این دو،‌ حداقل تا آنجا که من در این مطالعه‌ی نیم ساعته‌ام دریافت کردم هیچ شباهتی از نظر معنا بین این دو نیست.
توجه: آنچه در ادامه می‌خوانید درک من از رانت پس از مطالعه‌ی تنها ۳۰ دقیقه در مورد آن در منابعی است که در انتهای نوشته ذکر کرده‌ام. درک من احتمالا ناقص، غلط، و کاملا پرت باشد.

اما رانت چه معنایی دارد؟ پیشنهاد من این است که اگر درس اقتصاد خوانده‌اید و معنای دقیق آن را می‌دانید ادامه‌ی این نوشته را بخوانید تا غلط‌های برداشت من را تصحیح کنید.

دو سناریوی زیر را در نظر بگیرید.

پرده‌ی شماره‌ی یک:

فرض کنید آًقا محمود و اقا شهروز دو کشاورز و در حال کار روی محصولات خود هستند و در کنار هم به همسایگی زندگی خوب و خوشی دارند و قیمت گوجه‌فرنگی‌ها کیلویی سه فرنگی(فرنگی واحد پول تخیلی دنیای ماست!) در می‌آید و هر کیلو را پنج فرنگی می‌فروشند و پس روی هر کیلو دو فرنگی سود دارند.
حالا فرض کنید که محمود آقا پسرخاله‌ی مادرش، آقا غضنفر در شرکتی آب و فاضلاب کار می‌کند که دسترسی دقیقی به نقشه‌ی آب‌های زیرزمینی منطقه دارد. غضنفر به محمود چاهی را برای حفاری پیشنهاد می‌دهد که منبعی زیرزمینی از آب گوارا دسترسی دارد و لازم نیست که برای رسیدن به آن صدها متر حفاری کند. اتفاقا دسترسی به این آب برای آقا شهروز هم مطلع است اما آقا محمود این را به او نمی‌گوید تا خودش تنها مصرف‌کننده‌ی این منبع آبی باشد. حالا هر کیلو گوجه‌فرنگی برای آقا محمود دو فرنگی در می‌آید و او روی هر کیلو سه فرنگی سود می‌کند چون گوجه را به همان قیمت سابق می‌فروشد. پس محمود آقای مذکور و زرنگ روی هر کیلو گوجه فرنگی یک فرنگی رانت میل می‌کند.

پرده‌ی شماره‌ی دو:

دو تولید کننده در حال تولید شامپو هستند. برند «مو زا» شامپو‌هایی درست می‌کند که علاوه بر شست و شوی مناسب موها، باعث افزایش رشد موها هم می‌شوند. اون این فرمول را با کوشش و تحقیق به دست آورده است. برند «یال پردازان» از این امر عصبانی است و بازار خود را از دست می‌دهد. یکی از دوستان شرکت «یال پردازان» سهمی از بودجه‌‌ی دولت را به یارانه روی واردات مواد موردنیاز شرکت یال پردازان اختصاص می‌دهد. حال شرکت یال‌پردازان محصولی با قیمتی بسیار پایین‌تر از شرکت «مو زا» دارد و سود می‌کند اما این سودها نه به خاطر تلاش شخصی بلکه برای دریافت بودجه‌ای غیرمستقیم به خاطر یک دوستی روی مواد اولیه است.

پرده‌ی شماره‌ی سه:
من مسوول سپردن پروژه‌های عمرانی به شرکت‌های پیمانکاری هستم. من با اینکه می‌دانم شرکت عمرانی «آجراندازان» که مال پسرعمویم است کیفیتی دقیقا مساوی با شرکت «سیمان‌کشان» دارد و از طرفی هر دو هم خواهان کار با ما هستند،  به علت سود رساندن به پسرعمویم تمام آن کارها را به شرکت «آجراندزان» می‌دهم حتی اگر بدانم در بعضی کارها «سیمان‌کشان» عملکرد بهتری دارد.

