روزنوشته‌های من

۲ مطلب با موضوع «دل‌نوشته» ثبت شده است

تمام وجودش میسوخت. یک لحظه اراده‌اش از دست می‌رفت سیل اشک مرهمی میشد بر آتش سوزان. کافی بود ثانیه‌ای دهانش را باز کند تا فریادش پیک درد و رنجش باشد. مشتی لاشخور دور و برش بودند، منتظر اینکه از پا بیفتد. چیزهایی در سینه داشت که گفتنش به هیچ‌کسی غم او را کاهش نمی‌داد، گویی دردش به قدری خصوصی بود که همدلی و همدردی هیچکسی ذره‌ای اوضاعش را بهتر نمی‌کرد. ای کاش اطرافیانش نبودند. آنوقت می‌توانست حداقل بی‌ملاحظه گریه کند. لبخند با صلابتی زده بود و به درون می‌گریید.
۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۱۹
milad ink
روزی را که چشمانش را از دست داد یادش نمی‌رفت.
دیگر ساختمان‌ها و هیاهو‌های مردم را نمی‌دید. کتاب‌‌ها را به سختی می‌شد خواند. نامزدش با او قطع رابطه کرد.
قبول بعضی واقعیت‌ها تلخ است،‌ مخصوصا این‌که هر روز مجبور به قبولشان باشی.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ تیر ۹۶ ، ۰۰:۱۵
milad ink