روزنوشته‌های من

طبقه بندی موضوعی

به بعضی چیز‌ها که فکر می‌کنم گاهی در خود فرو می‌روم. یادم هست که گفته بودم باید یک سالی طول بکشد و قضیه زودرس است. و زودرس بود. وقتی مجبور به شروع کردن همه چیز شدم که تا لحظاتی قبلش میخواستم کمی دور شوم. کمی دور برای اینکه پخته‌تر برگردم. مصمم‌تر و مطمین‌تر. اما زودرس اتفاق افتاد. به هر حال خواستم همه‌چیز را جدی کنم و همه چیز را قطعی.به ناگهان در همان موسم کاملا جدی کردن قضیه همه چیز تمام شد. قبل از این که بتوانم همه چیز را جدی و رسمی پی بگیرم. نمی‌دانم در این مورد چه می‌توان گفت. نمی‌دانم این زودرس بودن و نارس بودن چقدر سهم داشت. به هر حال یاد گرفتم که زودتر بپزم. ما از اتفاقات توشه‌ی خودمان را برمی‌داریم و به اشتباهات دیگران نباید فکر کنیم. مهم نیست دیگران چه کرده‌اند مهم این است که درس ماجراها برای ما چیست و درس این ماجرا برای من این بود که زودتر پخته شوم،‌ بیش‌تر فکر کنم، توکل کنم و با شور و علاقه‌‌ی بیش‌تری کارهایم را پی‌ بگیرم. و خداوند بزرگتر است.


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۶ ، ۰۰:۵۵
میلاد آقاجوهری

-بعضی آدم‌ها تابع فرد هستند و‌بعضی‌ها تابع جمع.

-قابل بدونید x^2 هستم.


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۶ ، ۰۹:۰۶
میلاد آقاجوهری

داشتم فکر می‌کردم که چه سیستم‌هایی در دنیا می‌توانند بدانند که آدم‌ها امروز کجا بوده‌اند و فردا کجا خواهند بود. داشتم فکر می‌کردم همراه اول یا ایرانسل یا حتی شرکت اسنپ می‌توانند تقریبا بدانند که هر کدام از ما حدودا کجا‌ها بوده‌ایم اما یکی از این‌ها که تا به‌ حال به آن فکر نکرده بوده‌ام این بود که حتی بانک‌ها هم از روی این اطلاعات که از کدام دستگاه پوز خریداری کرده‌ایم یا از کدام ATM پول برداشت کرده‌ایم می‌توانند بفهمند که ما در چه زمانی کجا بوده‌ایم از بس که دیگر پول دادن از مد افتاده و یک بطری آب هم که بخواهیم بخریم کارتمان را در میاوریم و والسلام. حتی شاید بهتر از ایرانسل بتوانیم مسیر را مشخص کنیم. در این مورد البته شک دارم اما به هر حال مختصات یک دستگاه پوز خیلی دقیق مشخص است و می‌توانیم با یک تقریب عالی بگویمم فلانی در فلان زمان در فلان مغازه بوده‌ است. این هم از متنی برای امروز:))

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۹۶ ، ۱۵:۵۷
میلاد آقاجوهری
تمام وجودش میسوخت. یک لحظه اراده‌اش از دست می‌رفت سیل اشک مرهمی میشد بر آتش سوزان. کافی بود ثانیه‌ای دهانش را باز کند تا فریادش پیک درد و رنجش باشد. مشتی لاشخور دور و برش بودند، منتظر اینکه از پا بیفتد. چیزهایی در سینه داشت که گفتنش به هیچ‌کسی غم او را کاهش نمی‌داد، گویی دردش به قدری خصوصی بود که همدلی و همدردی هیچکسی ذره‌ای اوضاعش را بهتر نمی‌کرد. ای کاش اطرافیانش نبودند. آنوقت می‌توانست حداقل بی‌ملاحظه گریه کند. لبخند با صلابتی زده بود و به درون می‌گریید.
۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۱۹
میلاد آقاجوهری