مثال‌های بالا مثال‌هایی هستند که تا آنجا که من فهمیدم مفهوم رانت را در آن‌ها می‌شود مشاهده کرد. رانت، تا آنجه که من می‌فهمم،‌ به دست آوردن مزیت بدون تلاش است. حتی کشاورزی که به تصادف زمین حاصلخیزی را برای کشاوری انتخاب می‌کند، اما به تصادف کشاورز دیگری زمین بدی در همان منطقه را صاحب می‌شود، در حال گرفتن رانت اقتصادی است. حتی کسی که زبان مالیتولی بلد است و حالا به علت یک نیاز ناگهانی یک شرکت درآمد هنگفتی دریافت می‌کند در حالی که به درآمد اندک راضی بوده هم در حال دریافت رانت اقتصادی است، چونکه او پولی بیش از آنچه انتظار داشته در ازای هیچ تلاش اضافه دریافت می‌کند.  اما گویا نمی‌توان این چنین  رانتی را ناجوانمردانه قلمداد کرد. رانت فساد‌انگیز آن است که مزیت‌ها نه به خاطر تلاش ما بلکه به خاطر روابط و توصیه‌ها  و روش‌های رقابتی ناسالم باشد.

پی‌نوشت۱:
من جرات کردم و نوشتم. منابع فارسی را که می‌خواندم توضیحی با مثال‌های فراوان که چیزی است که به نظر من لازم است را نداشتند. می‌دانم مثال‌های من مثال‌های خوبی نیستند و امیدوارم اگر دیدید و اشتباهی دیدید بگویید تا آن را اصلاح کنم. امیدم این بود که این نوشته با کمک شما دوستان بهتر و بهتر شود. اگر نوشته‌ی خوبی به زبان فارسی سراغ دارید که مثال‌های زیادی دارد هم لطف می‌کنید اگر آن را به من معرفی کنید
پی‌نوشت ۲:
عنوان نوشته را از آن رویدادی تقلب گرفته‌ام در مورد تلفظ موزه‌ی «لوور» در طعنه به اینکه شاید خیلی تفاوت رانت و رانی را نمی‌دانستم.

منابع:


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ شهریور ۹۷ ، ۰۱:۴۷
میلاد آقاجوهری

دو ماه فرصت حضور در اروپا(یا به طور خاص کشور اتریش) برای من در حال اتمام است. حرفی که در این نوشتار می‌خواهم بزنم ساده است. علیرغم تمام راحتی‌ها، سیستم حمل و نقل سریع، آرامش شهر و جمعیت کم، و درآمد نسبتا کافی مردم برای گذران یک زندگی عادی اروپایی که در ابتدا برای من خیلی جذاب می‌نمود آرام آرام کمرنگ و کمرنگ‌تر شد. روزهای اولی که به اینجا آمدم از اینکه فشارهای ایران را حس نمی‌کردم بسیار خوشحال بودم. فکر می‌کردم به یک پهشت پا گذاشته‌ام. رفتار مردم خوب بود. برکت فراوان. قانون رعایت می‌شد و رانندگی‌ها عالی بود. اتوبوس‌ها سر وقت و دقیق می‌آمدند و می‌رفتند. همه آرام بودند. به رستوران می‌رفتی گارسون و مستخدم آرام بودند. با مهربانی کارت را جلو می‌بردند. با استادت مستقیم می‌توانستی صحبت کنی و تمام تلاشش را می‌کرد که تصمیم درستی بگیری.

من به شوخی به دوستانم گفتم از وقتی به اتریش آمده‌ام ناراحتی‌هایی روانیم هم در حال درمان است. زندگیم در آرامش است. اما همانطور که اتفاقا امروز در پیام اختصاصی متمم خواندم آدم انگیزه‌هایش را تا وقتی از بین نروند نمی‌شناسد. جمله‌ای که در مورد من مصداق داشت. من آرام آرام در این دو ماه حس کردم که بی‌انگیزه شده‌ام. منی که دلم می‌خواست بیاموزم و دنیا را تغییر بدهم و یاد بدهم و مشکلات واقعی بشر را حل کنم حال درگیر حل مسایل تا ساعت شش و بعد هم استراحت در خانه بودم. هنگامی که با بچه‌های گروه‌‌های تحقیقاتی اینجا صحبت می‌کردم هم همین حس را داشتم. هنگام ناهار بیشتر در مورد تفریح و سفر و رودهای مناسب برای شنا و سفر دور اروپا صحبت می‌کردند و در موردغذاهای خوشمزه‌ی جاهای مختلف دنیا. کسی انگیزه‌ی قوی‌ای نداشت که مشکلی از دنیا را حل کند. کسی نمی‌گفت که در تحقیقاتم به نتیجه‌ای رسیده‌ام که دنیا را تکان می‌دهد.