هزاران حرف برای زدن دارم. بعضی‌هاشان طولانی‌اند و حوصله نمی‌کنم. بعضی‌هاشان شخصی‌اند و صلاح نیست بنویسم. خواستم یادآوری‌‌ای کنم به خودم که باید بیش‌تر بنویسم، چه در این جا چه در دفتر شخصی خودم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۴۴
میلاد آقاجوهری
احتمالا فیلم inception را دیده‌اید. اگر هم ندیده‌اید، به نظرم فیلم خیلی زیبایی‌ است و در این انفجار فیلم‌های سطحی به به یاری اندام‌های خوش‌فرم خانم‌ها و آقایان و رنگ‌بندی‌های غلیظ و کورکننده و آهنگ‌های سوتدار و کر‌کننده‌شان می‌فروشند، غنیمتی است.
   چند روز پیش به اتفاق یکی از دوستان دوباره این فیلم را دیدم. یکی از خوبی‌های دوباره دیدن این گونه شاهکارها این است که وقتی آن‌ها را دوباره می‌بینی نکاتی ذهنت را به خود جلب می‌کنند که قبلا بی‌تفاوت از کنار آن‌ها رد شده‌ بودی. برای من این اتفاق در مورد صحنه‌ی آخر فیلم اتفاق افتاد. در لحظه‌ی آخر فیلم ما می‌بینیم که کاب(شخصیت اصلی فیلم با بازی لیوناردو دی کاپریو)  در نهایت می‌تواند در کنار بچه‌هایش باشد و حس خوب و خوشحالی را زیر پوستمان حس می‌کنیم اما این حس با چند لحظه‌ی پایانی این فیلم ناگهان کمرنگ می‌شود و جای خود را به یک شک و تردید می‌دهد. می‌بینیم که کاب آن فرفره‌ی خودش را می‌چرخاند(که اگر می‌افتاد یعنی دنیایش واقعی بود و اگر به چرخیدن ادامه می‌داد یعنی دنیایشان غیرواقعی است) و همین‌طور که این فرفره می‌چرخد نمی‌دانیم باید خوشحال باشیم یا نه. نمی‌دانیم که این رسیدن به بچه‌هایش در دنیای واقعی بود یا در دنیای خیالات ذهنی خودش و در این جاست که فیلم تمام می‌شود و نمی‌فهمیم که واقعیت چه بود.
   زیبایی این صحنه در کجا بود؟ ما در این صحنه دیدیم که خوشحالی‌ها و شادی‌ها چگونه با یک تفکر ساده که این‌ها خیالات ما هستند ناگهان شسته می‌شود و از بین می‌رود. دیدیم که یک خیال ساده‌ که شاید این دنیا واقعی نباشد چگونه همه‌ی اتفاقات را از معنا تهی می‌کند. چگونه معناهای اتفاقات را حفاری می‌کند و می‌برد و چه چیزی بد تر از این که فکر کنی دنیایی که در حال تجربه‌ی آن هستی واقعی نیست.
    اما چرا از نظر من این یک شاهکار در فیلم است؟ علت آن این است که ما در واقع لحظاتی با همسر کاب همراه شدیم. اگر به یاد بیاورید در ذهن همسر کاب این تفکر بود که دنیایشان واقعی نیست و می‌خواست خودش را بکشد تا به دنیای واقعی راه پیدا کند(در واقع راه رفتن از خواب به بیداری کشتن خود در خواب بود، مگر موارد خاص). ما لحظه‌ای دنیا را از نگاه همسر کاب دیدیم که چقدر چنین شکی همه چیز را پوچ و بی‌معنا خواهد کرد و برای همین ناگهان او را درک کردیم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ مرداد ۹۶ ، ۰۲:۱۵
میلاد آقاجوهری
شعر زیبایی هست که متاسفانه نمی‌دانم از کیست. الزاما هم با حرفش موافق نیستم که در ادامه توضیح می‌دهم.
می‌فرماید که:
«دلا خو کن به تنهایی که از تن‌ها بلا خیزد          سعادت آن کسی دارد که از تن‌ها بپرهیزد»
من بشخصه به شعر‌ها واقعا به عنوان یک حکم و قانون و دستورالعمل نگاه نمی‌کنم. به هر حال چیزی گفته شده و رد شده و باید حس و حالش با آدم در آن لحظات بخواند.لحظاتی هست در زندگی که فکر می‌کنی تنهایی و وقتی این بدتر می‌شود که در میان تن‌ها ببینی که تنهایی و اطرافیانت آدم‌هایی هستند و تنهاییت را که پر نمی‌کنند هیچ، بدترش هم می‌کنند. این وقت‌هاست که در کنار اطرافیانت هستی و نزدیکانت و از هر وقت دیگری تنهاتری و دلت می‌خواهد که بروی و جایی بشینی تنهایی اما آن هم می‌دانی که سخت و بد است. گاهی دلت می‌خواهد کنار یاری و محبوبی باشی و گاهی حتی آن را هم نمی‌خواهی. آدم‌ها عجیبند و حس تنهایی اذیتشان می‌کند. اما خودشان هم نمی‌دانند چه چیزی است که گم شده. باز بعضی‌ها می‌فهمند و می‌دانند یا لااقل فکر می‌کنند که می‌دانند مثلا می‌گویند که ای کاش به جای این همه آدم دور و بر پیش یار و محبوبم بودم و حیف که نمی‌توانم و یا یار نمی‌خواهد. گاهی هم اصلا نمی‌فهمند چه چیزی گم شده است. هر دویش غم‌ناک است. کسی در غم دوری و نرسیدن می‌سوزد و دومی حتی نمی‌فهمد در غم چه چیزی می‌سوزد. چیزی در دلش خالی است و نمی‌داند چیست. جالب است. معمولا وقتی می‌فهمیم چیزی نیست که می‌شناسیمش می‌فهمیم آب نیست، می‌فهمیم موهایمان قبلا روی سرمان بوده و حالا ریخته و کسی بود و دیگر نیست ولی این‌که بدون آشنایی با چیزی بفهمی جای چیزی خالی است، خیلی حس غریبی است. شاید آدم‌ها اسمش را می‌گذارند معنا و هدف. شاید هم همان یار. شاید هم هزار و یک چیز دیگر. 
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ مرداد ۹۶ ، ۰۱:۲۹
میلاد آقاجوهری
پیشنوشت:متن زیر یک تفسیر شخصی است.می‌گویم تفسیر شخصی زیرا که قطعا از ترانه‌ها هر کس به اقتضای آن چه برایش اتفاق افتاده و مدل ذهنی‌اش و حالت روانی‌اش برداشتی می‌کند وتفسیری و از این سفره‌ی پر سرور و عاطفی لقمه‌ای بر‌می‌دارد و بالاخره هر کسی بهره‌ای می‌برد. شاید هم یک نفر در این سفره غذای مناسبی پیدا نکند و برود سر سفره‌ی دیگر.
                                     ‌‌‌                                                 ***
داشتم ترانه‌ای از معین را گوش می‌کردم  که راستش چند روزی است گوش می‌کنم اما انقدر موقع گوش‌ دادن به آن حواسم پرت تفکرات دیگرم بوده که لحظه‌ای به متن آهنگ دقت نکردم. اما امروز با دقت به متن آهنگ گوش کردم و تازه می‌فهمم که چقدر زیباست. آهنگی که از آن سخن می‌گویم آهنگ«عاشق که بشی» است. در جایی از آن هست که:«عاشق که بشی سمت عذابی،‌ کابوس رسیدن به سرابی»(ویرایش:جالب اینکه این در واقع اشتباه شنیداری من بوده است:)) در اینجا لغت «کاووس» در واقع در ترانه گفته می‌شود و من کابوس شنیده‌ام و تازه در ادامه ببینید چه تفسیر زیبایی هم کرده‌ام) و چقدر زیبا می‌گوید. شاید برای کسی که این حس و حال را تجربه نکرده‌باشد این اصطلاح «کابوس رسیدن به سراب» خیلی پوچ و بی‌معنی به نظر برسد اما من تفسیری شخصی از آن کرده‌ام و برای خودم خیلی کیف کردم.