من فکر می‌کنم این ناشی از فضای اروپا است. اینجا خیلی چیزها توسط سیستم‌های قوی و حساب شده‌ای که دارند فشار زیادی به زندگی افراد نمی‌آمد، درآ
مد معقولی دارند و زندگی امنی دارند. این‌ها همه خوب هستند و عالی. اما من در اینجا نزیسته‌ام. من در کشوری زیسته ام که هر روز با اخبار عجیب از خواب بلند می‌شدیم. با نارسایی‌های مدیریتی. با درصدهای ناامید کننده و اذیت کننده. ما برای ورود به دانشگاه استرس کشیدیم. برای یک خروج از کشور گرفتن برای همین دوره‌ی کارآموزی ده‌ها ساعت دویدیم. ما جایی زندگی کردیم که قوانین هر لحظه و هر ثانیه عوض شدند. ما جایی زندگی کردیم که مشکل بود. برای من «حل مشکل» گویی مقدس شده است. انگار هر کار می‌خواستم بکنم برای حل مشکل بوده. من می‌خواستم سرطان را درمان کنم چون دو تا از عموهایم را بخاطر سرطان از دست دادم. وقتی دیدم که در فامیلمان همه ناامید هستند و اذیت شده‌اند دلم می‌خواست به مدیریت و ارزش آفرینی بپردازم. البته من اینکار را نکردم. تصمیم فعلی من بر این بود که بروم و مثلا در زمینه‌ای که علاقه داشتم که «هوش مصنوعی» است بپردازم چون به نظرم زمینه‌ای بود که هر پیشرفت کوچک در آن مشکلات بسیاری را از بشر حل می‌کرد. مثلا اگر ربات‌های خودکار بسازیم دیگر کسی لازم نیست در معادن مواد معدنی برای ساخت گوشی و ربات‌ها جان بدهد. این گویا با علاقه‌های من در ریاضیات و کامپیوتر می‌خواند. برای من دویدن به دنبال «حل مشکل» گویا انگیزه‌ی اصلی است. آمدن به اروپا این انگیزه را از من می‌گرفت. آرام آرام نمی‌دانستم برای حل کدام مشکل باید اقدام کنم. بیشتر ذهنم به سمت تفریح کشیده می‌شد و داشتن کاری متوسط و زندگی‌ای عادی.

حالا که با خودم فکر می‌کنم حتی اگر یک اروپایی بودم با این اهمیتی که برای «حل مشکل» قایل هستم رها می‌کردم و به آمریکا یا آفریقا مهاجرت می‌کردم.

پی‌نوشت ۱: واضح است که نویسنده‌ی این نوشته هر لحظه حق دارد عقاید خود را عوض کند و حتی به شما عزیزان اطلاع هم ندهد!
پی‌نوشت ۲:
این سخنان به منزله‌ی این که من از اروپا لذت نبردم نیست. اروپا جایی نبود  که بخواهم در آن زندگی کنم اما به نظر من خیلی خیلی نکات مهمی برای یادگرفتن داشت. از طرفی فکر می‌کنم برای یک آدمی که زندگی عادی بخواهد جای بسیار بهینه‌ای است.

پی‌نوشت ۳:
من در نوشته‌ی بالا اتریش را به اروپا گسترش داده‌ام. شاید غیر دقیق تر از آن باشد که حرفم صحیح بماند.


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ شهریور ۹۷ ، ۰۳:۵۴
میلاد آقاجوهری

آن روز که برای آخرین بار با نگاهم تو را بدرقه کردم،
آن لحظه که آخرین بار به پنجره‌های من تابیدی،
آنقدر درگیر پیامهای مهم و اظطراری گوشی‌ همراهت بودی که صدای شکستن الماس‌های نگاهم را نشنوی.