وقتی در حال حرکت و تکاپو به سمت آبی و معشوقی و آرام جانی هستی، هر لحظه هنگام این تکاپو ذهنت درگیر این کابوس هست که ممکن است این عشق و علاقه و این وصال و حرکت به سمت آن همه یک سرابی بیش نباشد. شاید وصال اصلا ممکن نباشد و یار تو را نخواهد. شاید یار آنگونه که تو فکر می‌کنی نباشد. شاید زمین و آسمان دست به دست هم بدهند و همه چیز را بر هم زنند و شاید این وصال آن آرامشی نباشد که می‌خواهی. اگر چه برای یک عاشق مورد اول از همه پر رنگ تر است که شاید محبوب تو را نخواهد و آنقدری که تو او را دوست داری او تو را دوست نداشته باشد یا به هر دلیلی وصال به او ممکن نباشد. این گونه است که آن وصال یک سرابی بوده که رسیدن به آن و دیدن خشکی و بی‌حاصلی‌اش تنها داغی می‌شود بر دل...
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۶ ، ۰۱:۵۹
میلاد آقاجوهری
جمله‌ی بسیار زیبایی شنیدم که از استاد عجمی نقل شده است. من خیلی با استاد عجمی آشنا نیستم جز این که می‌دانم ایشان تفسیر متون عرفانی می‌کنند و خوش‌نویس و مبدع خط معلی هستند. اما جمله این بود که:« برای ناخدایی که نداند کجا می‌خواهد برود، هر بادی باد مخالف است». اگر نخواهم سراغ مصداق‌های کلان و بسیار مهم قضیه بروم، می‌توانم بگویم که وقتی تلگرام را باز می‌کنم گاهی برایم سوال شده که دقیقا چرا و به چه هدفی می‌خواهم پیغام‌های جدید را ببینم؟ آیا موضوع مهمی پیش‌آمده؟ آیا از کسی چیزی پرسیده‌ام و منتظر جوابم؟ آیا ممکن است پیغام بسیار مهمی در تلگرام باشد که نبینم؟ و اکثر مواقع متوجه می‌شدم که بی‌هدف مشخصی به سراغ تلگرام می‌روم یا اگر هم هدفی هست این است که پست‌های بامزه‌ی بعضی کانال‌ها را ببینم و بخندم که البته از اکثر آن‌ها بیرون آمده‌ام ولی به هر حال باز می‌شود گفت که برای خودش هدفی بود. اما می‌خواستم بگویم که خلاصه برای کسی که در تلگرام منتظر پیغام مهمی نیست هر پیغامی یک پیغام مزخرف و به درد نخور است. البته به سادگی می‌توان با این حرف مخالفت کرد. اگر آن جا شخص مهمی در زندگی آدم حرف مهمی بزند قطعا پیغام مهمی است. اما منظورم این است که این گونه اتفاقات مصداق پیداکردن ناگهانی طلا در بین آشغال‌هاست و می‌توان کمی مدیریت شده تر فقط طلا‌ها را دید(مثلا اگر چهار ساعت یک بار چک کنیم).اما امان از روز‌هایی که پیغامی به کسی داده بودم و منتظر بودم. آنگاه واقعا ذهنم متمرکز می‌شد که جواب پیغامم را بگیرم و به هر حال هدفی بود و جذابیت‌های خاص خودش را داشت.
داشتم فکر می‌کردم که همین لغت حزب باد چقدر با جمله‌ای که گفته شده قرابت معنایی دارد. وقتی آدمی مکانی ندارد، دو کار متصور است. یکی اینکه می‌تواند بادبانهایش را ببندد و بشیند فکر کند که کجا می‌خواهد برود. یکی اینکه بادبانهایش را باز کنید و به هر آن کجا برود که باد می‌رود. ما همگی فکر می‌کنیم که جزو دسته‌ی اولیم اما در واقع طرفداران قطعی روش دوم هستیم. وقتی موقع انتخاب بین ریاضی و تجربی یا بین المپیاد خواندن یا کنکور خواندن یا بین رشته‌های مختلف دانشگاهی یا بین کار مدیریتی و کار تحقیقاتی(مشخص است که سوالاتی را مطرح می‌کنم که برای خودم مطرح بوده، وگرنه این‌ها الزاما سوالات مهم زندگی همه نیستند) دچار استیصال می‌شویم، بادبان‌هایمان را باز می‌کنیم و خود را در معرض نظرات و گفتارهای وزنده‌ی اطرافیان قرار می‌دهیم. خیلی هم بد نیست. همین‌طوری اکثر رتبه‌های خوب کنکور ریاضی می‌روند برق و رتبه‌های خوب کنکور تجربی می‌روند پزشکی و تازه این که هیچ حتی در برق معدل‌های بالا می‌روند مخابرات و در کامپیوتر معدل های بالا می‌روند هوش مصنوعی و ....نمی‌توان گفت بد است. این روش باعث می‌شود که به جایی بروی که اکثریت می‌روند و خوب راه پیموده‌شده‌تر و هرس‌شده ‌تر و تر و تمیز تر است و بی هزینه‌تر. اگر هم به مشکلی خوردی حتما کسی آن را تجربه کرده و حل کرده است. اما اگر بادبانهایت را در برابر دیگران باز نکنی و خودت به سوی مقصدی که می‌پسندی و از شانس تو آن مقصدی نیست که باد به سمت آن می‌وزد،‌ پارو بزنی... به هر حال مشخص نیست. مسیری که پیموده‌ نشده‌ است ممکن است هر حالتی داشته باشد. اما گاهی فکر می‌کنم در چنین مسیری باز دل آدم آرام تر است. آرامشی از این جنس که مسیری را می‌رود که می‌خواسته برود. دلش با مسیر است و هر چه پیش‌ آید انتخاب خود اوست نه دیگران و دیگری‌ها.
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۶ ، ۰۱:۴۱
میلاد آقاجوهری
از هر کسی هر چیزی را نباید پرسید. این را محمدرضا شعبانعلی در روزنوشته‌هایش در اینجا می‌گوید یا در واقع درک من از متن اوست.
من این موضوع رو وقتی تجربه کردم که برای دوره‌ی تابستانه‌ی المپیاد کامپیوتر وارد باشگاه دانش‌پژوهان جوان شدم. من آنجا متوجه شدم که چقدر شخصی که از او برای این موضوع مشورت خواستم، مشورت اشتباهی به من داده‌ است و من چقدر در یک سال قبل به بی‌راهه رفته بودم. برای مثال من نمی‌دانستم که اول الگوریتم‌ها را یاد می‌گیرند و بعد به حل سوالاتی میپردازند که از آن ایده کمی تغییر یافته و یا ترکیب شده استفاده می‌کند و بنابراین سوالاتی را می‌دیدم که قادر به حل آن‌ها نبودم و احساس بدی پیدا می‌کردم. اما بعدها فهمیدم که مثلا الگوریتمی هست که همه بلد هستند و با کمی تغییر و ترکیبش با بقیه می‌شود آن مساله‌ی سخت را حل کرد و غیره.
به هر حال آن دوران که گذشت. حواسم را جمع کنم که در مورد ادامه‌ی تحصیل و شغل و مهاجرت کردن یا نکردن و روابط عاطفی‌ام:
۱-از آدم خام کمک نگیرم و نپرسم
۲-از آدم باتجربه و پخته کمک بگیرم و بپرسم
۳-دو تا بالایی را از هم تشخیص دهم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ تیر ۹۶ ، ۰۴:۰۲
میلاد آقاجوهری