تا آمدم به خودم بیایم و آن‌ها را به چهره‌ی گلی بریزم تمامشان را روی آسفالت خشن پیاده‌رو خروار کرده بودم.
آسیاب زمان آن‌ها را نرم کرد و تو گویی همانطور که باد آرام آرام خرده‌های نگاهم را می‌برد و به چهره‌‌ی شهر می‌ریخت،
قلب من هم آرام‌تر و آرامتر می‌شد.

نه اشتباه من بود و نه اشتباه تو.

و البته که هم اشتباه من بود و هم اشتباه تو

ولی این‌ها مهم نیست. حال که ماه‌ها گذشته، دلم تازه شده است. سنگ سیاه افسردگی را تا می‌توانستم چلاندم. الماسی بالغتر و درخشنده‌تر.

اما این بار برای تو نمی‌شکنمش.
نه برای تویی که حتی نفهمیدی خودت ناقض آرزویی بودی که در آخرین دیدار برایم کردی.
گفتی امیدوارم به «همه‌ی آرزوهایت برسی» و چه تلخ که تو آرزوی من بودی و هر لحظه قلبت می‌تپید که مرا تنها بگذاری و رها کنی.
نه برای تویی که موقع رفتن لحظه‌ای سرت را برنگرداندی،
شاید با خودم فکر کنم تو هم کمی پشیمانی.


پی نوشت: امیدوارم از متن لذت برده باشید. متن زیر را در حالت احساسی خاصی از احساس دوری نوشتم. نمی‌دانم مخاطب آن کیست. یک معشوق؟ وطنم؟ دوست؟ یک فرصت از دست رفته؟ فکر می‌کنم این اتفاق برایم خیلی جاها افتاده و بیافتد. شاید دفعه‌ی بعد فرودگاه امام خمینی. شاید هم در ترمینال کاوه. شاید هم خودم که میلاد معصوم و نابالغ و کودک را آرام آرام رها می‌کنم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۷ ، ۰۵:۳۲
میلاد آقاجوهری

دوست عزیزم آرش پوردامغانی بازی جالبی را به من معرفی کرد که تنها سه، چهار دقیقه طول می‌کشد. این لینک این بازی زیباست. اگر این بازی را انجام دادید خوشحال می‌شوم اگر بیایید و برایم نظر خودتان را در موردش برایم بنویسید. من در ادامه نظر خودم را می نویسم اما لطفا قبل از خواندن نظر من حتما بازی را انجام دهید و بعد بخوانید(که البته بدیهی است!)

اولین چیزی که به ذهنم می‌رسد این است که نباید جوگیر بشویم. مثلا در این بازی نمی‌گذارد ما از عشق عکس بگیریم و آن را گسترش بدهیم. او می‌گوید آرامش جذاب و نیست و مخاطب را جذب نمی‌کند. این البته برای من نشانگری برای یک حلقه‌ی معیوب استدلالی است. منظور من این است که بازی در همان ابتدا فرض دارد که افراد اخبار در مورد خشونت را بیشتر دوست دارند و علاقه‌ای به عشق و علاقه ندارند. با چنین پیش‌فرضی مشخص است که هرکار بکنیم تنها اخبار مربوط به خشونت گسترش پیدا می‌کنند. من البته نمی‌دانم این پیش‌فرض این فرد در مورد جامعه چقدر درست است. هر چه در ذهنم فشار می‌آورم تا خاطره‌ای یا تجربه‌ای یا مدلی پیدا کنم نمی‌توانم. می‌توانم بگویم بستگی زیادی به رسانه دارد. مثلا اگر قرار بود این عکس‌هایی که ما می‌گیریم در توییتر انتشار پیدا کنند من قبول دارم که توییت‌های در مورد جنگ و دعوا بیشتر مورد علاقه بودند. اما اگر قرار بود این عکس‌های در اینستاگرام انتشار پیدا کنند عکس‌های عشق و عاشقی بیش‌تر رواج پیدا می‌کردند. البته اخبار به نظر من گرایش شدید‌تری به سمت اعلام اخبار جنگ و دعوا دارد.


دومین چیزی که به ذهنم رسید این است که شاید چیزی که می‌شود از این بازی برداشت کرد که همان اندازه که خشونت‌ها را گزارش می‌دهیم، بهتر است که اخبار عشق و علاقه را هم پخش کنیم. شاید برای همین است که پس از پخش اخبار ترسناک، گاهی خبری در مورد تولد یک بچه پنگوین در فلان باغ وحش هم برای ما پخش می‌کنند. حالا این موضوع را بهتر می‌فهمم.


سومین اندیشه‌ای که به خاطرم می‌رسد این است که آیا نباید اخبار درگیری‌ها را پوشش بدهیم؟ من فکر نمی‌کنم این یک سوال باشد. مردم را هر کاری بکنی اخبار این وقایع را پوشش می‌دهند. بشریت دایما این اخبار را دنبال می‌کند. اگر اخبار رسمی یک کشور هم بخواهد این اخبار را پوشش ندهد، مردم آرام آرام اعتمادشان را به آن رسانه از دست می‌دهند و در نهایت نتیجه این می‌شود که اخبار از شبکه‌های اجتماعی دنبال می‌شود.


چهارمین حرف من هم این است که کمی بیشتر هم را دوست داشته باشیم. این حرف انقدر کلیشه‌ای است که هیچ حساسیت ذهنی برنمی‌انگیزد البته. اما من فکر می‌کنم در چرخه‌ای فرورفته‌ایم که در ظاهر دست هم را میگیریم و در باطن حاضر نیستیم کوچکترین کمکی به دوستانمان بکنیم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ شهریور ۹۷ ، ۰۵:۲۵
میلاد آقاجوهری
امروز به یکی از پادکست‌های planet money گوش می‌کردم.این اپیزود برای من که علاقه‌مند به حوزه‌ی یادگیری ماشینی و داده‌های بزرگ هستم بسیار جذاب بود. اما چرا؟

ایالات متحده قانونی داشته است و فکر می‌کنم گویا در بعضی ایالات هنوز دارد که با توجه به آن قانون اگر پلیس به کسی مظنون می‌شد او را در زندان زندانی می‌کردند تا وقتی که روز دادگاه فرا رسد. این عمل برای جلوگیری از فرار آن‌ها یا جلوگیری از ارتکاب جرایم سنگین‌تر انجام می‌شود و ممکن است چیزی حدود ۱۰ ماه طول بکشد. در این مدت بسیاری از افراد شغل‌هایشان را از دست می‌دهند. خانواده‌هایشان از هم می‌پاشد و در نهایت درصد قابل توجهی از آن‌ها تبرئه می‌شوند.  ایالات متحده برای جلوگیری از این عواقب گزینه‌ای را در اختیار این افراد قرار می‌دهد. آن‌ها می‌بایستی مقدار قابل توجهی پول را گرو بگذارند و می‌توانند تا روز دادگاه به خانه بروند. اما متاسفانه افرادی که قادر به پرداخت این مقدار پول نیستند باید این دوره را در زندان بگذارنند. اما ایالت نیوجرسی آمریکا این سیستم را با سیستمی جایگزین کرده است که با استفاده از داده‌ی دستگیری‌های قبلی احتمال فرار شخص از کشور یا ارتکاب جرم در زمان باقیمانده تا دادگاه را حدس می‌زند و اگر احتمال آن پایین باشد شخص را آزاد می‌گذارند.

من بسیار این اپیزود را دوست داشتم. اگر کمی با تحلیل داده آشنایی داشته باشید و اندکی از رگرسیون‌های خطی سر در بیاورید خواهید دانست که این سیستم نباید چندان پیچیده باشد. مخصوصا اینکه تعداد ورودی‌های آن بسیار کم است. من همیشه فکر می‌کردم این ایده‌های بزرگ و تحلیل‌های پیچیده هستند که ارزشمند هست و بار دیگر این داستان به من نشان داد که حتی یک اندیشه‌ی ساده مثل همین روش ریاضی بسیار ساده و بدیهی می‌تواند ارزش عظیمی در یک کشور ایجاد کند.
توصیه می‌کنم به این اپیزود گوش کنید.

پی‌نوشت:
این پادکست در متمم در اینجا معرفی شده بود(تشکر!)
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ شهریور ۹۷ ، ۰۵:۲۳
میلاد آقاجوهری
جدیدا موضوع خیلی بامزه‌ای را متوجه شده‌ام و آن هم این است که یکی از بهترین روش‌های خراب کردن یک استاد خوب، یک دانشگاه خوب، یک کارخانه‌ی خوب این است که بیش از آنچه که ظرفیت دارد به او منابع بدهید.

بگذارید کمی توضیح بدهم. من با استادی کار می‌کنم که این استاد یکی از محبوب‌ترین استادهای دانشگاه ما بوده و هست. درس‌هایش سریع پر می‌شوند و روش تدریسش خلاقانه و زیباست. کارهای تحقیقاتیش برخلاف آنچه معمولا در دانشگاه داریم کاربردی هستند و در پژوهشکده‌ی رویان استفاده می‌شوند(حوزه‌ی تخصصی ایشان بیوانفورماتیک است که به استفاده از علم کامپیوتر در تحلیل داده‌های زیستی می‌پردازد.) اما مشکلی که این استاد کم کم دارد با آن مواجه می‌شود این است که وقت کافی برای رسیدگی به دانشجویانش ندارد. استادی که معروف بود که می‌نشیند و مستقیما با دانشجویانش کار می‌کند و آن‌ها را می‌بیند حالا مدت زمان کمی در اختیار دارد و پروژه‌‌های زیادی در دست دارد که هر کدام در دست یک دانشجو در حال انجام هستند. مشکلی که او با آن مواجه شده است این است که بیش از آنچه در توانش بوده کار جذب کرده است.

این مشکل را در جاهای دیگر هم می‌بینم. من دانشجوی مهندسی نرم‌افزار دانشگاه صنعتی شریف هستم. طبق قانون هر سال چیزی حدود ۱۶۰ نفر می‌توانند به دانشکده‌ی ما بیایند. ۶۰ نفر از کنکور می‌آیند و حالا مدال‌های طای المپیاد و نقره و برنزها و سهمیه‌های هیات علمی و غیره و غیره را هم به آن بیافزایید. اما مشکل این است که دانشکده‌ی ما ظرفیت ارایه‌ی مطلوب و با کیفیت درس به ۱۶۰ نفر را ندارد. نتیجه‌ی آن می‌شود جذب ناگهانی استادهایی که از مطلوبیت کافی برخوردار نیستند برای ارایه‌‌ی درس به این تعداد دانشجو. داد و بیداد و آه و ناله‌‌ی دانشجویان هنگام انتخاب واحد و کمبود واحد و در نهایت هم آرام آرام کاهش یافتن کیفیت رشته‌ی ارایه شده در دانشگاه. دقت کنید که من نمی‌گویم هیچ‌کدام از سهمیه‌ها مقصر هستند بلکه حرف من این است که وقتی دانشکده تنها برای ۹۰ نفر ظرفیت دارد قانون هر چه که باشد باید اطمینان بدهد که ۹۰ نفر به شریف راه پیدا خواهند کرد.

در نگاه اول اگر دانشگاه خوبی داریم چرا همه را به آنجا نفرستیم؟ اگر استاد خوبی داریم چرا همه با او کار نکنند؟ وقتی همه می‌خواهند با ما کار کنند چرا ما قبول نکنیم؟ و جواب این است که باید با تامل بیشتری و با سرعت آهسته‌تری منابع را در دسترس قرار داد یا حتی پذیرفت. نه بخاطر اینکه عدالت برای دیگران رعایت شود بلکه به خاطر اینکه جذب منابع بیش از آنچه در مدیریت آن‌ها ظرفیت داریم ما را سردرگم، غیر کار آمد و کند می‌کند وناگهان خودمان را در حالی می‌یابیم که مزیت‌های رقابتیمان را از دست داده‌ایم.

پینوشت: همانطور که توضیح دادم برای یک کارآموزی تحقیقاتی به این موسسه در اتریش آمده‌ام که به نوعی دانشگاهی بین المللی برای اتریشی‌هاست. در روزی که ما به قول این دوستان «ISTERN»  ها برای شروع دوره‌ی کارآموزی خود به اینجا آمدند خانمی که مسوول قوانین آموزشی این موسسه بود برای ما توضیح داد که هیچوقت اجازه نمی‌دهند که گروه تحقیقاتی یک پروفسور بیش از ۱۵ عضو داشته باشد چون نمی‌خواهند یک امپراطوری تحقیقاتی تشکیل شود و دانشجویان پست دکترا در رده‌ی بعدی و دانشجویان دکترا در زیر که شاید حتی خود پروفسور را به سختی و اندک ببینند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ شهریور ۹۷ ، ۰۶:۳۴
میلاد آقاجوهری
در دانشکده‌ی ما هر سال موقع انتخاب واحد همه در حال ناله و آه و نفرین هستند. به یکی واحد نرسیده و یکی دیگر نمی‌تواند درسش را سر موقع تمام کند. البته شرایط انتخاب واحد در دانشگاه ما واقعا اعصاب خرد کن است. چندین بار در همین شش ترمی که من انتخاب واحد کرده‌ام قوانین در لحظه‌ی انتخاب واحد عوض می‌شوند و ایمیل می‌شوند و برنامه‌ها به هم می‌ریزند. بعضی از این مسایل سر موضوعاتی است که از دیدگاه بچه‌ها چندان عاقلانه به نظر نمی‌رسند. مثلا یکی از آن‌ها این است که اگر دو استاد درس را ارایه کردند ظرفیت هر دو باید با یکدیگر برابر باشد. در خیلی از موارد یکی از اساتید شیوه‌ی قدیمی‌ای را برای تدریس برگزیده و بنابراین بچه‌ها ترجیح می‌دهند درس را با استاد دیگری بردارند. اینجاست که معاون آموزشی با آرام آرام افزایش ظرفیت‌ها و اصرار بر اینکه اگر کلاس استادی پر نشود کلاس استاد دیگر را هم باز نمی‌کند موجب نارضایتی میان بچه‌ها می‌شود.

چیزی که برای من به تازگی جلب توجه کرده است این است که ما صحبت کردن منطقی و عاقلانه و در میان گذاشتن مشکلات را فراموش کرده‌ایم. مثلا بچه‌ها معمولا دو رویکرد دارند. یا سکوت می‌کنند و تحمل می‌کنند. یا با نهایت خشونت به معاون آموزشی پاسخ می‌دهند. اما کمتر پیش می‌آید که گفت و گویی عاقلانه و منطقی بین بچه‌ها و معاون آموزشی شکل بگیرد که درآن بچه‌ها مشکلاتی را که برایشان پیش آمده فهرست کنند و از معاون آموزشی علت رفتارهای عجیب در هنگام انتخاب واحد  را جویا شوند.


من فکر می‌کنم این جنس گفت و گوهای فراموش شده به حل بسیاری از مشکلات بدون تعارض کمک می‌کنند. شاید کیف بیشتری بدهد که هنگامی که از رفتار شخصی خوشمان نمی‌آید در دلمان به او فحش بدهیم اما به صورت واضح این را به او اعلام نکنیم. اما در نهایت این خشونت‌ها در رابطه انباشت می‌شود و به صورت فوران‌های خشونت زمین و زمان را جهنم می‌کند.

شاید بهتر باشد یاد بگیریم که با همدیگر حرف بزنیم. اشتباهات یکدیگر را به هم بگوییم. اگر کار کسی اذیتمان کرد و اندکی احتمال می‌دهیم که از این موضوع خبر نداشته با او در میان بگذاریم. شاید اینگونه آرام و سرحالتر شویم. شاید همدیگر را بیشتر دوست داشته باشیم و شاید کمتر خشونت‌های سرکوب شده و نفرت‌های نهان در رابطه‌هایمان داشته‌باشیم. ما باید این سکوت مرگبارکه دوستی‌هایمان را می‌بلعد و عشق‌هایمان را به نفرت تبدیل می‌کند کنار بگذاریم.

آمین.
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ شهریور ۹۷ ، ۰۵:۲۳
میلاد آقاجوهری